دنیای رنگی رنگی

  • ۱۲:۰۴

سلام و ظهر بخیر

به شدت در حال مطالعه میباشم ولی یهو یادم اومد قرار بوده عکس رنگی رنگی هامو بذارم توی بلاگ.

یهو رفتم هرچی جینگولی داشتم ریختم روی میزم تا مثلااااا خوشگل بشه...

اینا وسایل پر استفاده من موقع در خوندن هستن

پلنر تحصیلی رنگی رنگی که فقط اهداف و برنامه ریزی درسیم رو توش مینویسم

پلنر رنگی رنگی که برنامه ماهیانه و هفتگی و روزانه رو مینویسم و خیلی سعی میکنم بهشون پایبند باشم مثلا ورزش کنم اولویت هام رو درست انجام بدم .خرج و مخارجم رو مدیریت کنم و...

نیایش های رنگی رنگی...که وقتی میخوام با خدا درد و دل کنم و توش واسه کسی دعا کنم و از آیه های رنگی بنویسم یا حرفی خصوصی بزنم با خدا...

یه خودکار رنگی رنگی و بوک مارک های رنگی رنگی.

پیکسل رنگی رنگی...پر از معنی واسه منه ها...ولی میگن عیبه بزنی به لباست...مهربونی هزینه ای نداره...دوسش دارم

یه سری برچسب گل گلی لپ تاپم گرفتم که یکم ناهمگون بود و با قیچی تنظیمش کردم...

ساعت خوشگلم..همش تیک تاک میکنه میره رو اعصابم!!!!

منگنه و پانچ و کاغذ یادداشت و ماژیک و خودکارام رو همش باید بذارم کنار خودم که فرت و فرت ازشون استفاده کنم.

و همونطور که در سمت چپ و بالای تصویر مشاهد میکنید یه جامدادی سفالی هست که اون مربوط به دوران دبیرستانه که کلاس سفالگری میرفتم...یادگاری دوران نوجوونیه😆

اون وسطام یه چراغ نازنازی هست که خیییییلی دوسش دارم...یاد مامان بزرگم میوفتم نگاش میکنم..نمیدونم اصن مامان بزرگم ازینا داشته یا نه ولی کلا یاد اون میوفتم...

ازون بچه هایی بودم که همیشه دوست داشتن عینک داشته باشن..خب تا ۱۹ سالگی هم عینکی نبودم...ولی الان یا لنز میذارم یا عینک...از عوارض درس خوندن زیاد و غیر اصولی...

این میز مشقامه خوبیش اینه ولو نمیشم رو زمین موقع درس خوندن...

شاید خیلی از ساعات روزم که درسم نمیخونم پشت این میز فقط به فکر کردن میگذره...

اینام دلخوشی های رنگی رنگی منن.شاید واسه خیلیا مسخره باشن یا بچگونه ...ولی من فقط به اون بچه ی درونم گوش میدم نه دختر فرسوده ی ظاهری...

اینجوری روحم بوی شادی و انگیزه میگیره....احساس میکنم میشه با یه چراغ نفتی کوچولو شاد شد...با چند تا گیر کاغذ رنگی ذوق کرد

..یا میشه با یه ورق پر از نوشته هایی پر از ماژیک رنگی شده لبخندی بچگونه زد...

دلخوشی ها کم نیست...😊

  • ۵۲

آهنگ دونی ۱

  • ۱۵:۵۴
سلام
امروز استارت بخش جدید وبلاگم رو زدم‌.
یعنی آهنگ جونی هام رو بذارم 
البته من زیاد سمت آهنگ های خواننده های جدید نمیرم ولی خب آهنگاشون رو گوش میدم ولی همچنان آهنگ های مورد علاقه م همون قدیمی هاس...
اولین آهنگ که چند رور پیش توی تلویزیون داد و دوباره یاد خاطراتم افتادم
آهنگ پر احساس پاییز  منوچهر طاهرزاده بود.
وقتی آهنگو گوش میدم واقعا پاییز و حال و هوای ابری و گرفته و برگ ریزون و و نم نمک های بارون یادم میاد...
آهنگ پر احساس و خیلی قشنگ..
کوچ غمناک پرستو های شاد
در غروبی پر ملال و بی صدا
خبر عریونی باغ ها رو داد
پاییز اومد این ور پرچین باغ
تا بچینه برگ و بال شاخه ها
کسی از گل ها نمی گیره سراغ
کسی از گل ها نمی گیره سراغ

بیا در سوک دلگیر گل سرخ
بخونیم شعری از دیوان گریه
من و تو ، زاده ی فصل خزانیم
دو تن پرورده ی دامان گریه
شده ابری ، تو فضای سینه مون
قصه ی بی غمگساری های ما
می دونم پایان نداره بعد از این
قصه ی بی برگ و باری های ما

بیا در سوک دلگیر گل صبح
بخونیم شعری از دیوان گریه
من و تو ، زاده ی فصل خزانیم
دو تن پرورده ی دامان گریه
پاییزه ، پاییز عریون
من و تو ، خسته و گریون
پاییزه ، پاییز عریون
من و تو ، خسته و گریون



خونه ۲×۱

  • ۱۱:۵۴

دیروز بعد مدتها اهل بیت😆 رو راضی کردم بریم سرخاک..

بار دومه که توی این چند ماهه رفتم.خیلی آرامش بخشه... یاد مرگ و آخر مسیر زندگی خیلی آدم رو بیدار میکنه...

مزار شهدا رو تنهایی رفتم و فاتحه خوندم.

یه روزی منم همینجا منزل آخرم میشه..خدا کنه کوله بارم خالی نباشه..

مرگ من روزی فراخواهد رسید...


  • ۱۰۱

تردید

  • ۱۴:۰۶

صبح با صدای زنگ تلفن خونه از خواب پریدم...وایسادم تا مامان گوشی رو برداره..دیدم خبری نیست...رفتم سمت گوشی و دیدم شماره ناشناسه..دیگه جواب ندادم..تا اومدم بخوابم دوباره زنگ خورد...تلفن رو که برداشتم یه خانومی پشت خط بود..صداش برام آشنا بود ولی یادم نمیومد کجا شنیدم

.گفتم خب حتما از دوستای مامانه...

ولی یهو یخ کردم...یادم اومد کجا شنیدم...آخه چرا دوباره زنگ زدن؟؟؟اصلا چرا گوشی رو برداشتم...با مامان کار داشت و منم خیلی سریع حرفم رو تموم کردم و خداحافظی...

تلفن رو که گذاشتم همش داشتم فکر میکردم چرا انقدر اصرار ...چرا انقدر پافشاری میکنه...کاملا خواب از سرم پرید دیگه.کمی عصبی شدم...

خیلی جسور و باشهامته و پای خواسته هاش مصمم میمونه..ولی...من تنهاییم رو بیشتر از هر چیزی دوست دارم...

وقتی مامان اومد گفتم بهش و ازش خواستم زنگ نزنه..تقریبا ۱۲ بود که دوباره زنگ زد..

بازم همون حرفای قبلی و منم ازین ور با ایما و اشاره میگفتم اینو بگو..اونو بگو...که نیان.

اولین بار زمانی بود که رفتم شهری دیگه...اونجا استرس خیلی شدیدی بهم وارد شد و سریع رفتم بیمارستان نزدیک دانشکده .حالم بهم خورده بود و تب شدیدی داشتم.رزیدنت اورژانس اومد و تا فهمید همکاریم و من تنهام یک لحظه ازم غافل نمیشد..می رفت و میومد و میگفت دکتر کوچولو خوبی؟منم خنده م گرفته بود به حرفش..بعد که یکم بهتر شدم نصیحتاش شروع شد...تو دختری چرا این مسیر رو تنها اومدی اگه خدای نکرده مشکلی پیش میومد خانواده نگران میشدن و این مسیر تحصیلی خیلی سخته و نباید کم بیاری و از الان انقدر حرص میخوری آخرش کچل و زشت میشی و...😆

ازون تیپ شخصیت ها بود که دیگران براش مهمن...یه پسری رو آورده بودن که اقدام به خودکشی کرده بود ولی سریع رسیده بودن بهش و جلوش رو گرفته بودن..اونم داشت نصیحت میکرد و هی میگفت داداشمون چطوره حالش...

وقتی خواستم از اورژانس بیام همش میگفت دختر به خانواده خبر بده..و..

منم گفتم آخه چرا نگرانشون کنم..خوبم که‌‌‌‌..گفت چه دل بزرگی داری...تنها..تو شهر غریب...یکم اشک تو چشام جمع شد ولی سریع خودم رو جمع کردم.ناسلامتی من محیا بودم...نباید ضعف نشون میدادم..تشکر کردم خیلی و اومدم به سمت شهرم و برای مامان تعریف کردم چی شده..

 فردای اون روز نزدیک های ظهر بود گوشیم زنگ خورد .داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم...گفتم از رو برگه شمارمو پیدا کردین؟گفت آره خیلی نگران شدم و طاقت نیاوردم و رفتم فضولی سر برگه ها.بازم تشکر کردم.

چند باری بعد اون باهاش توی تلگرام حرف زده بودم و اصلا و ابدا احتمال نمیدادم که نظری داره.‌..مث بقیه فکر میکردم فقط احساس راحتی میکنه باهام..‌ازش واسه پزشک بهتر شدن میپرسیدم از خاطرات اینترنی و دوران طرح میگفت..میگفت که چطوری قبول شده..چی شده که رزیدنت شده..کجا طرح بوده و...

حالا کمی و بیش میدونستم که واسه سال های بعدم چه کار کنم و دیگه برام این راه مبهم نبود..‌

ولی خب بازم نگاهم دوستانه بود.. اون شم دخترانه ای که داشتم چند باری حدس زده بود و من هم مث همیشه خیلی راحت نادیدش گرفتم و بهش اجازه ی پر و بال دادن ندادم...


یکی دوبار هم اومده بود دانشکده اینجا واسه کارهای اداری و نقل و انتقالات و این حرفا .و منم با گیجی تمام روز قبلش گفته بودم فردا باید برم دانشکده .اونم الان که فکر میکنم اومدن یهوییش به دانشکده و اینکه بخواد من رو ببینه کمی مشکوک بوده.ولی خب من نمیدونم چرا آدم نمیشم و احساس میکنم  همه مثل من نیت پاکی دارن.البته هیچ وقت به طور مشخص حرفی نزده بود و خیلی هم با ادب بود.در کمال حیرت تمام تحقیقات بومی و محلی و قبیله ای و دانشکده ای رو هم کرده بود.بعدها فهمیدم حتی مادرش هم منو دیده  و پسندیده😐😐

اولین باری که مادرش تماس گرفت خونمون خیلی ناراحت شدم و تقریبا بغض کردم...احساس ناامنی کردم..احساس کردم چقدر تنهام..چرا همه آدمایی که سمتم میان نیتی دارن..چرا به چشم انسان بهم نگاه نمیکنن.و زدم زیر گریه..مامانم تند شد و گفت چته؟؟خلاف شرع که نکرده‌‌...دیده مناسبی پیشنهاد داده.تازه انقدر باشخصیته خودشم بهت نگفته مادرش رو اول  فرستاده نه مث اونیکی که موش و گربه بازی میکرد..‌.دخترای مردم آرزوی این مدل خواستگاری رو دارن...تو چته؟؟؟چرا همه رو رد میکنی؟چرا لگد به بختت میزنی؟فقط گفتم دیگه نمیخوام بشکنم...نمیخوام چیزی تکرار شه...نمیخوام بازیچه بشم..‌اینو که گفتم مامانم پابه پای من گریه کرد و گفت میدونم اذیتت کردن و جسارت کردن ولی توام خالی از اشتباه نبودی‌‌‌..خدا دخترای من رو بخاطر پاکی و نجابتشون دوست داره و مث دوتا شوهرخواهرات مطمینم شوهر توام سرش به تنش می ارزه..‌گفت داشتن دخترای من لیاقت میخواد...خود حضرت فاطمه شماها رو حفظ میکنه و نمیخواد نسلتون ضایع شه...بهش گفتم بگو جواب دخترم منفیه.گفت بابا ما که هنوز تحقیقم نکردیم باید تحقیق کنیم بعد به بد و خوب بودنش گیر بدیم.قاطع گفتم نه و بنده خدا مادرم بعد شورا تشکیل دادن با خواهرام و بابام زنگ زد و جوابم رو گفت..

بهم پیام داد و گفت نظرتون خیلی محترمه ولی من شده ۱۰۰ بار میام و میرم شاید تغییری توی نظرتون پیش اومد..گفتم دکتر من فکر نمیکردم شما با این قصد این مدته بامن حرف میزدید‌ گفت آره صرفا یه همکار و همشهری که احساس میکردم نباید بیخیالش شد اونم توی غربت و دوستانه برخورد کردم.ولی بعد دو ماه یقین پیدا کردم نجیب تر و پاکتر از شما پیدا نمیکنم‌‌‌..‌..گفتم شما منو نمیشناسی پس چطور قضاوت به پاکی و نجابتم میکنی؟گفت اولا چشمای پاک و معصومت گواه همه چیز بود برام و نتونستم نگاه پر از شیطنت و درعین حال معصومت رو ازون روز توی بیمارستان فراموش کنم و دوما من پسر ۱۸ ساله نیستم که اشتباهی واسه تشکیل زندگی مشترک کنم و میدونم ازدواج شوخی نیست واسه همین اول تمام تحقیقاتم رو کردم بعدش پیشنهادش رو به مادرم دادم و اونم خوشحال شد.الان هم چون احساسم تغییر کرده دیگه مزاحمتون نمیشم که چت کنم یا چیزی.ولی بدونید من برای به دست آوردن چیزای باارزش خیلی پشتکار دارم..

این آخرین حرفای من و ایشون بود

چند روز بعد مادرش دوباره تماس گرفت و بازم همون جواب..

و دیروز زنگ تلفن و اصرار برای صحبت حضوری..همچنان ناراضیم..و گفتم دوست ندارم که کسی بیاد خونمون.هرررررکسی میخواد باشه.چه آشنا چه غریبه...

کاملا سردرگم و گیج تو این برزخ گیر افتادم.تنها نیازی که الان در خوردم احسای میکنم داشتن آرامش روانیه همین..

خدای خوبم توکل به خودت




  • ۵۱

جینگول پینگول من

  • ۰۱:۳۰

جینگول پینگول یعنی همون عزیز همون موش بخوردش...همون گوگولی مگولی خودمون😂

دار و ندار من یه جینگوله که امانتی خداس به من...دوسش دارما‌..

ولی کمی بعضی وقتا شیطون میشه...بعضی وقتا لجباز میشه...ولی همیشه مهربونه‌‌....

چطوره بهش بگم رفیق بی کلک😂 نه نه...رفیق بی کلک فقط مامانهان

جینگولی یار با مرام منه😊😊 شاید از اثرات بزرگ شدنه چون بعضی وقتا باهاش حرفم میشه...بعضی وقتا احساس میکنم داره دیگه اذیتم میکنه

بعضی وقتا دوست دارم خفه ش کنم که انقدر نظر نده...جینگولی خیلی مهربونه...دوست داره منم مث اون باشم...

مثلا تو این چند ساله خیلی اذیت شدم و از صبوری و گذشتم چیزی نمونده‌‌‌واسه همین خدا نکنه عصبانی بشم...طرفم رو میگیرم تیکه پاره میکنم ولی بعدش این جینگولی دیوونه کاری بهم میکنه که از کارام پشیمون شم و تا اشکم رو در نیاره و نگه تو خوبی پس ادای آدم بدها رو در نیار ول نمیکنه

دست بر قضا اون برنده س.ولی بعضی جاها شرایط این دنیا منو مجبووور میکنه به حرفاش گوش ندم..

اخه بقول فروغ فرخ زاد: 

اینجا ستاره ها همه خاموشند 

اینجا فرشته ها همه گریانند

اینجا شکوفه های گل مریم 

بی قدر تر ز خار بیابانند

اینجا نشسته بر سر هر راهی 

دیو دروغ و نیرنگ و ریاکاری

در آسمان تیره نمیبینم

نوری ز صبح روشن بیداری


خلاصه اینکه آخرش با قبول همه این حرفا و دلخوری ها اونی که مغلوب میشه منم.آخرش قانع میشم که جواب بدی رو با خوبی میدادم بهتر بود

جینگول خودم خیلی مهربونه...واسه همین محبتش دوسش دارم...

اگه اون نباشه منم نیستم ...درسته این مدته خیییییلی عذابش دادم.ولی الان سعی میکنم دختر خوبی باشم و به حرفاش گوش بدم‌‌...غصه بهش ندم و مث چینی بند زده باهاش تا کنم

راستی میخواین بدونین جینگول من کیه؟

جینگول=قلب من


  • ۳۶

و خدایی که همین نزدیکی است...

  • ۱۰:۵۹

ببین گل من‌‌‌..چیه؟؟؟چرا انقدر زور میزنی واسه چیزی که قراره ۲ ماه دیگه رخ بده...هیچ وقت شرایط یکسان نیست و هر شرایطی اولویت هاش فرق داره...یه جا اولویت اول آرامشه...یه جا درس... یه جا خانواده...یه جا شغل و درآمد..

احساس میکنم بیش از حد توکل کردم به اون زنده ای که نمیمیره...یه سری افکار مزاحم دارم ولی اصل فکرام آخرش میرسه به اینکه خدا تنها رفیق خوبیه که دارم..میگن میخوای یه آدم رو بشناسی از رو رفقاش حدس بزن چجوریه...خب الان رفیق فابریک های خدا رو باید بشناسم...مهربونن همشون...بخشنده ن.. راستگو و صادقن...ذاتشون پاکه..همینه خدا با اهل بیت پیامبر انقدر رفیق بوده..‌من که نمیدونم چطور میشه با خدا بود و پادشاهی کرد...فقط یه چیزی میدونم خدا پاکه و بنده های پاکش رو خیلی دوست داره...

یه سری چیزا هست که خیلی بهشون فک میکنم.خیلی ...
لازمه محبت کنم به دیگران؟ لازمه دوسشون داشته باشم؟ لازمه خوش اخلاق باشم ؟ لازمه صبوری کنم و دم نزم؟
از یه ور میگم آخه چرا باید در حق کسی که بهم بدی میکنه محبت کنم یا دل بسوزونم...از یه ور نمیتونم که بی تفاوت باشم..
شاید این یه نقطه ضعفه..شاید از دید دیگران اینکه من محبت میکنم یا حتی بقیه محبت میکنن بهشون..نیاز دارن که محبت کنن..نه اصلا..همه آدم ها اتفاقا دوست دارن محبت بیشتری دریافت کنن..نه اینکه محبتشون بی جواب باشه و یک طرفه...
ولی یه سری چیزا قابل تغییر نیست و من این غیر قابل تغییر بودن رو دوست دارم...
یه سری چیزا به آدم لذت میده..
یه سری چیزا به آدم امید میده و آرامش..
مث عشق..مث مهربونی..مث نیکی کردن ...مث وقتایی که میشی سنگ صبور بقیه و احساس رازدار بودن میکنی..
اساس باورها و شخصیت و اعتقادات ما ثابته..ممکنه در گذر زمان و سختی و نامهربونی روزگار دچار سردرگمی شه .ولی وقتی یه آغوش پر محبت یه دوست رو میبینه..بازم سر وکله ی همون بچه شیطون و مهربونه پیداش میشه ...


مگه من چقدر جوونم؟تا کی میتونم از این سن نهایت استفاده رو ببرم؟همین حالا رو وقت هست... دوست دارم جوونی کنم..چرا بعدا مث مامان باباهامون حسرت بخورم؟الان دوست دارم همونی باشم که میخوام..همونی که میتونم باشم..همین که بقیه رو آزار ندم و به کارام برسم کافیه..
مثلا به خودم بیشتر اهمیت بدم...
انقدر خودم رو نادیده گرفتم که یه دیگه از یه جا به بعد بریدم ...کم آوردم..
خانواده ...دوست...همه...
یکم نیاز به تجدید قوا داشتم که بتونم مث سابق قوی باشم..
جوونی میگن سن بدیه...ولی من این حس رو بهش ندارم..میشه همه چیز رو یاد گرفت میشه پیشرفت کرد ..میشه به اون نهااااایتش رسید...
دوره تجربه های پر از پرتگاه و پر از دلهره و هراس..
دوره جوون بودن و پیر شدن از درون..نمیخوام پیر بشم..اونم تو این سن..
این مرحله رو دارم مث همه جوونا می گذرونم...
مرحله انتقال از دنیای بچگونه و پر شر و شور و شیطنت به دنیای آدم بزرگا با کوله باری از تجربه و موفقیت و ناامیدی و شکست و دلهره و اشتیاق...کوله باری از مهر و محبت و صداقت..
البته دوست ندارم جز آدم بزرگا باشم..دوست دارم یکی باشم مث شازده کوچولو..از جنس پاکی و سادگی..
نه از جنس حساب و کتاب و بغض و کینه..

فقط یه چیز خوشحالم میکنه...اونم اینکه تو تمام این مدت 24 سال..چیزی نتونست تغییر بدی در وجودم بده...
خوشحالم ازینکه کنارمی..خدای مهربون و رفیق روزای تنهایی خودم..

  • ۱۲۶۸

خیلی حرف دارم هاااا.یه عاااالمه

  • ۰۱:۲۵

اول سلام

دوم اینکه راستش بعد مدتها احساس کردم راهی که رفتم درسته

از برنامه های روزانه م یکیش قرآن خوندن و...

یکی ورزش و کارای دیگه.حساااابی سرم رو با کارای مختلف گرم کردم .

روزای فرد باشگاه میرم. ۳ شنبه ها کلاس سه تار😊😊

پنج شنبه ها  کلاس حفظ قرآن ...

💖راستی یه چندتا اتفاق جالب افتاده برام..‌مث پیشنهاد تدریس و کار که خیلی دلچسب بود برام ...

یکیش هم درخواست واسه مرخصی که متاسفانه موافقت نشد😐😐😐😐

چند تا حرکت بامزه هم شروع کردم..مث نمد دوزی و گلدوزی و این جینگول پینگولا...یه گردنبند واسه خودم درست کردم که خداایش خیلی خفن بود‌‌‌...

💖 درحال خواندن کتاب پانزده سگ یا همون قمارخدایان نوشته آندره الکسیس م .حالا نمیدونم چجوریاس چون اولاشم.‌.ولی خوب باشه خلاصه ای چیزی ازش رو اینجا میگم.

💖هرروزم با گوش دادن به یه سخنرانی از دکتر فرهنگ ختم میشه و متوجه میشم اصن کجاهای زندگیم درست و کجاهاش غلط بوده...چه راه های رو نباید رفت و چه راه هایی اگه رفتی ولی اشتباه چجوری برنگرده...

 💖 کتاب میخونم و ازشون زندگی رو یاد میگیرم و زیر چیزای مهمشون خط میکشم...ازشون سعی میکنم یاد بگیرم و بدون منطق حرفاشون رو رد یا قبول نکنم..

💖 یه گربه ی نانازی رفیقم شده و حسابی واسم خودش رو لوس میکنه..البته سعی میکنم زیاد نزدیکم نیاد جناب  توکسوپلاسموز.شایدم سرکار خانم باشه دقیق نمیدونم😆

💖 ناگفته نماند که پس از عروسی خواهر خانم چند تا انقلاب ظاهری هم کردم.به بهانه عروسی اوشون و به اسم ایشون😎😎 در نقش آرایشگر منزل موی مامان و خواهرام و ۱۰۰ البته خودم رو رنگ کردم.البته موی خودم رو قهوه ای کردم و کوتاه ترش کردم.کمی هم ابرو رو صفای رنگی دادم😲😲

اصلاح صورت و چه میدونم کارای ابروهاشون با منه ها ولی هیچ کدومشون بلد نیستن یه خیری به من برسونن . همه ی کارام رو خودم راه میندازم..ولی خب همین که نیازی به کسی ندارم جای شکرش باقیه...همین که عقلی و هنری دارم کافیه.. 

💖بعد تنها شدن بنده در منزل پدری عملا حکمفرمایی ما نیز آغاز شد و خیلی خوش گذشت...

ولی خب بعضی وقتا دلم برای خواهری تنگ میشه..خداروشکر ایمو هست وگرنه دق میکردم..

💖اوضاع کاری هم خوبه...مدرک قالی بافیم رو گرفتم...ولی زیاد دیگه فرش نمیبافم..بیشتر میدم دست بافنده...

💖احساس میکنم محیای سالهای قبل که پر از انرژی و امید و انگیزه بود و همیشه لبخند میزد و قوی بود آروم آروم برگشته و اولین چیزی که با خودش آورده آرامش بود..دوسش دارم...

💖و اما بخش درسی...خدا چند تا گزینه برام گذاشت و گفت بینشون کدوم رو میخوای منم گییییر دادم اینو میخوام‌‌.بعد خدا گفت اینی که میخوای عب نداره ها..آخر همش یکیه ولی تو این راه کلی عذاب هست...یکی  دیگه راحت .اگه خودت راه سختتر رو انتخاب میکنی مختاری ولی آخرش نگی نگفتیا...مام آخرش به حرف رفیق شفیق رسیدیم ولی کمی دیر...و چنین بود که خدا را بیش از پیش در تمام این مدت احساس کردیم.

.هرچند که فاصله عمل و حرف اوووووه زیاده...

💖 اما بخش روانی ماجرا...در حال طی کردن ۸ خوان رستمم و ۵ مرحله رو گذروندم و به امید خدا این هم موفقیت آمیز تموم میشه....

واسه این مرحله ی وجودیم کتاب زیادی دارم میخونم از کتاب های روانشناسی بگیر تا کلاس و کلیپ و سخنرانی...

💖بخش احترام و اعتماد به خود..همه آدما باید یادبگیرن که با ارزشن..زیبان...قابل تحسینن...قابل ستایشن...قرار نیست همه در حد مغز کوچیک ما باشن  که.‌یکی خوبه یکی هم بد..مهم نحوه ی برخورد ما آدما با رفتار خوب و بد دیگرانه..مهم انسان بودنه.شاید حرفی که من میزنم و تمام وجودم رو یه غرور واهی گرفته  ولی دل ظریف یه آدم رو بشکنه، این یعنی دور شدن ما آدما از انسان بودن..دور شدن ما از راه و رسم خاندان پیامبر . 

خب دیگه زیادی پرچونگی کردم..

خوشحالم از اینکه احساسم رو میتونم دوباره بیان کنم...

 و دیگه اینکه دوستون دارم..💖






  • ۱۳۸۱
Designed By Erfan Powered by Bayan