۵ مطلب در دی ۱۳۹۵ ثبت شده است

دنیای رنگی رنگی

سلام و ظهر بخیر

به شدت در حال مطالعه میباشم ولی یهو یادم اومد قرار بوده عکس رنگی رنگی هامو بذارم توی بلاگ.

یهو رفتم هرچی جینگولی داشتم ریختم روی میزم تا مثلااااا خوشگل بشه...

اینا وسایل پر استفاده من موقع در خوندن هستن

پلنر تحصیلی رنگی رنگی که فقط اهداف و برنامه ریزی درسیم رو توش مینویسم

پلنر رنگی رنگی که برنامه ماهیانه و هفتگی و روزانه رو مینویسم و خیلی سعی میکنم بهشون پایبند باشم مثلا ورزش کنم اولویت هام رو درست انجام بدم .خرج و مخارجم رو مدیریت کنم و...

نیایش های رنگی رنگی...که وقتی میخوام با خدا درد و دل کنم و توش واسه کسی دعا کنم و از آیه های رنگی بنویسم یا حرفی خصوصی بزنم با خدا...

یه خودکار رنگی رنگی و بوک مارک های رنگی رنگی.

پیکسل رنگی رنگی...پر از معنی واسه منه ها...ولی میگن عیبه بزنی به لباست...مهربونی هزینه ای نداره...دوسش دارم

یه سری برچسب گل گلی لپ تاپم گرفتم که یکم ناهمگون بود و با قیچی تنظیمش کردم...

ساعت خوشگلم..همش تیک تاک میکنه میره رو اعصابم!!!!

منگنه و پانچ و کاغذ یادداشت و ماژیک و خودکارام رو همش باید بذارم کنار خودم که فرت و فرت ازشون استفاده کنم.

و همونطور که در سمت چپ و بالای تصویر مشاهد میکنید یه جامدادی سفالی هست که اون مربوط به دوران دبیرستانه که کلاس سفالگری میرفتم...یادگاری دوران نوجوونیه😆

اون وسطام یه چراغ نازنازی هست که خیییییلی دوسش دارم...یاد مامان بزرگم میوفتم نگاش میکنم..نمیدونم اصن مامان بزرگم ازینا داشته یا نه ولی کلا یاد اون میوفتم...

ازون بچه هایی بودم که همیشه دوست داشتن عینک داشته باشن..خب تا ۱۹ سالگی هم عینکی نبودم...ولی الان یا لنز میذارم یا عینک...از عوارض درس خوندن زیاد و غیر اصولی...

این میز مشقامه خوبیش اینه ولو نمیشم رو زمین موقع درس خوندن...

شاید خیلی از ساعات روزم که درسم نمیخونم پشت این میز فقط به فکر کردن میگذره...

اینام دلخوشی های رنگی رنگی منن.شاید واسه خیلیا مسخره باشن یا بچگونه ...ولی من فقط به اون بچه ی درونم گوش میدم نه دختر فرسوده ی ظاهری...

اینجوری روحم بوی شادی و انگیزه میگیره....احساس میکنم میشه با یه چراغ نفتی کوچولو شاد شد...با چند تا گیر کاغذ رنگی ذوق کرد

..یا میشه با یه ورق پر از نوشته هایی پر از ماژیک رنگی شده لبخندی بچگونه زد...

دلخوشی ها کم نیست...😊

آهنگ دونی ۱

سلام
امروز استارت بخش جدید وبلاگم رو زدم‌.
یعنی آهنگ جونی هام رو بذارم 
البته من زیاد سمت آهنگ های خواننده های جدید نمیرم ولی خب آهنگاشون رو گوش میدم ولی همچنان آهنگ های مورد علاقه م همون قدیمی هاس...
اولین آهنگ که چند رور پیش توی تلویزیون داد و دوباره یاد خاطراتم افتادم
آهنگ پر احساس پاییز  منوچهر طاهرزاده بود.
وقتی آهنگو گوش میدم واقعا پاییز و حال و هوای ابری و گرفته و برگ ریزون و و نم نمک های بارون یادم میاد...
آهنگ پر احساس و خیلی قشنگ..
کوچ غمناک پرستو های شاد
در غروبی پر ملال و بی صدا
خبر عریونی باغ ها رو داد
پاییز اومد این ور پرچین باغ
تا بچینه برگ و بال شاخه ها
کسی از گل ها نمی گیره سراغ
کسی از گل ها نمی گیره سراغ

بیا در سوک دلگیر گل سرخ
بخونیم شعری از دیوان گریه
من و تو ، زاده ی فصل خزانیم
دو تن پرورده ی دامان گریه
شده ابری ، تو فضای سینه مون
قصه ی بی غمگساری های ما
می دونم پایان نداره بعد از این
قصه ی بی برگ و باری های ما

بیا در سوک دلگیر گل صبح
بخونیم شعری از دیوان گریه
من و تو ، زاده ی فصل خزانیم
دو تن پرورده ی دامان گریه
پاییزه ، پاییز عریون
من و تو ، خسته و گریون
پاییزه ، پاییز عریون
من و تو ، خسته و گریون



خونه ۲×۱

دیروز بعد مدتها اهل بیت😆 رو راضی کردم بریم سرخاک..

بار دومه که توی این چند ماهه رفتم.خیلی آرامش بخشه... یاد مرگ و آخر مسیر زندگی خیلی آدم رو بیدار میکنه...

مزار شهدا رو تنهایی رفتم و فاتحه خوندم.

یه روزی منم همینجا منزل آخرم میشه..خدا کنه کوله بارم خالی نباشه..

مرگ من روزی فراخواهد رسید...


و خدایی که همین نزدیکی است...

ببین گل من‌‌‌..چیه؟؟؟چرا انقدر زور میزنی واسه چیزی که قراره ۲ ماه دیگه رخ بده...هیچ وقت شرایط یکسان نیست و هر شرایطی اولویت هاش فرق داره...یه جا اولویت اول آرامشه...یه جا درس... یه جا خانواده...یه جا شغل و درآمد..

احساس میکنم بیش از حد توکل کردم به اون زنده ای که نمیمیره...یه سری افکار مزاحم دارم ولی اصل فکرام آخرش میرسه به اینکه خدا تنها رفیق خوبیه که دارم..میگن میخوای یه آدم رو بشناسی از رو رفقاش حدس بزن چجوریه...خب الان رفیق فابریک های خدا رو باید بشناسم...مهربونن همشون...بخشنده ن.. راستگو و صادقن...ذاتشون پاکه..همینه خدا با اهل بیت پیامبر انقدر رفیق بوده..‌من که نمیدونم چطور میشه با خدا بود و پادشاهی کرد...فقط یه چیزی میدونم خدا پاکه و بنده های پاکش رو خیلی دوست داره...

یه سری چیزا هست که خیلی بهشون فک میکنم.خیلی ...
لازمه محبت کنم به دیگران؟ لازمه دوسشون داشته باشم؟ لازمه خوش اخلاق باشم ؟ لازمه صبوری کنم و دم نزم؟
از یه ور میگم آخه چرا باید در حق کسی که بهم بدی میکنه محبت کنم یا دل بسوزونم...از یه ور نمیتونم که بی تفاوت باشم..
شاید این یه نقطه ضعفه..شاید از دید دیگران اینکه من محبت میکنم یا حتی بقیه محبت میکنن بهشون..نیاز دارن که محبت کنن..نه اصلا..همه آدم ها اتفاقا دوست دارن محبت بیشتری دریافت کنن..نه اینکه محبتشون بی جواب باشه و یک طرفه...
ولی یه سری چیزا قابل تغییر نیست و من این غیر قابل تغییر بودن رو دوست دارم...
یه سری چیزا به آدم لذت میده..
یه سری چیزا به آدم امید میده و آرامش..
مث عشق..مث مهربونی..مث نیکی کردن ...مث وقتایی که میشی سنگ صبور بقیه و احساس رازدار بودن میکنی..
اساس باورها و شخصیت و اعتقادات ما ثابته..ممکنه در گذر زمان و سختی و نامهربونی روزگار دچار سردرگمی شه .ولی وقتی یه آغوش پر محبت یه دوست رو میبینه..بازم سر وکله ی همون بچه شیطون و مهربونه پیداش میشه ...


مگه من چقدر جوونم؟تا کی میتونم از این سن نهایت استفاده رو ببرم؟همین حالا رو وقت هست... دوست دارم جوونی کنم..چرا بعدا مث مامان باباهامون حسرت بخورم؟الان دوست دارم همونی باشم که میخوام..همونی که میتونم باشم..همین که بقیه رو آزار ندم و به کارام برسم کافیه..
مثلا به خودم بیشتر اهمیت بدم...
انقدر خودم رو نادیده گرفتم که یه دیگه از یه جا به بعد بریدم ...کم آوردم..
خانواده ...دوست...همه...
یکم نیاز به تجدید قوا داشتم که بتونم مث سابق قوی باشم..
جوونی میگن سن بدیه...ولی من این حس رو بهش ندارم..میشه همه چیز رو یاد گرفت میشه پیشرفت کرد ..میشه به اون نهااااایتش رسید...
دوره تجربه های پر از پرتگاه و پر از دلهره و هراس..
دوره جوون بودن و پیر شدن از درون..نمیخوام پیر بشم..اونم تو این سن..
این مرحله رو دارم مث همه جوونا می گذرونم...
مرحله انتقال از دنیای بچگونه و پر شر و شور و شیطنت به دنیای آدم بزرگا با کوله باری از تجربه و موفقیت و ناامیدی و شکست و دلهره و اشتیاق...کوله باری از مهر و محبت و صداقت..
البته دوست ندارم جز آدم بزرگا باشم..دوست دارم یکی باشم مث شازده کوچولو..از جنس پاکی و سادگی..
نه از جنس حساب و کتاب و بغض و کینه..

فقط یه چیز خوشحالم میکنه...اونم اینکه تو تمام این مدت 24 سال..چیزی نتونست تغییر بدی در وجودم بده...
خوشحالم ازینکه کنارمی..خدای مهربون و رفیق روزای تنهایی خودم..

خیلی حرف دارم هاااا.یه عاااالمه

اول سلام

دوم اینکه راستش بعد مدتها احساس کردم راهی که رفتم درسته

از برنامه های روزانه م یکیش قرآن خوندن و...

یکی ورزش و کارای دیگه.حساااابی سرم رو با کارای مختلف گرم کردم .

روزای فرد باشگاه میرم. ۳ شنبه ها کلاس سه تار😊😊

پنج شنبه ها  کلاس حفظ قرآن ...

💖راستی یه چندتا اتفاق جالب افتاده برام..‌مث پیشنهاد تدریس و کار که خیلی دلچسب بود برام ...

یکیش هم درخواست واسه مرخصی که متاسفانه موافقت نشد😐😐😐😐

چند تا حرکت بامزه هم شروع کردم..مث نمد دوزی و گلدوزی و این جینگول پینگولا...یه گردنبند واسه خودم درست کردم که خداایش خیلی خفن بود‌‌‌...

💖 درحال خواندن کتاب پانزده سگ یا همون قمارخدایان نوشته آندره الکسیس م .حالا نمیدونم چجوریاس چون اولاشم.‌.ولی خوب باشه خلاصه ای چیزی ازش رو اینجا میگم.

💖هرروزم با گوش دادن به یه سخنرانی از دکتر فرهنگ ختم میشه و متوجه میشم اصن کجاهای زندگیم درست و کجاهاش غلط بوده...چه راه های رو نباید رفت و چه راه هایی اگه رفتی ولی اشتباه چجوری برنگرده...

 💖 کتاب میخونم و ازشون زندگی رو یاد میگیرم و زیر چیزای مهمشون خط میکشم...ازشون سعی میکنم یاد بگیرم و بدون منطق حرفاشون رو رد یا قبول نکنم..

💖 یه گربه ی نانازی رفیقم شده و حسابی واسم خودش رو لوس میکنه..البته سعی میکنم زیاد نزدیکم نیاد جناب  توکسوپلاسموز.شایدم سرکار خانم باشه دقیق نمیدونم😆

💖 ناگفته نماند که پس از عروسی خواهر خانم چند تا انقلاب ظاهری هم کردم.به بهانه عروسی اوشون و به اسم ایشون😎😎 در نقش آرایشگر منزل موی مامان و خواهرام و ۱۰۰ البته خودم رو رنگ کردم.البته موی خودم رو قهوه ای کردم و کوتاه ترش کردم.کمی هم ابرو رو صفای رنگی دادم😲😲

اصلاح صورت و چه میدونم کارای ابروهاشون با منه ها ولی هیچ کدومشون بلد نیستن یه خیری به من برسونن . همه ی کارام رو خودم راه میندازم..ولی خب همین که نیازی به کسی ندارم جای شکرش باقیه...همین که عقلی و هنری دارم کافیه.. 

💖بعد تنها شدن بنده در منزل پدری عملا حکمفرمایی ما نیز آغاز شد و خیلی خوش گذشت...

ولی خب بعضی وقتا دلم برای خواهری تنگ میشه..خداروشکر ایمو هست وگرنه دق میکردم..

💖اوضاع کاری هم خوبه...مدرک قالی بافیم رو گرفتم...ولی زیاد دیگه فرش نمیبافم..بیشتر میدم دست بافنده...

💖احساس میکنم محیای سالهای قبل که پر از انرژی و امید و انگیزه بود و همیشه لبخند میزد و قوی بود آروم آروم برگشته و اولین چیزی که با خودش آورده آرامش بود..دوسش دارم...

💖و اما بخش درسی...خدا چند تا گزینه برام گذاشت و گفت بینشون کدوم رو میخوای منم گییییر دادم اینو میخوام‌‌.بعد خدا گفت اینی که میخوای عب نداره ها..آخر همش یکیه ولی تو این راه کلی عذاب هست...یکی  دیگه راحت .اگه خودت راه سختتر رو انتخاب میکنی مختاری ولی آخرش نگی نگفتیا...مام آخرش به حرف رفیق شفیق رسیدیم ولی کمی دیر...و چنین بود که خدا را بیش از پیش در تمام این مدت احساس کردیم.

.هرچند که فاصله عمل و حرف اوووووه زیاده...

💖 اما بخش روانی ماجرا...در حال طی کردن ۸ خوان رستمم و ۵ مرحله رو گذروندم و به امید خدا این هم موفقیت آمیز تموم میشه....

واسه این مرحله ی وجودیم کتاب زیادی دارم میخونم از کتاب های روانشناسی بگیر تا کلاس و کلیپ و سخنرانی...

💖بخش احترام و اعتماد به خود..همه آدما باید یادبگیرن که با ارزشن..زیبان...قابل تحسینن...قابل ستایشن...قرار نیست همه در حد مغز کوچیک ما باشن  که.‌یکی خوبه یکی هم بد..مهم نحوه ی برخورد ما آدما با رفتار خوب و بد دیگرانه..مهم انسان بودنه.شاید حرفی که من میزنم و تمام وجودم رو یه غرور واهی گرفته  ولی دل ظریف یه آدم رو بشکنه، این یعنی دور شدن ما آدما از انسان بودن..دور شدن ما از راه و رسم خاندان پیامبر . 

خب دیگه زیادی پرچونگی کردم..

خوشحالم از اینکه احساسم رو میتونم دوباره بیان کنم...

 و دیگه اینکه دوستون دارم..💖






موضوعات