دخترم.شماره۳

پریناز عزیزم دخترم ماهم نفسم دو سال از بودنت در کنارم میگذرد عمرمادر...گذشته ام را در نگاه پر از درخششت مرور میکنم گذشته های شیرین بچگی با تمام سختی های جان فرسایش.روزهای سختی بود پریناز من امید من...روزهای تنهایی...دخترم بزرگتر که شدی میفهمی که بدون پول تنهاترین دختر دنیایی...گلکم چه روزهای سختی بود وقتی که بخاطر کفش ساده م مسخره ی دخترپولدار کلاسم شدم.روزی که بخاطر شلوغ کردن از معلم سوم دبستانم سیلی خوردم..آخ که هنوز جای سیلی که خوردم درد میکند...چه خاطره بدی...نازنینم هیچ کسی حق ندارد پاره تن مرا آزار دهد.بدان که من مثل کوه پشتت هستم...راستی سعی کن مهربان باشی نسبت به همکلاسی هایت...محبت تو باعث قوت قلب همه میشود...پریناز من دختر ماه روی من.ناخن هایم وای که چقدر کوچک مانده...استرس و اعتماد به نفس پایین چیزی از آنها نگذاشت چقدر بخاطرش مسخره شدم درحالیکه کسی غم و اندوه نگاهم را نمیدید... به شدت سرما خورده بودم شاید دوماه گذشت و هنوز سرفه داشتم مربی بهداشت نامه داد تا دکتر بروم .دیگر چه فایده...تابستان که می شد...چشمهایم... همیشه قرمز بود و متورم...همیشه..

دخترم تو که از حرف های من جز کلماتی را نمیفهمی پس بگذار بگویم هرآنچه در قلبم آشوب به پا کرده...تو تنها سهم من از تمام دنیایی... بگذار بغضم سرباز کند....

وای نازنینم.تو با همین سن کمت عاشق عید و سال جدیدی..عید که میشد استرس لباس و میوه و آجیل امان مادرم را میبرید ما بودیم و او...همه در حال خرید..من امیدم به عیدی هایم بود و چند روز از اول سال گذشته با عیدیم لباس می‌خریدم...

سقف خانه چکه میکرد...ای کاش باران هیچ وقت بهار نمیبارید...کاسه کاسه زیر سقف.....

تو هم مثل من چقدر جوجه دوست داری شیرینم...جفتشان را خودم بزرگ کرده بودم...خیلی سخت بود وقتی سر جفتشان با دستی کنده شد و لحظه جان کندن جفتشان را خودم با چشمان خودم دیدم...دو سر کنده شده یک سمت و بدنی در حال پریدن به این سمت و آن سمت جلوی در حیاط...دقیقا همانجایی که من نشسته بودم...گریه نمیکنم دخترم...نگران من نباش...قلبم سوخته تر از این قطرات اشکیست که تومیبینی. به خاطر همین حیوانات را بیشتر از انسان ها دوست دارم.فقط به خاطر همین...

هرسال جایزه شاگرد اولی پول بود که می‌گرفتم کفش مشکیم دیگر کفه نداشت.راه میرفتم از جلو باز میشد و مجبور بودم پایم را روی زمین بکشم...با ۵هزار تومان جایزه اولین کاری که کردم خریدن کفشی دوهزار تومانی بود...

شیرینم ذهنم پر از تلخی و سختی شده نمیخواهم ذره ای از غم و اندوه کودکی من را تو حتی لمس کنی...نمی‌گذارم وجودت پر از غم و اندوه مادرت باشد...ناز من...بخواب که لالایی امشب تو دردودل مادر داغدارت بود...بخواب آینده ی مادر که مثل فرشته ها خوابیده ای..

داستان 1

تازه فهمیده بودیم که بیماریش لاعلاجه. خیلی بد گریه میکرد واقعا سخته گریه های مردی رودیدن .مخصوصا اگه اون مرد رو عاشقانه دوست داشته باشی. من بودم و شونه های نحیف خودم و بار غمی که تحملش سخت بود ولی باید فبول میکردم. 22سالم بود سنی نداشتم توی ذهنم یه شاهزاده سوار بر اسب قرار بود بیاد ولی حالا... روزگار چه توی آستینش داشت من نمیدونستم. دستاش میلرزیدو این قطرات اشکی بود که سرازیر شده  بود. دستام کوچیک بود واسه نوازش صورت مردونه ش. دختری که تا دیروز فقط ناز باباش و داداشش رو میکشید ولی فقط خواهر بود الان سنگ صبور و مرهم درد کسی شده بود که تا چند ماه پیش غریبه بود. بین راهروهای بیمارستان بی هدف راه میرفتیم و فکر کردم که  چقدر این بیمارستان دلگیره.شاید قبلا هم دلگیر بوده و من نمیدونستم.کلافه بودم و منتظر جواب. روی صندلی های سرد و آهنی نشستیم. کنارهم با روحیه ای ویران شده و افکاری پاره پاره. چشماش تا به حال انقدر دردناک نبود غم چشماش خبر از دل آشوبی که داشت میداد دستای سردشو گرفتم تا با گرمای وجود خودم گرمش کنم اشک امون نمیداد. ضربه مهلکی خورده بودیم اون روز. خسته ازهمه جا و پناه آورده بودیم به دستای همدیگه. دستشو که گرفتم با نگاه تشکرآمیز و مهربونش نگاهم کرد فکر میکنم موفق شدم. برای من فنا شدنی بزرگ توی راه بود...

کارمون تموم شده بود و رفتم . گوشیم چند باری زنگ خورد معلوم بود میخواد چیزی بگه جواب دادم ولی صدای گریه فقط اومد. میخواست چیزی بگه. من دیگه طاقتم تموم شده بود. تحمل شنیدن همه چیز رو داشتم. شروع کرد حرف زدن توام با گریه که حرفی توی دلمه ولی گریه امونمو بریده و داره خفم میکنه بهش فکر میکنم دیوونه میشم. فکر نمیکردم کسی رو توی زندگیم بیش از تو دوست داشته باشم ولی حالا هیچی دیگه ندارم. فقط تویی که تمام زندگی منی  پاکی و معصومیت نگاهت و لبخندهای دلنشینت تنها امید من بودن به ادامه زندگی. من میدونم نمیتونم هیچ وقت طعم خوشبختی رو بچشم من میدونم همیشه باید توی گرفتاری باشم. دیگه من چطور میتونم بیام خواستگاری تو وقتی دیگه مو ندارم و لاغر شدم توی خیابون کنارت راه برم که باعث شرمندگیت یشم؟ چرا ازدواج نمیکنی تا خوشبخت شدنت رو تا وقتی زنده م ببینم؟ غم نمیدونم چیه ولی وقتی حرفاش تموم شده غم تنها چیزی بود که تا عمق وجودم رفت و قسم خوردم تا لحظه ای که هستیم تنهاش نذارم. کاری که فقط برخاسته از قلب عاشق من بود. کاری پر از تنهایی و سختی.و من تنهاترین دختر دنیا بودم و عجب توانی برای من لازم بود خدایا...


این نوشته ها رو شاید در آینده ای نه چندان دور به رمان تبدیل کنم.واسه من دیگه هیچ نشدنی وجود نداره.

آرامش

فکر کردم که شاید لازمه تعریف عشق رو برای خودم کمی بیشتر باز کنم.دنیایی بر پایه شهوت با تصور من از عشق سازگاری نداره.عشق چیزیه که زوال پیدا نمی کنه و به مرور دچار خمودی و پژمردگی نمیشه.ادای عاشقانگی با خود عاشقانگی خیلی فرق داره و ما توی دنیایی هستیم که حتی پسر بچه 6 ساله هم میتونه بخوبی ادای عاشقانه ها رو برای دختر همسایه که از بچگی همبازیش بوده دربیاره.عشق خیلی پیچیده نیست فقط به قلبی زلال و باطنی یکرنگ با ظاهر نیاز داره.

عشق رو نباید در گذشته خلاصه کرد.عشقی که فقط نقشی از خاطره به خودش بگیره دیگه عشق نیست.نمایی از عشقه و خیالی.نیازی نیست زمان بگذره تا عشق شکل بگیره.از بین رفتنی در کار نیست.خستگی در کار نیست...عدم تحمل مشکلات در کار نیست..و اینطور میشه تعریف کرد که عشق همیشه هست فقط کافیه ما خودمون رو همجهت با مسیر رود خروشانش قرار بدیم...

من:

بدون مدیریت به احساسات به سوی نابودی میرم...گریه کردن برای لنگیدن پای جوجه و مریضی سگ و بچه سندرم داونی و غم بچه های هم سن و سال خودم و دوستام از من روحی فوق العاده شکننده می سازه.که توان ادامه دادن مسیر رو نداشته باشه.نیاز به انرژی و توانی فوق العاده آسمانی دارم تا بتونم به این روحیه رنگ و جهتی مشخص بدم.

نیاز به ارتباط تنگاتنگی با خداوند و برگشت به سمتش دارم.کسی که وقتی تنها بودم تنهام نذاشت.خیلی جاها آبروم رو حفظ کرد.خطر رو از من دور کرد. زخمهای روحم رو التیام بخشید و راه رو از بیراه بهم نشان داد.این من بودم که سردرگمی و گلایه هام رو به درگاه خدا بردم و خیلی باهاش سرسنگین بودم.چرا که سادگی خودم رو به قسمت و خواستن خداوند ربط داده بودم.خدا همه جا کنارم بوده و هست و...

داره بازم بهم میگه که عزیزم مخلوق تنها و مهربانم دوستت دارم و به جبران تمام روزهایی که ناخواسته سختی کشیدی بهترین ها را برایت رقم خواهم زد.عزیزدلکم نگران نباش و قلبت را از کدورت ها پاک کن و خالصانه به سوی تنهاترین تنهای هستی برگرد که تو نیز جز من کسی را نخواهی داشت...

مکاشفات

بعد از تمام سالهای که گذشت...غم توی وجودم موج میزنه.شاید هم سوالی باشه که همیشه ذهنم رو درگیر می‌کنه .من کجای دنیای خدا وایسادم...به کجا قرار برسم...این حجم ازسختی و فکر و خیال و عذاب روحی برای روح لطیف من واقعا لازمه...این همه آدم توی دنیای من میان و میرن و من تا کمک بهشون نکنم آروم نمی‌گیرم.یکبار برعکسش اتفاق نیفتاد.یکبار نشدکسی که دل شکسته ش رو من التیام میدادم.دستی به سرم بکشه بگه رفیقم من هستم غمی نداشته باش.همیشه قربانی هوس و نیاز و خواسته های دیگران بودم..از خانواده بگیر تا دوست....گلایه کردن دیگه باهام سازگاری نداره.دیگه میریزم تو خودم.همه چیزرو...از نارفیقی تا غیبت بقیه که به گوشم میرسه...از تهمتایی که قبلاً بهم زدن تا تحقیرهایی که شدم...آدم های زیادی تو زندگیم بودن...نمی‌دونم چرا بودن چون هیچ زیبایی به دنیای اطرافم اضافه نکرده..بجز انرژی های منفی و غم و غصه هاشون..سرم از فشار تفکرات در حال انفجارهای.مث هر ماه...

من نمی‌دونم که خدا چرابا من سر ناسازگاری داره...گناهی نداشتم...ولی خدایا قبول کن که زجری که به من دادی باعث شد قلبم سخت بشه به آدمات...باعث شد منی که قبلاً بدی رو با خوبی جواب میدادم.الان اگه اذیتم کنن طرف رو میسوزونم.اینجوری پیش خودم میگم میتونم از حق خودم دفاع کنم...مشاورا میگن حالت دوم من نرمال تره تا اولی که فنا شدم بخاطر دیگران...الان به تمام آدمها به چشم منفعت طلبهای بی عاطفه نگاه میکنم.حس بدغربت بین بقیه رو دارم.تو دنیای پارتی و دورهمی مختلط و این حرفا نیستم...تودنیای دخترا و سرک کشیدن تو زندگی بقیه هم نیستم.مشکل اینجاس این جامعه خوبی رو قبول نمیکنه و تا همرنگشون نشی ولت نمیکنه...سردر نمیارم که چرا تمام روز من باید در ارتباط با نحوه برداشت دیگران از رفتارم هدر بره...دنیا خیلی پست شده .پس چرا من خودم رو عذاب بدم بخاطر پستی هاش وآدمهایی که صبح تا شب تورو قضاوت میکنن.

کتاب میخونم واین بهم انرژی مضاعف میده...ولی واقعا احساس میکنم جای خالی عشق توی زندگی آدم مثل من به شدت بیداد می‌کنه.منی که بقول دکتر داوری جونم تو باید کسی رو شریک خودت کنی که دریای محبتی که توی وجودت هست رو بتونه درک کنه و متقابلاً مث تو باشه...عشق دیگه برام مقدس ترین کار هستی معنا پیدا کرده.بیش از قبل...چیزی که روح رو کامل ترازقبل کنه.یه محرک بزرگ برای پیشرفت من و قدم های استوار با تکیه به کوهی پرعظمت به سمت خوشبختی بینهایت...

واقعا عشق چیه؟

عشق یعنی وقتی دلت میگیره لبخندش آرومت کنه.وقتی گریه می‌کنه قلبت از حرکت وایسه.غمش غم تو باشه شادیش شادت کنه.بجنگه تا توی رفاه باشی.پول نداشته باشه ولی دارقالی رو راه بندازه...عشق یعنی گریه کنی و پاهات رو ببوسه.یعنی بخندی و صورتش از هم بازشه...عشق یعنی هرروزصبح تا چشماشو باز می‌کنه از خواب اول به تو پیام بده صب بخیر بگه...یعنی تو شرایط سخت بتونی بهش تکیه کنی...یعنی آغوش پر محبتش سیرابت کنه و آرامش بهت بده...بوسه های پر از نجابتش مستت کنه.دستای گنده و بی ریختش دستات رو توی خودش قایم کنه.همش کاری کنه بخندی...طاقت اشکتو نداشته باشه...همش دنبال بهانه باشه کنارت بیاد...عشق یعنی وقتی سرشو روی پاهات می‌ذاره و چشماشو می‌بنده دستتو توی موهاش فرو کنی و نازش کنی و آرامش وجودت رو توی وجودش بکاری..عشق یعنی سرکلاس فکرکنه نفهمیدی ولی همش برگرده نگات کنه.هر چی با بقیه حرف میزنه حواسش به توام باشه.طوری سرکلاس بخوابه که صورتش روسمت توبگیره تا همش نگات کنه تا وقتی یهو متوجه میشی خودشوبزنه اون راه که حواسم بهت نیست...از کنارش رد میشی نگات نکنه ...نکنه یه موقع دل تو هوایی بشه و پر بکشه سمتش...ایران بیاره و از کنارش رد شی و حس کنی تا آخر مسیر نگاهش دنبالت بوده...گرمی نگاهش وقتی پشت سرت میشینه و زل میزنه بهت رو حس کنی و دممممممم نزنی....خیلی سخته.

برای من همه چیز از بین رفته.شاید بخاطر علاقه زیادم به اونی که تنهام گذاشته باشه شایدم بخاطر خستگی بیش از حد روحی ناشی از بی پاسخ موندن صداقت و محبتم.

سه ماه تمام مجبور شدم باهاش همگروه باشم.با خودم عهد بستم که بهش نگاه هم نکنم و واقعا موفق شدم.بودنش رو فراموش کرده بودم و غرق در تفکرات و عوالم خودم بودم...با اینکه هر روز میدیدمش و فاصله مون کمتر از قبل بود ولی من که دختر هفت خطی نبودم که بخوام کرم بریزم .البته خیلی راحت میشد کرم ریخت ولی من دختر این کارا نیستم...چیزی که خراب شد خراب شده... نیازی به سبک کردن خودم نمی‌دیدم.احساس میکردم فوق العاده سرد و بی روح و بی احساس شدم...خدایا یعنی این من بودم؟؟؟؟همونی که هر شب گریه و زاری میکرد؟حالا اینقدر راحت از کنارش رد شدم؟؟؟؟البته البته منم شم دخترانم رو  هنوز حفظ کردم و گیج نبودم و هم چیز رو متوجه می‌شدم ولی دیگه....یه تحول عظیم میخواست..مسخره س ولی تمام روزهایی که این سالها گذشت توی فکرم گذشت و هربار که دیدمش انگار نه انگار که دیشب داشتم واسه همین آدم گریه میکردم...کاملا ناخودآگاه بی تفاوت بودم...شاید بخاطر اینکه اون فردی که من باهاش بودم برای من فوق العاده دوست داشتنی و شیرین بود ولی اینکه هر روز میدیدم بجز شباهت ظاهری با آدم سابق هیچ لایه ای از وجودش با من سنخیت نداشت.ناگفته نماند نورانیت سابق رو هم نداشت و معلوم بود واقعا عوض شده..یه طرز خاصی از منطقی بودن رو داشتم..دیگه هیچ پیام و ایمیلی طی این یکسال نفرستادم و این باعث شد اعصابم آروم باشه...خب که چی؟؟گیرم پیام دادم و تحقیرش کردم...البته قبلا قصدم فقط آرام کردن طغیان درونیم بود ولی الان دیگه طغیانی نیست.میشه گفت همون پیام های که میدادم از فشارروحیم کم میکردن و جنبه خوبش این بوده.ولی خب مسلما طرف مقابل و زجرکش میکنن بهرحال منم زخمی بودم و فقط به صورتش  و جسمش چنگ مینداختم.شاید چون دروغ و نامردی توی وجودش دیده بودم و به نظرم لایق تحقیر و شماتت بود.ولی خب با فکر کردن  به اینکه مجبور شده ولم کنه و من با حرفام شکنجه ش دادم خیلی دلم میگیره، تازه با اینکه می‌دونم احتمال دومی نزدیک به صفره..

اگه زمانی دوباره عاشق شدم دیگه با این همه تجربه تلخ از پس تمام لحظاتش برمیام.

واقعا منم که هنوز تحمل میکنم؟

روزگار غریبی ست نازنین....

خاطرات کلافه م می‌کنه.یعنی میگم کاشکی میشد مغزم رو فرمت کنم یه ویندوز جدید نصب کنم...الان همش آلارم میده که نات ایناف مموری اسپیس...

بعضی وقتا میگم همه چیز دروغه...دنیا دروغه..یه توهمی از وجود داشتن...

ایساگرام

بعد اینکه داییم به اینستاگرام یا به قول خودش ایساگرام عادت کرد یا همون معتاد شد دیگه کمتر سر میزنه بهمون.مثال بارز اعتیاد به فضای مجازی😂 اینستاگرام به نظرم خوبه ولی اگه باعث جدایی بشه خیلی بد میشه.اگه باعث کینه و کدورت و چشم و هم چشمی و حسادت شه خیلی بده.

من خودم ایساگرام رو خیلی دوست دارم.چون خیلی دوست پیدا کردم که مجازین و ضرری به من نمیرسونن.از زندگی خیلیها چیز های جدید یاد میگیرم .یا من خیلی آدم حال بهم زنیم یا همه این مدلین نمیدونم.ولی من تعداد پیجهایی که فالو میکنم خیلی زیاده.کلی پیج هنری که ازشون یاد میگیرم.تو هر زمینه ای...مثلا ساخت جامدادی با وسایل دور ریختی.ویترای..چرم..دستبند و نقاشی و گلدوزی و... همه چی. پیج های پزشکی.پیج های تاریخی...جهانگردی..سیاسی...ورزشی...خلاصه کلی اطلاعات هر روز یاد میگیرم و با کتاب های بیشتری آشنا میشم که بخونم.پیج های انگیزشی رو خیلی دوست دارم کلا یوگا برام آرامش بخش بوده وهست.کلیپ های خنده دار.کلیپ سگ و گربه ها.خلاصه جونم براتون بگه که هر جوری نگاش میکنم تا اینجاش عالیه...مخصوصا واسه منی که بعد این همه مدت بیشتر از روزی یک ساعت پای فضای مجازی نیستم.اینجوری میشه بگم که تا اینجاش استفاده مفید کردم از همه چیزش...حالم رو خوب میکنه واقعا.

ولی ...

بعضی قسمتاشم بده...مثلا همش خبر تجاوز و قتل و کودک آزاری میشنوی و قلبت پر از غم واندوه میشه...هر روز خبر از گرونی و اغتشاش و فقر میاد...

به نظرم هیچ رشته ای به اندازه رشته من دانشجوهای روان پریش نداره...

غذا خوردنو عکس از بشقاب گذاشتن چه هدفی داره واقعا من نمیفهمم.خب نوش جونت بخور دیگه.اومدیم و من حامله بودم اونوقت دلم خواست...واقعا کار انسانییه؟

حتما باید بقیه بفهمن قوس کمرت چقدر ه .مبلمان خونت چه شکلیه.اتاقت چیا توشه؟حتما هم اکیپ دختر و پسر روباید هم استوری کرد هم پست گذاشت هم هایلایت کرد...

راستش رفتارهای( آدم ها)فضای مجازی البته نه همشون کمی مصنوعی شده...خب کاری بلدی ساز بزن مام روحمون شاد شه.از هنرات بگو بقیه هم ترغیب شن انجام بدن.از کتابهایی که خوندی بگو بقیه هم بخونن..شیشه مشروب تو چه معنی و مفهومی داره؟

همه ی استوری همکلاسی های من شده عکس از روزمرگی هاشون که به نظرخودشون خیلی خاصه.لبخندهای هیستریونیک توی عکس ها....

بدی دیگه ش اینه بقیه دوستام کار و زندگیشون شده اینکه ببینن کی کجا رفته چی پوشیده با کی بوده چی خورده و چرا اینجوری آرایش کرده ...چرا خط چشمش نازکه اونیکی پهنه.راستی اون دختره دیدی چقدر تابلو خودش رو واسه فلان پسر لوس کرد...دیدی کامنتاشو...

به راحتی قضاوتت میکنن و برچسب خوب و بد  میگیری...

بدی هاشون همینه...بخاطر همینه فکر میکنم که بهتره توی پیجت همکلاسی های روانیت نباشن 😀بااینکه خیلی همکلاسی هامو دوست دارم ولی دیگه کلافه م کردن...

فکر کنم ایسا گرام نیاز به فیلترینگ داره😂😂😂

حسودای پلاستیکی

من هنوز نفهمیدم چرا بعضیا انقدر حسودن چه خبره مگه؟کجای دنیا رو گرفتیم که قراره با حسادت به دیگران بهش برسیم.همیشه برمیگردم و بهش فکر میکنم....زمانی که بقیه عید میرفتن تفریح و خوشگذرونی من توی خونه در حال درس خوندن بودم واسه کنکور لعنتی، دانشگاه قبول شدم دیگه بدتر از قبل شد و جوونی نکردم و بقیه در حال کافه رفتن و رقص و شادی...ما در حال سگ دو زدن...همه چی رو به پای آرزوهام فدا کردم...بیراهه رفتم ولی نه پی اشتباه...پی ثواب کردن با شرایط جدید و کمک به فقرا...از خواب بیدار شدن های با استرس..امتحان پشت امتحان...

هر چیزی بهرحال اجری داره. منم درسته موقعیت خوبی دارم ولی واقعا عذاب کشیدم تا به چنگش آوردم...

حالا هرروز یکی از راه میرسه یه تیکه بهم بیاد...که نگا چی بودن الان چی شدن...تا اشتباهی کنی سریع میگن چیه خانوم ددددددکتر باهوش...تا یه جا سلامشون نکنی چشمتو درمیارن...اصلا کاری بهشون ندارم و پشت سر هیچکدوم از فامیل حرفی نمیزنم.ولی خب واقعا خار شدیم تو چشم دو خانواده از فامیلا....چرا بعضیا فک میکنن پول همه چیه؟چرا بعضیا چشم دیدن بقیه رو ندارن و اگه کسی ازشون بالاتر باشه حسادت و تحقیر کردن و مسخره کردنشون گل میکنه.

خیلی خنده داره همش حرف جدید از زبان خودم میشنوم.

طرف انقدر نفرینم کرده که نگو....نمیفهمم چکارش کردم بجز این که موفق بودم و دختر خودش که همسن منه هیچ پخی نشده...

هیچی به اندازه این حرف ناراحتم نکرد که به منی که توی هیات و پای روضه امام حسین بزرگ شدم بگن این یه روزی شمر و یزیدی میشه و حاضر میشه سر امام حسینم ببره.فوق العاده ناراحت شدم...امیدوارم بخاطر اینکه خیلی راحت بقیه دلم رو میشکنن روزی برسه عدالت خدا رو با چشمام ببینم.

شبیه طبل تهی شدم و خیلی سر وصدا دارم و شلوغ میکنم و میگم و میخندم ولی از درون ویرانه ای بیش نیستم.

نفرت هام رو با گلایه هام خنثی میکنم همیشه .بدیش اینه بازم روز از نو میشه وروزی از نو بازم عذابم میدن...

اللهم افرغ علینا صبرا وثبت اقدامنا وانصرنا علی القوم الضالمین

فرشته کوچولو

من اومدم دوباره.

آقا عشقی ...اصن خاصی... پناهگاه امن منی... بلاگ قشنگ من..

چقدر مینوشتم قبلا و اکتیو بودم. الان سرم گرم امتحانات و درسام شده... البته فکر میکنم ذهنم نسبتا آروم شده که کمتر سر به گلایه میذاره و دلش کمتر پره. خوبه مسلما. ولی واقعا واقعااااااا دلم میخواست بیام و دوباره بنویسم و برم بلاگ بقیه و کامنت بذارم.. ولی نشد.. سرگرم روزمرگی نیستم خداروشکر و دنیایی پر از عاشقانه ها رو اطرافم دارم.. آدم های مهربون زندگیم..خوش قلب های تموم نشدنی... خانواده م که زندگیم و ذهنم وقف اوناس همیشه.

تجربه های جدید...

روح لطیف و شکننده سمی ترین بعد وجودی من بوده و هست.. رفتم بخش اطفال و مطمین بودم که بهم سخت میگذره و واقعا سخت گذشت. چقدر سخته دیدن بچه های عقب مانده ذهنی, بچه هایی که تشنج میکنن. اونای که سرطان دارن و به خاطر شیمی درمانی دیگه مو ندارن.. اونایی که مجبور بودن کولونوسکوپی و آندوسکوپی کنن.. وای خدا چقدر دیدن صحنه احیای بچه ها سخت و مخرب بود برام... احساس میکردم دارم پیر و پیرتر میشم .روحم به اندازه یه زن 60ساله پیر شده تو این چند سال. با دیدنشون کلی گریه و بغض بود که نصیبم شد.. خدای من همشون هم فقیرن.. من چیکارمیکردم وقتی کاری از دستم برنمیومد مگه یه دانشجو چقدر میتونه کمک مالی کنه؟انقدر لبخند با محبت زدم ونوازششون کردم یا باهاشون بازی کردم ولی هیچی جای کمک مالی رو که نمیگیره. خدایا اگه داشتم همشو به پای مریض هام میریختم. پول برای چی میخوام؟ من زمانی که تو اوج شور و طراوت جوانی بودم ..نوجوان بودم.. بچه بودم پولی نداشتم درسته الان راحتم ولی.. خودم میدونم نداری چیه. میدونم پول نداشته باشی دارو بگیری بچه ت خوب بشه چیه.فقرازصورته همشون میباره. دیگه چقدر سختی بکشن... درد فقر کم نیست که درد بیماری و غم بچه عقب افتاده و تشنجی رو به جون بخرن؟ چرا پولدارا هیچیشون نمیشه؟ اصن چرا آدم های ظالم چیزیشون نمیشه؟ چرا نمیمیرن؟ ولی بچه 2ساله سرطان بگیره... ای خدا تو خیلی بزرگی ولی صبر بنده هات خیلی کمه. من که نمیدونم دنیای حقیری که توش هستیم چه بازی هایی برامون داره. ولی به جان خودت درد کشیدن اون بچه ها خیلی واسه من یکی درد داشت...

خدایا دوباره یکم حرف بزن باهام .حالا از زبان کی باشه فرقی نمیکنه ولی یه چیزی بگو...با ما به ازین باش که با خلق جهانی

یا من یحول بین المرء و قلبه

هنر در وقت اضافه

خیلی وقته از چیزهایی که درست میکنم براتون عکسی نذاشتم.دوباره از چیزهایی که روحم رو جلا دادن این مدته براتون میگم و عکس هاشون رو براتون میذارم... فک کنم شماهم خوشتون بیاد ازشون. خب اولش اینو بگم که قبل عید تصادف کردم و گوشی نازنینم رو زدن یه گوشی دیگه رو فعلا دارم قابش به دلم نبود و تیره بود منم با رنگ ویترای اول روشو نقاشی کردم بعد لاک برق ناخن زدم روش تا پاک نشه. به نظرم قشنگ شد

حکایت دلتنگی

یه روزی میرسه  که هیج حسی نداری نه به خودت نه به آدم های اطرافت...

بودن یا نبودن هیچ کی برات فرقی نداره...زن یا مرد فرقی نداره...دختر یا پسرش مهم نیست..هم کلاسی باشه یا همسایه..دوست یا غربیه...همشون برات میشن یه تیکه از روزت بدون اینکه هیچ ارتباط عاطفی باهاشون برقرار کنی...

یه حصار بلند و آهنی...

اینا به معنای گوشه گیری میتونه باشه یا به معنای سری که به سنگ نارفیقی دیگران خورده و دیگه چیزی نداره که دیگران بخوان ازش بکنن...تهی از هر نوع عاطفه ای نسبت به آدم ها...

 امان از روزی که دلت نسبت به بقیه احساسی نداشته باشه ولی فقط برای بچه های معلول و فقیر و مریض های بیمارستان و حیوانات دلسوزی کنی و برات مهم باشن...اون روز میفهمی پاک ترین قلب ها رو عاجزترین آدم های دنیا و بی زبان ترین موجودات هستی دارن ..اونوقت رابطه قلبی باهاشون برقرار میکنی و دیگه تهمت و دروغ و خیانت و نامردی دنیای آدم ها برات بی ارزش میشه و به چشمت حقیر...

تمام این حرفا التیام دلتنگی های خودم بوده و هست...تنها چیزهایی که زخم های عمیقی که روزگار روی وجودم حک کرده رو باهاشون التیام میدم و روحم آروم میشه...

نه به کودک آزاری

حتماهمگی از نامادری بچه های ماهشهری خبردارید که چه کرد به اون سه تا طفل معصوم...

یه زن تا چه حد میتونه بی شرف وروانی باشه که با بچه های کوچیک و بی گناه اینجوری کنه... تا چه حد سادیسم... خدای من لب دختر بیچاره رو با چسب حرارتی چسبونده... دندوناشو با چکش شکسته... به میله یکماه بسته ش... روی صورتاشون پر زخم... نگاه های وحشت زده... خدایا چرا بنده هات انقدر سنگ دل شدن... حیوونام اگه بچه یکی دیگه پیششون باشه بازم باهاش با مهربانی رفتار میکنن. این حیوان ناطقت داره با نسل انسان و انسانیت چکار میکنه... خدایا دنیا پستتر از اونی بود که تصورش میکردم...

از دیروز تا حالا فقط گریه کردم براشون...افسردگی خفم کرد..غم توی نگاهشون بیچاره م کرد... خدایاهیچی از دستم برنمیاد الان هیییییییچی... خدایا کمکم کن وضعم خوب بشه... زنده بمونم... بهشون و به تمام بچه های این مدلی کمک کنم... خدیا علمش و موقعیتش رو دادی بهم فقط بدون پول نمیشه حتی عاشق بود چه برسه کمک به بقیه... خدایا توانی مالی بهم بده که بچه ای این مدلی دیگه نبینم... خدایا بغض خفم کرد دیگه... بمیرم برای معصومیت اون سه تا یچه😭😭😭😭

بسم رب عشق

سلام مجدد

۶ماه دوری

۶ماه اتفاقات متنوع و فراز و نشیب های پی در پی که کمرم رو خم کرد باعث شد از یه دختر ۲۵ساله یه روح ۵۰ساله بسازه.

جالب بود شاید بشه گفت هردو روز زندگیم شبیه هم نبود و ازین جهت باید خوشحال بود شایدم باید ناراحت زود ازین حجم فشار روحی و کار و تنش...

زندگی به دور از حاشیه های مسخره دنیای ادم بزرگا

ولی خب خستگی و درموندگیم باعث شده سرم توی لاک خودم بره و مث قبل کاری با کسی نداشته باشم و توی زندگی کسی سرک نکشم و پی کارهای مورد علاقه خودم باشم و آرامش به دست بیارم که الحمدلله روز به روز قویشده. با پیشرفت های بیشتری که داشتم احساس کردم محیای جدیدی متولد شده که مث قبل به روحیه ای با استواری کوه و نازکی برگ گل نسترن رسیدم.قلبی که برای همه میتپه.برای همه

حقش رو کسی نتونسته بخوره ولی قلبش درد نیاد ازینکه کسی حق کسی دیکه رو به ناحق بخوره.

قلبم با اینکه شاده و همیشه امید رو توی وجودش داره ولی کمی ابری به تظر میرسه....

شاید خییییلی خسته شدم...شاید...

عیدترین عید هستی

چه بگویم که از وصف تو ناتوانم..

تو کیستی؟؟؟کیستی که سرنای مردانگیت همه جا دمیده شده...

کیستی که آوازه جوانمردی هایت در گوشم طنین افکنده

ای کسی که در خرابه های کوفه پی یتیمان میرفتی که نکند سری گریان بر بالین مادر بگذارند...

ای که قلبت به بزرگی تمام روزهای عمر من و ما  وسعت دارد

آقاترین آقای هستی...کیستی تو؟

مظلوم ترین مظلومان ...ای زخم خورده جهالت نارفیقان

زمانی که در خیبر را گشودی جز یاعلی چه گفتی؟روزی که فرقت را شکافتند جز یا علی چه گفتی؟

یا علی گفتی و عشق آغاز شد...

عشق تو را از قلبم نمیتوانم بزدایم‌‌‌..دلیل بیراه نرفتن های من شاید حب تو بود بس که دلم را پر از عشقت کرده ای بگو بمیر فنا خواهم شد...

هرچند...

بخدا که در دو عالم اثر از فنا نماند...

چو علی گرفته باشد در چشمه بقا را...

تویی که باورهای مرا درباره مردانگی تغییر دادی..تویی که سمبل بهترین مرد برایم شدی...تویی که به من فهماندی که مرد بودن را هرکسی شایسته نیست...مرد بودن یعنی مثال تو بودن...یعنی مرد بودن...

باورش چون کنم که من به اندازه یه ژن از وجود تو را به ارث برده ام.

باید به این اتفاق مغرور باشم؟یا غمگین؟ که ردی از جسم و روحت در من است بار تحملش بسی سنگین تر از توانم شده.من خوب نیستم و تو مظهر خوبی...این جاست که میفهمم با تمام حقارتم باز هم دوستم داری و رهایم نکرده ای..بازهم حب فرزند گریبانت را گرفته که کودکان دلبندت را رها نمیکنی..

ای کاش شاهزاده سوار بر اسب رویاهام شبیه تو باشد..

دوستت دارم ای بزرگترین مرد زندگی من...

İçimdeki Duman

یکی هست که خیلی وقت است ردش بر روی قلبم مانده است
در چکه‌های پنجره شیشه‌ای من
در همانجا ایستاده است طوری که انگار دشمنم هست
توانایی عاشق شدن نداری؟ نمی‌توانی عشق را به باغچه دلم ببندی
ببین که بال‌هایم شکسته اند، مثل باران باش و به صورت ببار

دیگر تمام شده ام، ای کسی که زخم‌های زیادی را باز کرده‌ای
ابر درونم پراکنده نمی‌شود
اگر بخواهی، آن وقت آتش خواهم گرفت
پاشو بیا که دیگر کسی نیست که قلبم را لمس کند

🌹🌹🌹🌹🌹🌹

Biri vardı çoktan izi kaldı kalpte
Çamımın damlasında
Duruyormuş orda sanki bir düşmancasına
Sevemezmisin aşkı bağlayamazmı gönlümün bahçesine
Kanadım kırıldı bak yağmurum ol yağ yüzüme

Tükendim çok yaraları açan
Dağılmıyor içimdeki duman
Sen istersen yanalım o zaman
Gel artık yok yüreğe dokunan

ازینجا دانلود کنید

نامه به دخترم

دختر من 

ماه من

بودن تو  معنی تمام لحظه هایی است که تنها بوییدنت غم جانفرسای دنیایم را فراموشم میکند ...تو معنای زندگی شدی در لحظات سخت..

عزیز دلکم نکند گذر زمان تو را ناخواسته به سمت بدی ها بکشد..نکند قلب سرشار از محبت و عشقت در طوفان پر از خروش هستی نابود شود...عزیز مادر تو هستی و تنها امانت خداوند  و تمام معنای زیبایی جهان که در قلبت جمع میشود..مبادا مراقبش نباشی..مبادا اندکی فراموش کنی که لبخند تو می تواند برای عبوس ترین مردان جهان هم آرامش را هدیه کند...دخترم لبخندت را ؛ عشقت را؛ محبتت را از هیچ کسی دریغ نکن...

بگذار دنیا به قلب تو استوار بماند..

نهال زیباروی...

دختر....

زیباترین موجود هستی..

این زیبایی رو میشه خیلی متفاوت توصیف کرد..

یکی زیبایی براش یعنی ظاهر زیبا... اخلاق زیبا.. روح زیبا...جسم زیبا...صدای زیبا... نگاه زیبا...

هر جوری که نگاش کنی زیباس...

بستگی به باغبونش داره...که این نهال زیبا رو خدا هدیه میده بهش...

باید مراقبش باشه... علف های هرز اطرفش رو بچینه...بهش برسه و تیمارش کنه...اگه میخواد اونجوری که دوست داره باشه...همون شکلی بهش نما بده... حرفاشو مراقب باشه چی میگه...نهال زیباش رو مطمین کنه که یه باغبون مهربون و محکم پشتشه و داره ازش مراقبت میکنه و حواسش هست طوریش نشه...خدای نکرده یهو حیوونهای درنده بهش حمله نکنن... نکنه که باد از ریشه جداش کنه و به هر سمتی اونو بکشه...

نهال زیباش رو ازش راحت نگیرن...

وای اگه جداش کنن ازش...تازه میفهمن چی شده....کم کم اون نهال خشک میشه و اون باغبون پوچ....

دخترک ریشه داره ...ولی ثمری دیگه نداره...

باغبون هنوزم باغ  داره....ولی ثمری دیگه نداره...


پ.ن: عکس رو دیدم این جمله ها به ذهنم اومد...یه ایده تخیلی واسه نوشتن...

راستش بعضی وقتها میگم کاشکی داستانک بنویسم...اینجوری روحم آرامش پیدا میکنه...

پ.ن ۲: عکس نوشته مذکور من نیستم خداییش منو جایگذاری نکنین با نهال خانوم.

این خااانومه...من خیلی خل و چلم:-)))

فیلمک

با سلام و صلوات :-)

آقا من یه سوالی برام پیش اومده؟اوضاع فیلمهای جم بدتره یا فیلمهای ایرانی؟؟؟

یه سری فیلم جدید گرفته بودم ببینم...یکی از یکی آشغالتر..

موندم اصن این فیلم ها چطور میشه که پخش میشن...

همشون یه طرف هنوز دوران عاشقی تو حلقومم گیر کرده..یعنی چی آخه؟؟؟

بعدش فرداش ناردون دیدم و مرگ ماهی و دختر

فیلم دختر اون تیکه ایش قشنگ بود فقط که قصه زندگی خواهره شروع شد..

امروزم آبنبات چوبی رو دیدم و فهمیدم اسکار حقمون بوده...دروغه میگن سیاه نمایی شده.همه فیلما اول تا آخرش همینه.حتماانقدر زیاد شده که سوژه نمایشنامه نویس ها بشه...

طرف زن داره...رفته با خواهر زنش...عشق پنهانی؟؟؟؟؟بعد زده کشته طرف رو...قفس سگ ها رو باز کرده تیکه تیکه ش کردن...

آخه برادر من این چه فیلماییه می سازین .گفتن مردم آگاه بشن..نگفتن چیزی هم که بلد نیستن رو یادشون بدین.ماشالله همه دارن گرگ بودن رو یاد میگیرن...بعد میان میریزن تو خونه مردم دیش جمع کردن و شکستن‌.‌...خب داداش برو اون وزارت ارشاد  ویران کن که این فیلم ها انقدر زیاد نشه‌‌‌.

فقط یه فیلم کمیییی ارزش داشت دیدنش...اون لانتوری بود..آی آی آی...انقدر آخر فیلم بغض کردم که نگو...نباید توی فیلم میبخشید .طرف یه روانپریشه..زده له کرده دختره رو...چه عشقیه آخه..بعد خودشم دیوونه شده...حالا چرا باید بخشسده بشه؟؟چه  فرهنگی قراره جا بیوفته واسمون؟ بدتر از اسیدپاشی؟؟؟باید بگیرن تیکه و پاره طرف بکنن بخدا...

خلاصه کلی غصه خوردم...ولی با دوز کمتری نسبت به هیس دخترها فریاد نمی زنند.سر اون واقعا های های گریه کردم...تا یه هفته تو شوک بودم..واقعا لازم بود اون فیلم...

سر من مادر هستم هم همینطور...اصن داغون شدم.

بابا کارگردان محترم تروخدا فیلم چرت نساز...

من برم فیلم های غیر ایرانیم رو دوباره ببینم بهتره...هم معنی داره...هم قشنگتره... فعلا هابیت رو گذاشتم فردا ببینم...

بعدشم دکتر هاوس..

فعلا یه هفته  تو شوک لانتوری میرم...

سنگین بود ...

 آباج میگه خودت خیلی اعصابت آرومه ازین فیلم هام میبینی؟؟؟فققققط کمدی‌‌...دیگه بشینم دوباره قهوه تلخ رو ببینم...خوشههههه

تگرگ بارونه

بععععله.

همچنان دستم در حال سوزش و ترشح و درد می باشد  و نتونستم بخش برم..

امرور فقط سر کلاس تیوری رفتم و اومدم خونه بانداژش رو با نرمال سالین باز کردم و دستم خونش دراومد...

دردم میکرد ناجور..

دلمم از تنهایی و غریبی بین بقیه گرفته بود و تا تنها شدم تو خونه....آیییییییی گریه کردم...آییییی گریه کردم...

همش اینو گوش دادم و گریستم-> شب آخر با منی

دوستم میگفت حسسساااااابی بین بچه ها تنهات کرد و خودشم تنهات گذاشت و رفت تا یهو  با سر بخوری زمین...خدا براش نسازه....گفتم الان بگم آمین؟

امروز یکی احوالم رو پرسید واسه  دستم که اصن انتظار نداشتم احوالی بپرسه دیگه...راستش خوشحال نشدم..گفتم این همونه که پشت سرم اونجوری حرف زد؟الان من خوشحال بشم که یادم بوده یا ناراحت...

۵ شنبه حال دااااغون...زنگ زده بهم دلتنگی کردن منم اصن نگفتم دستم سوخته..دلیلی نداشت بگمم..ازون اصراااار واسه اینکه همو ببینیم‌‌ باهات حرف دارم...از من انکار که درس دارم و فلانه و بهمانه...

. دلم میسوزه...برای اون...برای خودم...برای اون که نمیدونم الان چه حالی داره...اصن زنگ میزنه میخواد حالش خوب شه؟میخواد بگه خوبم؟وقتی باهاش حرف میزنم به چی فکر میکنه و یهو آه میکشه...

بعضی وقتا نمیدونم چجوری بگم بهش بیخیال شه...خاک بر سرم کنن‌‌ با این همه دل آشوبم...

امروز رگ غیرت ساداتیم بجوش اومد شدییید...

راننده از وضع کارش ناراحت بود به حضرت محمد حرف زد...

انقدر ناراحت شدددم که گفتم الانه در رو باز کنم بپرم بیرون از ماشینش.‌ تمام مدت فقط گفتم خدایا زودتر برسم ازین ماشین پیاده شم..

جالبناک ترین نکته ش میدونید چی بود...یارو تسبیح دستش بود.

الان هوا در حال بارش تگرگه...دل آسمون قلمبه شده فک کنم...

دیار خوش نیشان...کرمانشاه....

شهر زیبا روی من‌...

روزهای تلخم را بخاطر داری؟روزهایی که زیر بارانت رو به سوی  آسمانت میکردم و آه میکشیدم؟

روزهایی که قلب چهل پاره ام تنها در هوای تو آرام میشد و درختانت نوازشم میکردند  تا مرهم زخم های قلبم باشند؟تو نبودی و نفس هایت من چه میشدم؟...

روزهایی که کنار درختان پر بارت یاد روزهای گذشته می کردم و افسوس میخوردم...

کودکی و نوجوانی و جوانیم در کنار تو گذشت...شهر جفا دیده وزخم خورده من...

روزهایی که عاشقانه در حال و هوای بچگی هایم در باغ های خوش آب و هوایت پرسه میزدم‌ . روزهایی که از ته دل میخندیدم و روی زمینت راه میرفتم و غمی نداشتم...روزهایی که آرزویم این بود که بهترین پزشک شوم تا تنها به تو خدمت کنم و نامت را زنده کنم.‌.

شهر پر محبت من.. شهر مهمان دوست و پهلوان پرورم..شهر مظلوم و پر باورم...

شهری که کوه هایت زخم خورده ی عشقی آتشین بود و نشدنی هایت دلنشین...

راستی پس از من تو چه میشوی؟ دلم شورت را می زند...

خاکت دامنگیر بود.‌.این را همه میدانستند....

خاکت روح داشت و این را من میدانم‌‌‌‌...که چه شدتا روح یافت‌‌.‌..جای قدم های زوار مظلوم نینوا...جای قدم های مبارزان جان برکف..همانهایی که کشته شدند تا من باشم همانهایی که جان را ندید گرفتند و دفاع کردند تا من و تو باشیم...جای قدم های شیرمردان و زنان کورد...زنانی که پابه پای مردانشان ...مردانگی را در قالب زنیّت خودشان ثابت کردند...

شهر من...زیبایت را چگونه توصیف کنم؟؟؟

از طاق بستان و بیستونت...از قصه شیرین و فرهادت...از گوردخمه ها و معابدت...از پاوه و اوراماناتت؟از لباس های فاخر کوردی زنان و مردانت؟از کجا بگویم که سرتاپا زیبایی و تواضعی؟

چگونه تحمل کنم این همه ظلم در حقت را....این همه جفا و ندیده شدن هایت را...پناهگاه مردم عراق و لر و کورد و لک و ترک و جاف بودی....از تمام استان های مجاورت به تو پناه آوردند چرا که در تو  زندگی بهتر بود. اما...شکستند و خوردند و بردند و جنایت ها کردند و همه را به نام تو نوشتند و مردمت...

چه کنم که من هم از تو یادت گرفته ام و از مولایم که ظلم در حقم را سکوت کنم تا شرافتم و اصالتم را چیزی لکه دار نکند...چه کنم که خوبی تو مرا خوب کرد و مظلومی تو مرا رام...

دوستت دارم تنهاترین شهر پر داغ ایران...

گلستان من

سلام کنید به درختچه ی من😀😀

اینا درخت پرتقال قراره بشن...خون دل خوردم تا جوونه زدن اب قند خوردن و بهشون کود دادم و آبیاریشون کردم تا شدن این تو دوماه.

ببینم چقدر مراقبت میخوادو میشه اصن تبدیلش کرد به بنسای...

حالا تلاشم رو میکنم واسه من نشد نداره...

گلهام مث بچه هام میمونن‌.حیف نمیرسم بیشتر ازین بهشون برسم‌.

وگرنه خوشگلترشون میکردم...

دوتاشون رو وقتی کاشتم خییییلی بی رمق شدن...برگاشون وا رفت و داشتم پژمرده میشدن...انقدر بهشون رسیدم الان جون گرفتن بچه هام...حس خوبی  وقتی تونستم بهترشون کنم...

واقعا احساس میکنم محبت رو میفهمن...به هرکدوم بیشتر توجه میکنم بیشتر رشد میکنه...

چندتاشون جاشون خیلی تنگه..باید گلدان جدید براشون بگیرم..

یه چند تام گل رو وقتی بذرشون رو کاشتم...سبز نشدن...نمیدونم چرا...

الان فقط فلفل زینتی هام جوانه زدن‌‌...با ختمی...

تو حیاطم با این همه بارندگی به موقع ولی هنوز چیزی سبز نشده.احساس میکنم خاک تو حیاطمون به درد لای جرز دیوارم نمیخوره...باید با ماشین آباجم برم خاک بخرم..


 

فردا صبح به مقصد کوه قراره بریم...هوا که عالیه‌‌...تا ببینیم چجوری پیش میره‌‌.عکسم میذاریم که رویت کنید شمام.

دختر نازنین من...

به به سلام...شب نصفه ای بخیر..

بیخوابی و بدخوابی من هم آخرش کار دستم میده..مخصوصا با این سردردهای لعنتی...بازم خدارحم کرده که دارو اصن نمیخورم...وگرنه الان مغزم منفجر شده بود...

تایم جدید یوگا و حفظ ازین هفته شروع میشه.‌‌..کلاس های سه تارم همینطور...

راستی گلیلیلیلیلیبی واسه خودم.اول مقاله ای که کار کردم با استادم چاپ شد..

نیاز مبرم مجددی به حجامت دارم.‌واقعا حالم رو خوب  میکنه پوستمم شفاف میکنه...برم ۴شنبه یا ۵ شنبه انجام بدم.فقط یکم باید مراقب باشم چون محیط بیمارستان کثیفه..مریض نشم بمیرم..

امروز دلم گرفته بود...دلم صورت  نرم و قشنگ دخترم رو میخواست که بغلش کنم ببوسمش...بوش کنم...گرمای تنش آرومم کنه...براش لالایی بگم و توی دستام بخوابه...بعضی  توی خواب با خودش لبخندی بزنه...دون دون های ریز روی گونه هاش رو ببوسم .لباش رو نگاه...هنوزم تو خواب داره شیر میخوره...

چند ثانیه پلکش یکم باز میشه و میبنده.‌‌..بازم لالایی قشنگی براش میخونم...

دستای کوچولو و نازش رو بوس میکنم....وای چه احساسی قشنگتر ازین نمیشه...چقدر دلم بوی تن بچه خودم رومیخواد...چقدر دلم ماچ کردن  پشت گردنش رو میخواد...چقدر دلم قهقهه های از ته دلش رو میخواد...اون یه ذره موی کوچولوشم با دست بدم کنار...براش شونه نمیکنم...پوست سرش نازکه زخم میشه سرش...دردش بجونم...عزیز مامان..

اصلا دیوونه نشدم...نه....دلم آرامش میخواد...همین..

خدایا شکرت که سالمم و هیج مشکلی ندارم واسه نی نی...ولی اگه زمانی برسه بخوام  بچه دار شم و نشم...اونوقت دیوونه میشم.‌‌.‌.😢

دختر نازم....

۲ سال پیش قبل اینکه کتاب نامه به کودکی که هرگز زاده نشد رو  بخونم قرار بود واس دل  خودم درد و دل کنم با بچه خیالیم.

الان دیگه بهتر میتونم براش بنویسم‌...منِ تنها توی دنیای وحشی آدم بزرگا....با یه نی نی پاک و معصوم...

غم میون دوتا چشمون قشنگ...

غم میون دوتاچشمون قشنگت لونه کرده

سال بلوا


*پشت سر هر مرد بزرگی یک زن ایستاده اما پشت سر هیچ زنی ،هرگز مردی نیست...

سلااام

کتابی فوق العاده بود ..واقعا محشر ..اصن محو خواندش بودم...وقتی تموم شد یه روز کامل طول  کشید تا مغزم جمع  و جور شه.بیچاره نوشافرین...با تمام وجودم درکش میکردم..بیچاره حسینا...بیچاره ها...



*گفت:"میدانی اولین بوسه جهان چطور کشف شد؟"
گفت در زمان های بسیار قدیم زن و مردی پینه دوز یک روز به هنگام کار بوسه را کشف کردند.مرد دست هایش به کار بود،تکه نخی را با دندان کند،به زنش گفت بیا این را از لبم بردار و بینداز.زن هم دست هاش به سوزن و وصله بود.آمد که نخ را از لب های مرد بردارد،دید دستش بند است،گفت چکار کنم.ناچار با لب برداشت،شیرین بود.ادامه دادند...

الانم استارت خوندن شلغم میوه بهشته رو زدم‌...


دوست دارم یه آهنگ بذارم ازون آهنگ های مورد علاقه م‌.‌...

علی زندوکیلی

فدای آقای مهربانم

سلام آقای خوبم..

آقا فدای خودت و حرمت..

آقا دلم برا بهشت حرمت تنگ شده..چیکار کردی بوی بهشتت دیوونه م کرده‌‌..

چیکار کردی باهام آقای خراسان...

زندگیم و جوانیم فدای خودت و خانوادت...

یه نظری یه نظر بهم کن یا رضا...

دار و ندارم رو میدم فقط یه روز خادمیت رو بکنم...

آقا حرمت تنها جایی بود که احساس امنیتو آرامش داشتم...آقا دارالحجه بوی بهشت میداد...صحن رضات بوی خدا میداد.

یا رضا چه کردی که تا اسمت میاد اشکم سرازیر میشه.

آقای خوبی ها 

یا غریب الغربای خراسان منو به مشهدالرضات دعوت کن...بخدا دلم لک زده واسه حرمت...

نظر لطفی بهم بکن...یه بار زیارتت کنم..چی میشه‌‌‌...

بخدا از همیشه بیشتر به حرمت نیاز دارم‌‌.بخدا از همه بیشتر یه حضورت نیاز دارم...

یا رضا صدامو میشنوی؟؟؟

حالم خراب دیدن دوباره مشهدالرضاته...

آقا ما رو بطلب.دیگه طاقت دوریتو ندارم...

آقا دلتنگتم...

آقا دردام زیاده ..قلبم هنوز آروم نشده هنوز شکستگی هاش خوب نشده..هنوز داغش تازه س ...بخدااا خورد شدم...بیا و تسکین دردام شو...بیا و دستگیری کن ازم.‌‌...یا رضا یه نظر...یه نظر به من حقیر کن...

آقای مهربانم

لایق وصل تو که من نیستم اذن به یک لحظه نگاهم بده....رضاجان...😭😭😭

کیف جدید و لاکچری من

سلام سلااااام.

امیدوارم تعطیلات خوش گذشته  باشه بهتون.

منم کلی خوش گذرونی کردم و امروز نشستم و کیفم رو تموم کردم و فقط یه کوچولوش مونده.

اصولا من آدمی بسیاااار خفن و باکلاس و هنرمند استم.

تازگیام دچار خوش شیفتگی ظاهری شدم😆😆😆😆

اینم عکس کیف خوشگلم

.

دست فروشی و بوی عید...

سلام آخرین شب پنج شنبه ی سال 1395تون بخیر وخوشی و آرامش

امروز امتحان دادم و در حد فاجعه سخت بود...
بعد امتحانم که اومدم برم بیرون دیدم واااای معدم داره سوراخ میشه و دوباره دردش شروع شده بود و حتتتتما باید یه چیزی میخوردم. رفتم و یه پرس .... خریدم چون تا 6 بیرون بودم..ماشین رفتم و سر چهارراه پشت چراغ قرمز این پسر بچه ها داشتن شیشه ماشین ها رو پاک می کردن ..سر اونیکی چهارراه داشتن آدآمس میفروختن و غم بدی تو چشماشون بود..شیشه سمت من هم که پایین نمیومد حداقل یه آدامسی الکی بخرم .گفتم خدایا اگه پول داشتم اگه پشت ماشینم بودم..سر چهاراهها نمیذاشتم بچه ها ناامید از کنار ماشینم برن...بعد گفتم چه فکر کوچیکی..گفتم خب عب نداره الان که پولی ندارم..همین که یکم بیشتر کمکشون کنم و بعدا بتونم به هرکدومشون یه مقداری پول بدم..اینجوری خیلی آروم میشه دلم...ولی خدا کنه انقدر توان مالی داشته باشم که هیییییچ فقر و فقیری رو نبینم..بعدش رفتم سر کلاس هفتگی و ازون ور اومدم تو مصدق. گوشه خیابون پرررررر از دست فروش بود...چقدرم تنوع داشتن و جالب بودن..همه جنساشون ده برابر مغازه دار ها قشنگ تر و باارزش تر بود...همه فروشنده ها جوون بودن..همه کم سن بودن..گفتم خدایا اینا شب عیدی میخوان پولی در بیارن واسه خانواده هاشون..کاشکی پول داشتم از همممممشون خرید کنم....گفتم خدایا چرا یه پسر بچه باید دست فروشی کنه...چرا باید بیاد گوشه خیابون واسه یه ذره پول انقدر سختی بکشه..بعد گفتم ولی هیچ درآمدی بدون سختی کشیدن نیست...مگه خودم نیستم...خوبیش اینه غیرت دارن و عارشون نمیشه کار کنن..
ولی همش ته دلم بغض بدی بود..چرا باید دست فروشی کنن..چرااین بچه کار میکنه آخه... ما همسن اینا بودیم نزدیک عید ول میشدیم تو کوچه ها...
ولی یه چیز دیگه هم آزارم میداد...اینکه ملتی که به زور کارمندی و اینور اونور پولی داشتن با این بنده های خدا جوری برخورد میکنن انگار نوکر باباشونه طرف...خب اینام اگه پول داشتن اگه مجبور نبودن کار کنن الان وضعشون از من و تو و امثال ماها خیلی بهتر بود هم از لحاظ اجتماعی هم اقتصادی...
تازه بازم به شرف اینا که دارن نون بازوی خودشون رو میخورن...
از چونه زدن باهاشون به شدت بدم میاد...در صورتیکه چون مغازه ندارن ارزون تر میدن و واسه اینکه نپره طرف باهاش راه میان..ولی راست میگیم با مغازه دار ها چونه بزنیم نه اینا...هرچقدرم اضافه ببرن...مگه چقدر میشه..نوش جونشون...جاش برمیگرده واسه ما...ولی 1000 تومن واسه اونا خیلیه...
رفتم از فروشگاه لوازم تحریر مورد علاقه م از خودکار های همیشگی که ارزون و خوش دسته و خوبم مینویسه چند تا خریدم.چون زودی تموم میشهو دیگه نمیاره تااااا...شاید باورش براتون سخت باشه ولی 5 تاش شد6 تومن..:-)))
جلوی فروشگاه بازم یه پسر یچه داشت فروشندگی میکرد...نقل میفروخت...آییییی آتیش گرفتم بخدا...
قراره درآمد این ماهم هرچی شد 10% بدم واسه یه نیازمند واقعنی.. الانم خییییلی ناراحتم...
حالا برعکسش...اینا رو دیدین طرف سالمه و هیچ مشکلی نداره...بعد میاد در خونه گدایی...دوست دارم بکشمش..خب بگو مرتیکه برو کار کن مگو چیست کار...والاااااا...
من دخترم عارم نمیشه از کار کردن ...تو با اون سیبیلات چطور دست دراز میکنی جلوی بقیه...راستش ترجیح میدم از همون فروشنده ها خرید با قیمت بیشتر بکنم...برم به مناطق فقیر نشین کمک کنم...ولی پول به این مدل شخصیت ها ندم...بیکاری یعنی چی...یعنی لاابالی بودن..یعنی بی عرضه بودن..
یعنی بهونه آوردن واسه کار نکردن و درس دارم و فلانم و بهمانم و به درسم  میزنه و... 

کاشکی همه چی تو خوب باشه.کاشکی فقری نباشه.

اصن از تحملم این فشارهای روحی داره خارج میشه😢😢

فقط عکس رو دریابید .هیچی دیگه ندارم بگم

قوی زیبا

بگویید بر گورم بنویسند:

زندگی را دوست داشت، ولی آن را نشناخت

مهربان بود ولی مهر نورزید

طبیعت را دوست داشت ولی از آن لذت نبرد

در آبگیر قلبش جنب و جوش بود ولی کسی بدان راه نیافت

در زندگی احساس تنهایی می نمود ولی دل به کسی نداد

خلاصه بنویسید:

زنده بودن را برای زندگی دوست داشت...

💟 چه متنی بود...واقعا درد داشت روحش..

💟خاطرات بچگی هام مغزم رو پر آهنگ کرده...وقتی که سیدی اومده بود و کنار تلویزیون پر کیف سیدی بود...اونم نه آهنگ های الکی...فریدون فروغی..فرهاد...ابی..هایده...داریوش...اندی و کوروس ...لیلا...منصور...

چقدر دلم همون اون حال و هوا رو میخواد...بشینم همش آهنگ گوش بدم و ادای خواننده ها رو دربیارم و احساس کنم خیلی صدام خوبه...آهنگ هایی که توی وجودم ریشه دوونده ن...چقدر سخته بزرگ شدن...

دوست دارم بازم با آهنگ های نوال الزغبی شاااااد بشم و کلی دیوونه بازی دربیارم .دلم بازم حمیدحمیدی و ابرو و شیرین زبون ریحان میخواد...دلم بازم ناز نکن ناز نکن کوروس رو میخواد که همش ادای اون رقص مضحکشون رو دربیارم😢😢

چقدر قلبم درد داره....

غصه ها چه بد شدن...دلها چقدر بدی تعفن میدن...چرا همه بدن..چرا درمیان جمعم ولی تنهام...

هیچ آدمی مث من نیس...دنیا بر پایه خودخواهی و هفت خطی و ریا و شهوت و پول بنا شده...همه اونایی که از ارزش های اخلاقی هم دم میزنن از همه بدترن..آخه چرا هیچکی مث من نیس....چرا از صدای خنده بچه ها کسی ذوق نمیکنه...چرا کسی نمیدونه محبت بخدااااا پشتش منفعتش نیست...چرا اینجا همه چیزش وارونه س...

احساس میکنم زودتر از موعدش میمیرم...مخصوصا از وقتی کارت اهدا عضوم رو تقریبا ۹ ماه پیش گرفتم...یکی از دوستام همیشه بهم میگفت تو رو میبینم یاد خودم میوفتم...وقتی اهدا عضو کرد قلبم با تماااااام وجود گرفت...

شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد..فریبنده زاد و فریبا بمیرد...

خدایا فقط مرگی این مدلی نصیبم کن به بزرگی جدم قسمت میدم...😢😢

معجزه شرقی

ترانه معجزه شرقی
حجم: 4.38 مگابایت

خواننده و آهنگساز: منوچهر طاهرزاده 

با تو این ثانیه ها معنی تکرار نبودن

باور آئینه ها جرات انکار نبودن

 

بودنت معجزه ی شرقی باران و عطش

تو نبودی ، روز و شب این همه تب دار نبودن

 

تو نه سحری تو نه جادو نه سرابی میدونم

تو نه آغاز یه رویا نه یه خوابی میدونم

 

تو همون آیت و نوری توی شبهای سیاه

توی آوار تباهی تو امیدی تو پناه

 

گر چه هنوزم فاصله ها خورشید رو از من میگیره

اما نذار این شب زده باز تو تن ظلمت بمیره

 

ثانیه ها ثانیه ها وسعت فریاد منه

کاری بکن کاری بکن فرصت میلاد منه

 

با تموم خستگی هام با همه دلبستگی هام

با تموم خستگی هام با همه دلبستگی هام

 

لب خاموشم تو رو چون شعری واسه فریاد کم میاره

تو کویر تشنه روح من بگو باز بارون بباره

اینم ازون آهنگ های بسیاااااار قشنگه که خاطره انگیزه برام.اینم خیلی وقت پیش گوش میدادیم.البته خواهری میذاشت آهنگاشو...دوباره که شنیدمش کلی ذوق کردم...گوش بدین حتما

روزهای بودن خواهری کنارم

جمعه خواهری اومد اینجا و دیگه دیروز واسه شام رفتیم خونه اون یکی آباج و واسه خواب اومد خونه خودمون البته بدون عمو سجاد جان😛

خلاصه  هررررر چی خریده بودم نشونش دادم و هی گفتم اینو خریدم اونو رنگ کردم.کلی واسه تو حیاط و گلدونا ذوق کرد و قراره واسه ش دستبند و اینا درست کنم...بعدش تل سر پارچه ای هام رو که خیلی دوسشون داشتم نشونش دادم  و با کلی ادای گربه شرک رو درآوردن گفت برای من...گفتم ببر باشه‌.لنگه اون چراغ قرمز نفتی خودم رو هم بهش دادم.اون آبیه.

بعدش نشستیم جیک جیک کردن تااااا ساعت ۲ نصفه شب و انقددددددر خندیدیم اشکمون سرازیر شده بود.بعدشم خوابیدیم .

صب رفتم کلاس و ناهار اومدم دیدم اووووه چقدر مهمان داریم‌‌‌..دایی هام و آباج هام...ناهارم که دلمه بود..آخ جوووون...پارمین جونم اومد و تا تل خواهری  رو دید اونم گفت محیااا منم میخوام...گفتم باش ببرش دیگه هیچی تل برام نموند.انقدرم گوگولی بودن خدابیامرزها..باید برم اون مغازهه اگه داشت دوباره بخرم.خوبیه موی کوتاه اینه میشه تل بزنی و گیر بزنی و یه شونه کنی موهاتو..بعدش بری جلو آینه واسه خودت کلی ذوق کنی..البته گذاشتم بلند شه موهام..ببینم با موی بلند چجوریا میشه‌‌‌ با کش

یه مدتی که  تحت فشار روحی بودم این چند ساله هیچی از موهام نمونده بود و همیشه احساس بدی داشتم‌مخصوصا وقتی  یکی دم به دقیقه یه مشکلی که داری رو بزرگ کنه و بخواد به رخت بکشه.‌.الان که هم موهام هم صورتم جون گرفته از خودم راضی ام.

دبیرستان که بودم و خواهری پارمین رو باردار بود میومد موهامو چهل گیسی میبافت و از بالای سرم میبستش‌‌‌‌....خیلی قشنگ میشد‌‌‌..بعدش میرفتم باشگاه و من و یکی از دوستام دوتایی با موی بافته شده بدو بدو میکردیم..‌الان میخوام بذارم موهام بلند شه و بدمش آباج برام چهل گیس ببافه...

             💖     ::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::     💖

ازینکه خدا خیلی چیزا بهم داده ازش خیلی ممنونم‌..

چیزایی که زمانی آرزو بودن برام ولی الان همه رو دارم...

چیزایی که همیشه داشتم و الانم دارم..

چیزایی که میتونم داشته باشم و با تلاشم به دستشون میارم..

خدای خوبم رفیق مهربون من واسه بودنت ازت ممنونم. یه قلب گنده برای خدای خودم.

دنیای رنگی رنگی

سلام و ظهر بخیر

به شدت در حال مطالعه میباشم ولی یهو یادم اومد قرار بوده عکس رنگی رنگی هامو بذارم توی بلاگ.

یهو رفتم هرچی جینگولی داشتم ریختم روی میزم تا مثلااااا خوشگل بشه...

اینا وسایل پر استفاده من موقع در خوندن هستن

پلنر تحصیلی رنگی رنگی که فقط اهداف و برنامه ریزی درسیم رو توش مینویسم

پلنر رنگی رنگی که برنامه ماهیانه و هفتگی و روزانه رو مینویسم و خیلی سعی میکنم بهشون پایبند باشم مثلا ورزش کنم اولویت هام رو درست انجام بدم .خرج و مخارجم رو مدیریت کنم و...

نیایش های رنگی رنگی...که وقتی میخوام با خدا درد و دل کنم و توش واسه کسی دعا کنم و از آیه های رنگی بنویسم یا حرفی خصوصی بزنم با خدا...

یه خودکار رنگی رنگی و بوک مارک های رنگی رنگی.

پیکسل رنگی رنگی...پر از معنی واسه منه ها...ولی میگن عیبه بزنی به لباست...مهربونی هزینه ای نداره...دوسش دارم

یه سری برچسب گل گلی لپ تاپم گرفتم که یکم ناهمگون بود و با قیچی تنظیمش کردم...

ساعت خوشگلم..همش تیک تاک میکنه میره رو اعصابم!!!!

منگنه و پانچ و کاغذ یادداشت و ماژیک و خودکارام رو همش باید بذارم کنار خودم که فرت و فرت ازشون استفاده کنم.

و همونطور که در سمت چپ و بالای تصویر مشاهد میکنید یه جامدادی سفالی هست که اون مربوط به دوران دبیرستانه که کلاس سفالگری میرفتم...یادگاری دوران نوجوونیه😆

اون وسطام یه چراغ نازنازی هست که خیییییلی دوسش دارم...یاد مامان بزرگم میوفتم نگاش میکنم..نمیدونم اصن مامان بزرگم ازینا داشته یا نه ولی کلا یاد اون میوفتم...

ازون بچه هایی بودم که همیشه دوست داشتن عینک داشته باشن..خب تا ۱۹ سالگی هم عینکی نبودم...ولی الان یا لنز میذارم یا عینک...از عوارض درس خوندن زیاد و غیر اصولی...

این میز مشقامه خوبیش اینه ولو نمیشم رو زمین موقع درس خوندن...

شاید خیلی از ساعات روزم که درسم نمیخونم پشت این میز فقط به فکر کردن میگذره...

اینام دلخوشی های رنگی رنگی منن.شاید واسه خیلیا مسخره باشن یا بچگونه ...ولی من فقط به اون بچه ی درونم گوش میدم نه دختر فرسوده ی ظاهری...

اینجوری روحم بوی شادی و انگیزه میگیره....احساس میکنم میشه با یه چراغ نفتی کوچولو شاد شد...با چند تا گیر کاغذ رنگی ذوق کرد

..یا میشه با یه ورق پر از نوشته هایی پر از ماژیک رنگی شده لبخندی بچگونه زد...

دلخوشی ها کم نیست...😊

آهنگ دونی ۱

سلام
امروز استارت بخش جدید وبلاگم رو زدم‌.
یعنی آهنگ جونی هام رو بذارم 
البته من زیاد سمت آهنگ های خواننده های جدید نمیرم ولی خب آهنگاشون رو گوش میدم ولی همچنان آهنگ های مورد علاقه م همون قدیمی هاس...
اولین آهنگ که چند رور پیش توی تلویزیون داد و دوباره یاد خاطراتم افتادم
آهنگ پر احساس پاییز  منوچهر طاهرزاده بود.
وقتی آهنگو گوش میدم واقعا پاییز و حال و هوای ابری و گرفته و برگ ریزون و و نم نمک های بارون یادم میاد...
آهنگ پر احساس و خیلی قشنگ..
کوچ غمناک پرستو های شاد
در غروبی پر ملال و بی صدا
خبر عریونی باغ ها رو داد
پاییز اومد این ور پرچین باغ
تا بچینه برگ و بال شاخه ها
کسی از گل ها نمی گیره سراغ
کسی از گل ها نمی گیره سراغ

بیا در سوک دلگیر گل سرخ
بخونیم شعری از دیوان گریه
من و تو ، زاده ی فصل خزانیم
دو تن پرورده ی دامان گریه
شده ابری ، تو فضای سینه مون
قصه ی بی غمگساری های ما
می دونم پایان نداره بعد از این
قصه ی بی برگ و باری های ما

بیا در سوک دلگیر گل صبح
بخونیم شعری از دیوان گریه
من و تو ، زاده ی فصل خزانیم
دو تن پرورده ی دامان گریه
پاییزه ، پاییز عریون
من و تو ، خسته و گریون
پاییزه ، پاییز عریون
من و تو ، خسته و گریون



خونه ۲×۱

دیروز بعد مدتها اهل بیت😆 رو راضی کردم بریم سرخاک..

بار دومه که توی این چند ماهه رفتم.خیلی آرامش بخشه... یاد مرگ و آخر مسیر زندگی خیلی آدم رو بیدار میکنه...

مزار شهدا رو تنهایی رفتم و فاتحه خوندم.

یه روزی منم همینجا منزل آخرم میشه..خدا کنه کوله بارم خالی نباشه..

مرگ من روزی فراخواهد رسید...


و خدایی که همین نزدیکی است...

ببین گل من‌‌‌..چیه؟؟؟چرا انقدر زور میزنی واسه چیزی که قراره ۲ ماه دیگه رخ بده...هیچ وقت شرایط یکسان نیست و هر شرایطی اولویت هاش فرق داره...یه جا اولویت اول آرامشه...یه جا درس... یه جا خانواده...یه جا شغل و درآمد..

احساس میکنم بیش از حد توکل کردم به اون زنده ای که نمیمیره...یه سری افکار مزاحم دارم ولی اصل فکرام آخرش میرسه به اینکه خدا تنها رفیق خوبیه که دارم..میگن میخوای یه آدم رو بشناسی از رو رفقاش حدس بزن چجوریه...خب الان رفیق فابریک های خدا رو باید بشناسم...مهربونن همشون...بخشنده ن.. راستگو و صادقن...ذاتشون پاکه..همینه خدا با اهل بیت پیامبر انقدر رفیق بوده..‌من که نمیدونم چطور میشه با خدا بود و پادشاهی کرد...فقط یه چیزی میدونم خدا پاکه و بنده های پاکش رو خیلی دوست داره...

یه سری چیزا هست که خیلی بهشون فک میکنم.خیلی ...
لازمه محبت کنم به دیگران؟ لازمه دوسشون داشته باشم؟ لازمه خوش اخلاق باشم ؟ لازمه صبوری کنم و دم نزم؟
از یه ور میگم آخه چرا باید در حق کسی که بهم بدی میکنه محبت کنم یا دل بسوزونم...از یه ور نمیتونم که بی تفاوت باشم..
شاید این یه نقطه ضعفه..شاید از دید دیگران اینکه من محبت میکنم یا حتی بقیه محبت میکنن بهشون..نیاز دارن که محبت کنن..نه اصلا..همه آدم ها اتفاقا دوست دارن محبت بیشتری دریافت کنن..نه اینکه محبتشون بی جواب باشه و یک طرفه...
ولی یه سری چیزا قابل تغییر نیست و من این غیر قابل تغییر بودن رو دوست دارم...
یه سری چیزا به آدم لذت میده..
یه سری چیزا به آدم امید میده و آرامش..
مث عشق..مث مهربونی..مث نیکی کردن ...مث وقتایی که میشی سنگ صبور بقیه و احساس رازدار بودن میکنی..
اساس باورها و شخصیت و اعتقادات ما ثابته..ممکنه در گذر زمان و سختی و نامهربونی روزگار دچار سردرگمی شه .ولی وقتی یه آغوش پر محبت یه دوست رو میبینه..بازم سر وکله ی همون بچه شیطون و مهربونه پیداش میشه ...


مگه من چقدر جوونم؟تا کی میتونم از این سن نهایت استفاده رو ببرم؟همین حالا رو وقت هست... دوست دارم جوونی کنم..چرا بعدا مث مامان باباهامون حسرت بخورم؟الان دوست دارم همونی باشم که میخوام..همونی که میتونم باشم..همین که بقیه رو آزار ندم و به کارام برسم کافیه..
مثلا به خودم بیشتر اهمیت بدم...
انقدر خودم رو نادیده گرفتم که یه دیگه از یه جا به بعد بریدم ...کم آوردم..
خانواده ...دوست...همه...
یکم نیاز به تجدید قوا داشتم که بتونم مث سابق قوی باشم..
جوونی میگن سن بدیه...ولی من این حس رو بهش ندارم..میشه همه چیز رو یاد گرفت میشه پیشرفت کرد ..میشه به اون نهااااایتش رسید...
دوره تجربه های پر از پرتگاه و پر از دلهره و هراس..
دوره جوون بودن و پیر شدن از درون..نمیخوام پیر بشم..اونم تو این سن..
این مرحله رو دارم مث همه جوونا می گذرونم...
مرحله انتقال از دنیای بچگونه و پر شر و شور و شیطنت به دنیای آدم بزرگا با کوله باری از تجربه و موفقیت و ناامیدی و شکست و دلهره و اشتیاق...کوله باری از مهر و محبت و صداقت..
البته دوست ندارم جز آدم بزرگا باشم..دوست دارم یکی باشم مث شازده کوچولو..از جنس پاکی و سادگی..
نه از جنس حساب و کتاب و بغض و کینه..

فقط یه چیز خوشحالم میکنه...اونم اینکه تو تمام این مدت 24 سال..چیزی نتونست تغییر بدی در وجودم بده...
خوشحالم ازینکه کنارمی..خدای مهربون و رفیق روزای تنهایی خودم..

خیلی حرف دارم هاااا.یه عاااالمه

اول سلام

دوم اینکه راستش بعد مدتها احساس کردم راهی که رفتم درسته

از برنامه های روزانه م یکیش قرآن خوندن و...

یکی ورزش و کارای دیگه.حساااابی سرم رو با کارای مختلف گرم کردم .

روزای فرد باشگاه میرم. ۳ شنبه ها کلاس سه تار😊😊

پنج شنبه ها  کلاس حفظ قرآن ...

💖راستی یه چندتا اتفاق جالب افتاده برام..‌مث پیشنهاد تدریس و کار که خیلی دلچسب بود برام ...

یکیش هم درخواست واسه مرخصی که متاسفانه موافقت نشد😐😐😐😐

چند تا حرکت بامزه هم شروع کردم..مث نمد دوزی و گلدوزی و این جینگول پینگولا...یه گردنبند واسه خودم درست کردم که خداایش خیلی خفن بود‌‌‌...

💖 درحال خواندن کتاب پانزده سگ یا همون قمارخدایان نوشته آندره الکسیس م .حالا نمیدونم چجوریاس چون اولاشم.‌.ولی خوب باشه خلاصه ای چیزی ازش رو اینجا میگم.

💖هرروزم با گوش دادن به یه سخنرانی از دکتر فرهنگ ختم میشه و متوجه میشم اصن کجاهای زندگیم درست و کجاهاش غلط بوده...چه راه های رو نباید رفت و چه راه هایی اگه رفتی ولی اشتباه چجوری برنگرده...

 💖 کتاب میخونم و ازشون زندگی رو یاد میگیرم و زیر چیزای مهمشون خط میکشم...ازشون سعی میکنم یاد بگیرم و بدون منطق حرفاشون رو رد یا قبول نکنم..

💖 یه گربه ی نانازی رفیقم شده و حسابی واسم خودش رو لوس میکنه..البته سعی میکنم زیاد نزدیکم نیاد جناب  توکسوپلاسموز.شایدم سرکار خانم باشه دقیق نمیدونم😆

💖 ناگفته نماند که پس از عروسی خواهر خانم چند تا انقلاب ظاهری هم کردم.به بهانه عروسی اوشون و به اسم ایشون😎😎 در نقش آرایشگر منزل موی مامان و خواهرام و ۱۰۰ البته خودم رو رنگ کردم.البته موی خودم رو قهوه ای کردم و کوتاه ترش کردم.کمی هم ابرو رو صفای رنگی دادم😲😲

اصلاح صورت و چه میدونم کارای ابروهاشون با منه ها ولی هیچ کدومشون بلد نیستن یه خیری به من برسونن . همه ی کارام رو خودم راه میندازم..ولی خب همین که نیازی به کسی ندارم جای شکرش باقیه...همین که عقلی و هنری دارم کافیه.. 

💖بعد تنها شدن بنده در منزل پدری عملا حکمفرمایی ما نیز آغاز شد و خیلی خوش گذشت...

ولی خب بعضی وقتا دلم برای خواهری تنگ میشه..خداروشکر ایمو هست وگرنه دق میکردم..

💖اوضاع کاری هم خوبه...مدرک قالی بافیم رو گرفتم...ولی زیاد دیگه فرش نمیبافم..بیشتر میدم دست بافنده...

💖احساس میکنم محیای سالهای قبل که پر از انرژی و امید و انگیزه بود و همیشه لبخند میزد و قوی بود آروم آروم برگشته و اولین چیزی که با خودش آورده آرامش بود..دوسش دارم...

💖و اما بخش درسی...خدا چند تا گزینه برام گذاشت و گفت بینشون کدوم رو میخوای منم گییییر دادم اینو میخوام‌‌.بعد خدا گفت اینی که میخوای عب نداره ها..آخر همش یکیه ولی تو این راه کلی عذاب هست...یکی  دیگه راحت .اگه خودت راه سختتر رو انتخاب میکنی مختاری ولی آخرش نگی نگفتیا...مام آخرش به حرف رفیق شفیق رسیدیم ولی کمی دیر...و چنین بود که خدا را بیش از پیش در تمام این مدت احساس کردیم.

.هرچند که فاصله عمل و حرف اوووووه زیاده...

💖 اما بخش روانی ماجرا...در حال طی کردن ۸ خوان رستمم و ۵ مرحله رو گذروندم و به امید خدا این هم موفقیت آمیز تموم میشه....

واسه این مرحله ی وجودیم کتاب زیادی دارم میخونم از کتاب های روانشناسی بگیر تا کلاس و کلیپ و سخنرانی...

💖بخش احترام و اعتماد به خود..همه آدما باید یادبگیرن که با ارزشن..زیبان...قابل تحسینن...قابل ستایشن...قرار نیست همه در حد مغز کوچیک ما باشن  که.‌یکی خوبه یکی هم بد..مهم نحوه ی برخورد ما آدما با رفتار خوب و بد دیگرانه..مهم انسان بودنه.شاید حرفی که من میزنم و تمام وجودم رو یه غرور واهی گرفته  ولی دل ظریف یه آدم رو بشکنه، این یعنی دور شدن ما آدما از انسان بودن..دور شدن ما از راه و رسم خاندان پیامبر . 

خب دیگه زیادی پرچونگی کردم..

خوشحالم از اینکه احساسم رو میتونم دوباره بیان کنم...

 و دیگه اینکه دوستون دارم..💖






بازگشت به بیان عزیزم اما با دنیای متفاوت

سلام .
اهل بیان سلاااام
وبلاگ قشنگم.
وبلاگی که حذفت کردم و الان دوباره اومدم پیشت...
دوستای خوبی که داشتم..
دنیای پر از قصه های زندگی...
من محیا...دوباره برگشتم به دل حرفهای درگوشی و حرفهای خودمونی..حرفهایی که هیچ جایی جز اینجا نمیشه گفتشون...
روزهای شیرین آینده سلام💓💓
موضوعات