حافظه لعنتی

  • ۰۲:۴۳

آهای غمی که مث یه بختک

روی سینه من شده ای آوار

از گلوی من دستاتو بردار دستاتو بردار..

غمم خیییییییلی زیاده خییییییلی...درسته میگم خیلی خوبم..خیلی شادم...خیلی پرانرژی و سرزنده م.ولی امان ازین حافظه لعنتی ...کاشکی تصادف میکردم هییییییچی و هیچکس یادم نمیومد...اینجوری توهین و تحقیر و تهمت بقیه فراموشم میشد ...بازیچه بودن  و ملعبه دست هوس بازی بودن 

اینجوری یادم میرفت این ضربه روحی مهلکی که خوردم و هرچی میکنم نمیشه جمعش کنم چی بوده...وای خدا محیای قوی و رودار...وقتی شنیدم برگشته گفته مامانم میگه چیزی در موردش میدونم که بهت نمیگم وقتی خودش گفته بود حتما مامانم چیزی میدونه که مخالفت کرده و صلاح من رو میخواد و منم رو حرفش حرف نمیزنیم...تا سر حد جنون رفتمو احساس کردم ۲۰ سال شکسته تر شدم.ضربه هاش پشت سر هم بود...یکی بعد اونیکی...نمیدونم چکارش کرده بودم و چه نامردی و چه بی محبتی در حقش کرده بودم..فهمیدم بی شرفی بعضی ها ذاتیه..‌مردی از دامن زن به معراج میره نامردی هم مث اون...خوبه منم بگم مامانت همه کاره بوده؟؟؟وقتی دوستاش میگفتن محیا این پسره خیلی سطح پایین و بی شخصیته...خیلی چشم هیزه..خیلی بی ادبه...کی بود قبول کنه..حالا میفهمم حق داشتن.

خیلی تلاش  کردم مرخصی بگیرم که نبینمش...نشد...چجوری ممکنه یه مرد انقدر بیشرف باشه...کاشکی بودم اینی که میگن رو...

اولش گفتم مادرش رو ببینم یه سیلی تووووپ میزنم تو گوشش  تا کر شه.

اخه بگو حااااج خانوم تو که داری...

طرف رفته به ۱۰۰ نفر شماره داده بعد میگه به حرمت اون مدتی که پاک باهم بودیم نرفتم سمتشون .مرسی واقعا😆😆😆..پارتی رفته و سوشال فرند گرفته بعد.....

چقدر حالم از خودم بهم میخوره واسه این همه اشتباه...آخه چرا تجربه این مدلی‌‌.چه بدی کردم؟؟چه بی حرمتی کردم...چه هرزگی کردم چه رندی و هفت خطی ؟مگه مث مامانش فقط خودم رو دیدم و خودخواه بودم...؟؟خاک تو سرم کنن...چقدر خودم رو بی ارزش کردم.‌‌..واسه کی؟؟؟واسه چی؟؟؟واسه یه نامرد...واسه یه هرزه هوس باز که تا دید ارضا نمیشه و حال نمیکنه و خسته شده رفت سراغ بعدی...چقدر حالم از اون و از خودم بهم میخوره.میخواستم نسلم با یه بد دهن  گره بخوره؟؟؟اونم کی؟؟؟،من‌....

وقتی یادش میوفتم آهی از ته قلبم میکشم...آه مظلومم که فکر کنم عرش خدا رو بسوزونه از شدت حرارت و...

چقدر اذیتم کرد..چقدر منم بی ادب کرده بود.‌..چقدر منحرف کرده بود...چقدر عکس و فایل و... چقدر حرف بی ربط...چقدر ...

راستش حوصله نفرین و..ندارم..کارم شده خودخوری و سرکوفت زدن به خودم‌‌...

بهرحال دنیا دار مکافاته...اونام چه من بگم چه نگم..خدا حواسش خوب جمعه...من فقط حلال نکردم..نفرین رو دوست ندارم بکنم...هرچند رد خور نداره نفرینهام.ریشه طرف رو میسوزونه.

فقط یه چیزی به فاطمه زهرا گفتم...من نباید همکلام اونا بشم و جوابشون رو بدم نباید باهاشون بحث کنم و جوابشون رو بدم..من که بی صاحب نیستم .گفتم یا زهرا خودت که دیدی و همه رو  شنیدی و نیت من رو از اول میدونستی و میدونی.حتی  واسه بعدها هم میدونی برای همسر خودم چه تفکری دارم.من کاری با اینا ندارم.تو صاحب منی و من کنیز تو...خودت میدونی و اینا.من رو دیگه ننداز وسط..

من دیگه مراقبم...نسلم باید پاک بمونه‌‌‌باید نسل من صالح باشه...ای خدا هیچوقت این دعا رو واسه خودم نکردم ...پدر بچه هام رو فردی از نسل حضرت علی تعیین کن...خدا نسلم صالح بمونه...خدایا تباه  نشم..

کاشکی نمیدیدمش هییییچ وقت کاشکی وقتی چس ناله اومد و سعی کرد بهم نزدیک شه سگ محلش میکردم...ناراحت  نیستم که رفته .خب کشی که قصد موندن نداشته از اول رو نمیشه نگه داشت.ناراحت  که شنیدم و ضربه بدی که خوردم...ناراحت اون همه دروغی بود که شنیدم...من تنها تجربه م همون بود.تجربه وحشتنننننناک سنگین...

اصلا نمیدونستم  فرق دوست داشتن واقعی  و دروغی چیه...من همش گول خوردم...ولی الان خییییلی میدونم محیای خوب و ساده و پاک و صادق رو کشتن...

من به مردی وفا نمودم و او 

پشت پا زد به عشق و امیدم

هرچه دادم به او حلالش باد 

غیر از آن دل که مفت بخشیدم

  • ۱۲

مغزم در حال سوت بلبلی کشیدن می باشد

  • ۰۰:۴۸

سلام و نیمه شب شرعی بخیر.

نشستم حساب کتاب مالی رو کردم.

خیلی جالب بود.باورم نمیشه انقدر برکت داشته پولم.

هر چی لازم داشتم خریدم و چیزایی که مهم بوده.تنها ولخرجیم واسه خرید لواشک و شکلات  و خرج رفت و آمدم زیاد بوده.وگرنه همش وسایل  خریدم.

مغزم ازین سوت کشید که میانگین بگم ماهیانه ۱ میلیون و ۵۰۰ خرج کردم.مغزم سوت کشید واقعا.

ولی خوبیش اینه میدونم با پولام چیکار کردم و واسه چی خرج شده.یه سررسید دیگه واسه سال ۹۶ هم خریدم که واسه امسال هم بنویسم چیکارا کردم با پولهام.

راستش احتمال اینکه امسال چیزهای خفنی بخرم زیاده...خدا بهم توان بده واقعا چون کلی فکر تو مغزمه...باهاش کلی کار میخوام بکنم.ای خدا یعنی میشه من بتونم واسه چند نفر کار آفرینی کنم...خدایا بی پولی دیگران عذابم میده.کمکم کن قدم خیری بردارم تو این راه.

خدای من کمک کن اون چند قلم خفن رو هم بخرم😆

  • ۲۶

عیدتون مبااااارک

  • ۲۰:۳۷

سلااااام عیدتون مبارک صد سال به ازین سالها 

امیدوارم سال خوبی داشته باشید و پر از موفقیت😍😍😍

  • ۱۸

جوجه قاچاقی

  • ۲۱:۳۷

سلااااااام
وای خدا جوجهههههه ...3 تا جوجه خریدم چند روز پیش که بخاطرشون کلی حرف شنیدم...امروز که رفتم بازار واسه خواهر و خواهرزاده واسه عید خرید کنم.2 تا جوجه اردک خریدم...آخخخخخخ جوووووووووون. جیگرن جیگرررر.
اومدم خونه جیغ میکشیدن هاااا
بعد انگار دارم مواد جابجا میکنم....سررررریع بردم گذاشتمشون بالا پیش اون 3 تا که مامانم نفهمه دوباره داد و بیداد بکنه...
آی خدا همش میرفتم بغلشون میکردم بعد بدو بدو خنده دار میرفتن توی آشتین لباسم خودشون رو میچسبوندن بهم...سردشون بود فنچولا....
دوووووسشون دارم. زیاااااد
عکسشون فردا  منتشر میشه:-)))
خب اینم ورژن جدیدی از پاسیوی ما...

عکسم کجه حوصله نداشتم درستش کنم.فعلا لذت ببرید😆

  • ۵۰

دست فروشی و بوی عید...

  • ۲۲:۵۰

سلام آخرین شب پنج شنبه ی سال 1395تون بخیر وخوشی و آرامش

امروز امتحان دادم و در حد فاجعه سخت بود...
بعد امتحانم که اومدم برم بیرون دیدم واااای معدم داره سوراخ میشه و دوباره دردش شروع شده بود و حتتتتما باید یه چیزی میخوردم. رفتم و یه پرس .... خریدم چون تا 6 بیرون بودم..ماشین رفتم و سر چهارراه پشت چراغ قرمز این پسر بچه ها داشتن شیشه ماشین ها رو پاک می کردن ..سر اونیکی چهارراه داشتن آدآمس میفروختن و غم بدی تو چشماشون بود..شیشه سمت من هم که پایین نمیومد حداقل یه آدامسی الکی بخرم .گفتم خدایا اگه پول داشتم اگه پشت ماشینم بودم..سر چهاراهها نمیذاشتم بچه ها ناامید از کنار ماشینم برن...بعد گفتم چه فکر کوچیکی..گفتم خب عب نداره الان که پولی ندارم..همین که یکم بیشتر کمکشون کنم و بعدا بتونم به هرکدومشون یه مقداری پول بدم..اینجوری خیلی آروم میشه دلم...ولی خدا کنه انقدر توان مالی داشته باشم که هیییییچ فقر و فقیری رو نبینم..بعدش رفتم سر کلاس هفتگی و ازون ور اومدم تو مصدق. گوشه خیابون پرررررر از دست فروش بود...چقدرم تنوع داشتن و جالب بودن..همه جنساشون ده برابر مغازه دار ها قشنگ تر و باارزش تر بود...همه فروشنده ها جوون بودن..همه کم سن بودن..گفتم خدایا اینا شب عیدی میخوان پولی در بیارن واسه خانواده هاشون..کاشکی پول داشتم از همممممشون خرید کنم....گفتم خدایا چرا یه پسر بچه باید دست فروشی کنه...چرا باید بیاد گوشه خیابون واسه یه ذره پول انقدر سختی بکشه..بعد گفتم ولی هیچ درآمدی بدون سختی کشیدن نیست...مگه خودم نیستم...خوبیش اینه غیرت دارن و عارشون نمیشه کار کنن..
ولی همش ته دلم بغض بدی بود..چرا باید دست فروشی کنن..چرااین بچه کار میکنه آخه... ما همسن اینا بودیم نزدیک عید ول میشدیم تو کوچه ها...
ولی یه چیز دیگه هم آزارم میداد...اینکه ملتی که به زور کارمندی و اینور اونور پولی داشتن با این بنده های خدا جوری برخورد میکنن انگار نوکر باباشونه طرف...خب اینام اگه پول داشتن اگه مجبور نبودن کار کنن الان وضعشون از من و تو و امثال ماها خیلی بهتر بود هم از لحاظ اجتماعی هم اقتصادی...
تازه بازم به شرف اینا که دارن نون بازوی خودشون رو میخورن...
از چونه زدن باهاشون به شدت بدم میاد...در صورتیکه چون مغازه ندارن ارزون تر میدن و واسه اینکه نپره طرف باهاش راه میان..ولی راست میگیم با مغازه دار ها چونه بزنیم نه اینا...هرچقدرم اضافه ببرن...مگه چقدر میشه..نوش جونشون...جاش برمیگرده واسه ما...ولی 1000 تومن واسه اونا خیلیه...
رفتم از فروشگاه لوازم تحریر مورد علاقه م از خودکار های همیشگی که ارزون و خوش دسته و خوبم مینویسه چند تا خریدم.چون زودی تموم میشهو دیگه نمیاره تااااا...شاید باورش براتون سخت باشه ولی 5 تاش شد6 تومن..:-)))
جلوی فروشگاه بازم یه پسر یچه داشت فروشندگی میکرد...نقل میفروخت...آییییی آتیش گرفتم بخدا...
قراره درآمد این ماهم هرچی شد 10% بدم واسه یه نیازمند واقعنی.. الانم خییییلی ناراحتم...
حالا برعکسش...اینا رو دیدین طرف سالمه و هیچ مشکلی نداره...بعد میاد در خونه گدایی...دوست دارم بکشمش..خب بگو مرتیکه برو کار کن مگو چیست کار...والاااااا...
من دخترم عارم نمیشه از کار کردن ...تو با اون سیبیلات چطور دست دراز میکنی جلوی بقیه...راستش ترجیح میدم از همون فروشنده ها خرید با قیمت بیشتر بکنم...برم به مناطق فقیر نشین کمک کنم...ولی پول به این مدل شخصیت ها ندم...بیکاری یعنی چی...یعنی لاابالی بودن..یعنی بی عرضه بودن..
یعنی بهونه آوردن واسه کار نکردن و درس دارم و فلانم و بهمانم و به درسم  میزنه و... 

کاشکی همه چی تو خوب باشه.کاشکی فقری نباشه.

اصن از تحملم این فشارهای روحی داره خارج میشه😢😢

  • ۲۵

فقط عکس رو دریابید .هیچی دیگه ندارم بگم

  • ۲۳:۵۹

  • ۴۴

استرسی شدن من..

  • ۰۲:۰۷

سلاااام
امیدوارم لبتون خندون باشه و جیک جیک کنید و هی بخندید...
پس از هفته ای سخت و جان فرسا...
با مشکلات متعدد
از تکرار گذشته بدم میاد بخاطر همین سریعا شاخک هام تکون میخوره و به خودم میام که محیااااا حواست کو؟
به این موضوع خیلی فکر کردم که چرا وقت میذارم و پای درد و دل بقیه گوش میدم...چرا برام همه آدمها چه خوب چه بد مهمن..
چرا باید دلسوزی کنم و آتیش بگیرم از غم بقیه و تحمل دیدن نگاه غمناک بقیه و نداشته باشم..

بخاطر اینکه همیشه محرم رازهای بابا و داداشم بودم..توی دانشکده هم بدون نگاه جنسیتی به دیگران تونستم با پسرا مث یه مشاور رفتار کنم...خیلیاشون الان نیستن و رفتن پی زندگی هاشون..خیلیاشون شروع کردن پشت سرم حرف زدن و رفتن..ولی وقتی بعد مدتها برگشتن ...وقتی بحث این شد که میخوان زن بگیرن از شدت ذوق کلی گریه کردم براشون...ولی بازم نامردی کردن و رفتن...

سنگ صبور روزای سخت آدمی شدم که از شدت لرزش دستاش همه مسخره ش میکردن ولی من هیچوقت به روشم نیاوردم...از یه پسر خجالتی با حرف و جر بحث تبدیل شد به پسری به اعتماد به نفس..
کمکش میکردم عشق واقعی رو پیداکنه و توی خیالات نباشه اونم کلی کمکم کرد وقتی راهی به ذهنم نمیرسید جز اینکه خودمو بکشم کمی آروم باشم و یادم بیاد کی هستم..ولی اونم نامردی کرد و به وقتش رو کرد چه نامرده...
ازون پسرایی که وقتی فهمیدن عشقشون عروسی کرده و تا 4 صبح باهاشون درد و دل کردم...
اون پسر هم کلاسی که عاشق سینه چاک یه دختر با تفاوت فاحش شده بود و خودش رو به در و دیوار میکوبید تا به دستش بیاره..وقتم رو میگرفت و هی میگفت و میگفت تا یه راهی پیدا کنه...لج بازی و پررو بودنش به کنار .منفعت طلبیش هم به کنار
اون پسری که انقدر دعوا داشتیم که میخواستیم هم رو بکشیم...ولی واای از روزیکه صبحش لگدمال شده بودم و وقتی گفت وتوام با این جدت منم بغضم ترکید و حالا گریه نکن کی گریه کن...اون با این همه غرورش .هیچی نمیگفت..فقط میگفت گریه نکن...خیلی کمکم کرد..که خوب بشم..چند شب پیش که غمش رو درک کردم دوام نیاوردم و فرداش بردمش پیش....
پسری که دوست من نبود..رفیق یکی دیگه بود ولی چون باباش سرطان داشت و خودش افسرده بود اونم به واسطه دوستش با غیرتش به من پناه آورد و سیستم مشاوره دهی رو واسه اونم اجرا کردم که راه زندگی رو پیداکنه. ولی اونم ذاتش روخوب به موقع نشون داد..اونم قاطی نامردهای دیگه شد...
نامرد اعظم هم که بماند...
اونم مث بقیه..با سیستم چس ناله های 2000 ریشتری و سادگی من ...وقتی وسط باتلاق بود دستش رو به سمتم گرفت و منم کشیدمش بیرون..خوبش کردم ...عوض شد..آدم شد..ولی خب تا از تو باتلاق اومد بیرون من پرت کرد وسطش و پشتش رو کرد و رفت تا دفن بشم اونجا...
من هیچ وقت نمیخواستم به کسی مشاوره بدم...هیچ وقت نگفتم بگو چته...خودشون برام میگفتن...
من هیچوقت نخواستم لطمه بخورم..خب من آدم بودم..یه دختری که بچه آخره و محبت زیادی از بقیه داره دریافت میکنه و کانون توجه بقیه س..دختر بودم و پر از احساسی که روز به روز داشت به سمت خانوم شدن میرفت و من نمیدونستم..حواسم نبود داره شعله ی زن بودن تو وجودم میخوره...اصن میگفتم این اراجیف چیه..
با کسی از مشکلاتم نمیگفتم ولی بقیه چرا میگفتن..با کسی دردام نمیگفتم ولی بقیه میگفتن..
سنگ صبور بودم ولی کسی نمیدونست چی تو ذهنم داره میاد و میره..
چند روزپیش که بازم داشتم دیالوگ های تکراری میشنیدم و بازم داشتم از غصه های بقیه میشنیدم وقلبم داشت ملاچه میشد...احساس کردم نیاز دارم با یکی که بی طرف باشه و از جنس مرد جماعت باشه بحرفم..
رفتم پیش حاجی...کلی حرف زدم و گفتم غم دیگران چه دختر چه پسر عذابم میده..گفتم دارم کم میارم..گفت تو باید مدیریت کنی به کی و چقدر مشاوره میدی...اینکه این وسط وقتی با پسرا حرف میزنی احساسی ایجاد نشه خیلی مهمه.ولی به مرور میشه.کافیه یه محبت کمی هم شکل بگیره...
گفتم مشکل از منه؟گفت هر دو...از تو همین لبخند رو دیدن...گفتم حاجی من خیلی وقته خندم نمیاد...گفت والا ما که همیشه خوش خنده دیدیمت و قیافه بشاشی داشتی...گفت احساس میکنم داری به مرحله انفجار میرسی...فقط منتظری یه جای خالی گیر بیاری و دل سیر گریه کنی...
گفتم حاجی شما اینا رو میگی درست ولی بخدا هر کی بیاد پیشم وازم کمک بخواد اصلاااااا نمیتونم بگم نه...نمیتونم بیخیال شم..من میدونم تنها کاری که میشه کرد امید دادنه...زندگی دادنه....چرا دریغش کنم...
من یاد گرفتم محبت کنم...یاد گرفتم دلسوزی کنم...نمیتونم بیخیال از کنار هیچ چیزی رد شم...
شده ساعت ها دوستام دلشون بگیره میبرمشنو بیرون که بخندن فقط...
یه چیزی بهم گفت انقدر خوشم از خودم اومد :-)))) گفت خدا خودش گفته که روی زمین فرشته هایی رو قرار داده و تو یکی ازون فرشته هایی که دنیا بهت نیاز داره...( یک عدد خفنم :-))
ولی کاری نکن نابود شی و هدر بری...گفت خودت متوجه شدی که مچاله شدی؟گفتم نبودم..شاد بودم میخندیدم..هیچ غمی نداشتم...نذاشتن زندگی کنم...من ازش متنفر بودم ولی خودش رو چسبوند بهم...گفت پس ممکنه دوباره برات تکرار شه...تو که میدونی چقدر مشکل داشته ..چرا بهش اجازه دادی بیاد جلوتر...گفتم حاجی نمیدونم..گفت تو محبت کردی و آدمهای اطرافت بدون اینکه به تو فکر کردن چیزیکه نداشتن رو ازت کندن و رفتن...این وسط تو له شدی...
گفت هیچوقت عشق تکرار نمیشه..خاطره هاش میمونه...ولی فقط خاطره ...نه بیشتر...ازش درس بگیر...گفتم حاجی به قیمت جوونیم تمام شد...گفت آره تاوان خیلی بدی دادی و حقت نبوده..ولی واقعیتش اینه 99% مردها دو تا شخصیت دارن و حس میکنن اون مرد خفن و خیالی توی ذهنشونن و ازش برات مایه میذارن...ولی کافیه مشکلی پیش بیاد اونوقت من بی عرضه و وحشی خودشون رو رو میکنن که به شدت منفعت طلبه...
امثال تو میدونی وقتی ازدواج میکنن میدونی چی میشه؟؟بهترین زندگی رو برا خودشون و همسرشون رقم میزنن...زندگیشون پر از عشق و محبته و شوهرش روبه عرش میرسونن و حاضرن فناشن بخاطر زندگیشون..
واسه همینه که میگم تو 100% زندگی موفقی داری در آینده..:-)  خلاصه منم دوباره قدر خودم رو دونستم.
گفت حاجی اذیت شدم..گفت تو نمیتونی آدمایی رو که ناسپاسی جز ذاتشونه رو عوض کنی...نمیتونی به دیگان محبت رو یاد بدی...نمیتونی از کسی که جز بدی بلد نیست چیزی بخوای..مطمین باش لیاقتی که تو داری زندگی با این همه مشکل نبوده..پس بدون خدا خیلی دوست داره...گفت ناراحت نباش که چرا کاری کردی که به نسلت توهین شده...گفت خیلیا بودن که بی حرمتی های بزرگ تری رو به جون خریدن...یزید ...معاویه..همه ادعای مسلمانی داشتن...ولی نوه های پیامبر رو خیلی اذیت کردن...پس بدون سیادت سخته...
از امروز هم برو سمت زندگی جدید و نذاز هیچی تکرار شه...به کسی شانس مجدد نده و الکی هم خواستگارات رو نپرون...بذار بفهمی لیاقتت چیه..
خلاصه کلی آروم شدم و حالم بهتر شد...
چقدر اذیت بودم این چند روز...
الان خییییییییلی بهترم خداروشکر.



امشب باید جزوه مینوشتم..مقاله تحویل میدادم به استاد گل و بلبلم و کلی مشاوره پزشکی داشتم...انقدر استرس داشتم که نگو...5 دقیقه یه بار رفتم wc
خیلی بده آدم های اطرافم درکم نکنن ها...خب استرس دارم.
صبح هم کمی به گلدون ها رسیدم و شب بو و ...کاشتم...
منتظرم جوجه و اردک بیاد و سریع بخرم..دوست دارم حیوون ها رو

دیگه گفتم بعدش بیام و پستی بذارم و به وبلاگ جانم سرکی بزنم..
 راسی یه چالش عدم ناامیدی از شکست رو دارم..انقدر پریدم تو چالش الان دهنم آسفالته کاملا..یعنی چی..یعنی راه رو ادامه بده  وبه دفترهای رنگی رنگی پلنرت متعهد باش...ولی شکستم خوردی ناامید نشوو
ازین طرح 25% عیدانه کتاب استفاده کردم و 100 هزار کتاب خریدم..یعنی دهنم سرویس مجددا...
مثلا سفارش کتاب درسی هم دادم...منتها به خیریت فردا میرسه...ولی خب 4 شنبه امتحان دارم...
نمیدونم درس بخونم..مقاله بنویسم...کارکنم...خونه تمیزی کنم...گیج شدم..
این هفته نمیرسم کلاس 3 تارم روکامل برم...دوججججج دارممم
داروهام رو هم که دو ماهه قطع کردم و خیلی خوب دارم جواب میدم...اذیت نمیشم دیگه...چقدر بد بود اون موقع..

  • ۴۱

بازم شب از نیمه گذشت

  • ۰۱:۲۷

سلام و شب بخیریییییی
خب مراحل ابتدایی سورپرایز جدید استم..


سورپرایز دومی هام اینان :


اینایی که دیدین قاب های گوشی م استند...
اگه گفتین جنسشون چیه؟؟؟
ها هااااا هااااا.بی سوات هاااا
اینا کاغذن..خخخخخخخ
خب حالا طرز تهیه ش رو بگم براتون :
برچسب خوشگل
کاغذ سفید
قیچی
خودکار
قاب ساده ژله ای
جهت تهیه باید به اندازه قاب ژله ای کاغذ ببرید با همون طرح بعد روش رو برچسب بچسبونید و جای دوربین و بلندگو رو ببرید..بعد قاب جدیدتون رو بذارید توی قاب ژله ای...اینجوری یه عاااالمه قاب خوشگل دارین و میتونین هربار یکیش رو استفاده کنین.
اینم از آموزش و سورپرایز امروز ما :-)
مهر شده
اینم پایان کار هر شب و بررسی و تحلیل آنچه بر ما بگذشت در روز :-)


باید توی بخش جدید وبلاگم به نام کتاب دونی در مورد سال بلوا براتون بگم...کتابی بس جالب بود
انقدر استرس مقاله م رو دارم...باید تاآخر هفته جمع بندیش کنم...
امروز رفتیم سر عمل های سرپایی پوست که شامل برداشتن خال و کیست و نمونه برداری از ضایعات بود...
4نفر بودیم 2 نفرمون حالشون بد شد و رفتن نشستن ولی من همچنان مث پزشکی قانونی که رو سر میت بودم و داشتن دل و روده ش رو میریختن بیرون و مث بقیه سوسول بازی در نیاوردم که ماسک بزنم...اینجام اصلا حالم بد نشد...موقع برگشتن یه ماهی چشم قورباغه ای خریدم و اومدم خونه..
بعدش کلاس 3 تار ..خنده دار بود...پسره هییییچی از قواعد موسیقی نمیفهمید ..استاد تکرار میکرد بازم نمیفهمید..اونوقت میخواست خواننده بشه...اعتماد به نفسش منو کشته بود.. بعدش با فاطمه رفتیم نوبهار گردی...که دیدم مستاصل تر از من اونه...خوبه باز من روحیه م خوبه ..شیطنت رو دارم..شر و شور رو دارم..ولی اون داغون شده دیگه...

دلم پر از غم شده...انقدر سنگینه که نگو.چرا هیچکی شبیه من نیست...چرا انقدر همه نامردن...پسرای کلاسمون که بدون استثنا هوس باز و هرزه و دروغ گون...دخترامونم که جز دیدن خودشون چشم دیدن بقهی رو ندارن...احساس میکنن قراره کیسشون رو تور کنیم...اونم کی...مثلا من...هی گیج تر از خودم خودمم...
من اگه بلد بودم الان بچه م همسن اینا بود...
یه حس خلا...دکتر داوری میگه تو خیلی خوبی و روح بزرگی داری...این نشان از بزرگی توه که بقیه تو رو انقدر بخودشون نزدیک میدونن ووارد حریم خصوصی خودشون میکنن.میگه تو به شدت محبتت زیاده...واسه همین کنار به نفر دیگه باید باشی..میگفت تو اصلا ساخته نشدی مجرد بمونی...باید به کسی محبت کنی و اونم دوست داشته باشه وگرنه نابود میشی...میگه ذهنت رو خالی کن...
واسه همین طبق کارهای یوگا همیشه ذهنم و با خوبی ها پر میکنم و بدی ها رو روی دفترچه ی رنجش هام پیاده میکنم و ذهنم خالی میشه...
سرم دردمیکنه واسه جنب و جوش و بدو بدو..آی که چقدر دلم خنده های پر انگیزه قبلا رو میخواد..
به مرگ محیا....
محیااا///میدونی معنیش چیه..زندگی...خدایا من یه صاحب بعد از تو دارم...که ممکنه ژنی ازش رو داشته باشم..از مولا علی...من گلایه ای ندارم...فقط خودت میدونی دیگه و...


به بختم لگدی زدم و جواب رد دادم...
الان نمیدونم غصه چیو دارم میخورم؟گذشته؟یا شانسی که دیشب پروندم؟؟؟
بیخیال از خودم...
از دست عزیزان چه بگویم..گله ای نیست...گرهم گله ای هست..دگر حوصله ای نیست...

  • ۴۷

ساعت نصف از شب است

  • ۰۲:۱۱

نصف شب شما به وقت ایران بخیر ...همه مث من که نیستن بدخواب باشن...الان همه در خواااااب ناز استند...

جنگ واسه بهترین بودن چقدر سخته ...

فی الحال در نقش جنگنده در راه پر پیچ و خم اهداف استیم.

بعد کلی تعمقات و تفکرات فهمیدم که تا برنامه هام آخر شب تیک نخوره موفق نمیشم.

تا برنامه هام آخر هفته تیک نخوره موفق نمیشم.

شروع کردم به نظم داشتن

یه عااالمه کلیپ روانشناسی تووووپ دیدم. سپس در دفتر اهداف یادداشت کردم.

بعدش نشستم پای درس و زگیل های چرکن و زشتی رو خوندم.

ترجمه مقاله رو خوندم و تو دفتر مقاله ها نوشتم...

قراره یه عااااالمه مقاله بردارم.با استادای توپ...اینو تموم کنم....

مستند بعد از خمینی رو دیدم.

عصری هم رفتم و تخمه خریدم و خودم رو کشتم...

فردا با دو تا سورپرایز مواجه خواهید شد.یوهااااا هاااا.

توی بخش خییییلی اذیت میشم‌‌...وقتی مریضهای فقیر رو میبینم آتیش میگیرم...بغض میکنم و جلوی گریه م رو میگیرم.هیچ کاری از دستم برنمیاد..چیکار کنم😢😢

از خودکشی و رابطه خاک بر سری دخترایی که میان شدیدا ناراحت میشم...

اصن غصه هام زیاد شده‌.

انقدر نماینده کچلم کرد که واسه ترم بعدیمون که بعد عید شروع میشه من بشم نماینده گروه زنان و اون نماینده جراحی...آخرش یا من میزنم کوه یا آفرنگان.

خیلی وقته گلسازی  نکردم نمیدونم میتونم واسه دوستم که سفارش گل بلندر داده گلدون درست کنم‌...

بچه ها برعکس آدم بزرگا خیییییلی دوسم دارن...همه بچه های فامیل از دور منو میبینن دورخیزمیکنن و میپرن بغلم و دوست دارم دوست دارم راه میندازن...موندم چرا آدم بزرگها باهام خوب نیستن...شاید واسه اینه شبیه آدم بزگا نیستم.

از شدت بیکاری مجددا موهامو رنگ کردم و قراره اگه رسیدم برم ابروهام رو هاشور کنم

بایر سفارش کتابم بدم...خونه هم مونده جمع و جور کنم...

واااااای چقدر کار  دارم‌...

فردا شب قراره مجددا خانواده شخص نامبرده بیان خونمون...من که جوابم منفیه‌‌‌...حالا هی بیان و برن...بلاشک میخوان عید تمومش کنن عقدم کنن.

ولی من نمیخواااام😂😂سال دگر بچه بغل حتما😕😕😕

خخخخخ فردا شب چای رو برعکس کنم روش چقدر فیلم بشه...میرن و زنگم دیگه نمیزنن.😈😈

تازه چند شب پیش پیام عشقولانه در کرد و چس ناله های ۲۰۰۰ ریشتری.ولی خب محیا خانوووووم دیگه سنگی شده حسااابی...دوججججج ندارمش.

  • ۳۳

سلامی چو بوی خوش تفریحاتی...

  • ۲۳:۲۳

سلااااام.
شبتون بخیر
پس از مدت های مدیدی نبودن در فضاهای مجازی.امشب وقت کردم پست بذارم...
هفته قبل کلا در منزل به تههههنایی به سر بردیم.مامان رفته بود پیش آباج و منم تنها بودم..استعدادام شکوفا شد و نشستم پای گلدون گلها و خاکشون رو عوض کردم و بذر گل جدید کاشتم و دونه های بهارنارجن و نارنگی و پرتقال رو گذاشتم خیس بخوره که بکارمشون.اوناایی که قبلا ریشه داشتن رو کاشتم...براشون کود تقویتی خریدم و حسااابی بهشون رسیدم..فکر کنم خیلی خوشحال بودن...کیفم دوختم واسه خودم و مونده اون یکی کیف دستیم که قراره ست کنم با بقیه وسایلم..

واسه عید قراره سفره ای بندازم تکککککک....همش رو دارم طراحی میکنم..میخوام یه مانتو مشکی ساده هم بخرم واسه عید روش گلدوزی کنم که یه کیفم مث اون بدوزم و ستشون کنم...
بعدش خونه رو جمع و جور کردم و تمیزش کردم و غذا میپختم و میشستم پای سااااااالاد خوردن...
منم 4 شنبه رفتم به سمت تهران و خریدام رو کردم سوار اتوبوس شدم وتوی مسیر مستند بعد از خمینی رو دیدم تا قسمت 4 بعدش کتاب سال بلوا رو تا 130 خوندم بعدش همش پسته و تخمه خوردم..آخه نهار نخورده بودم..دیگه رسیدم تهران ساعت 7 شب و خیلی شیک و مجلسی بدون استرسی ماشین گرفتم و رفتم خونه آباج...احساس مرد بودن میکردم که تنهایی تو شه غریب خودم رو گم نمیکردم.شب سپیده اینام اونجا بودن و نشستیم موی میترا و مامان رو رنگ کردن.صبحش رفتم با سپیده خرید و بقیه رفتن امام زاده حسن ...حیف شد نرفتم...
رفتیم بازار بزرگ تهران و کلااااافه شدم حسابی..هیچی هم نخریدیم...
بعدش رفتیم نهار خوردیم و سوار مترو شدیم رفتیم خرید مجدد و  منم کمی وسیله خریدم.بعدش که هرکی رفت خونه خودشون و منم تههههنای تهههههنا سوار مترو شدم.دو مسیر رو مترو اومدم و رفتم سوار اتوبوس.یه ساعت بعدش رسیدم نزدیکو خونه آباج و سوار ماشین شدم و سر کوچشون پیاده شدم...و اولین بار تههههنایی توی تهران رو هم تجربه کردم که برم بیرون .
رفتم خونه و تا فردا شبش دوباره برگشتیم با مادر خانومی به منزل آقای پدر...و اینچنین بود که اینچنین شد...خوب بود بالاخره هم دیداری تازه شد هم اینکه خودمم کمی روحیه م عوض شد...هر چند همچنان اون احساس تنهایی همیشگی باهامه...
از بخش پوست هم لذت میبرم.انقدر خوشم میاد هی میرم حاضرجوابی و سوالاتی که بقیه بلد نیستن رو خودم جواب میدم.....سر قلب هم همین بود وحشتناک خوب بودم سر کلاسای قلب...ولی نمره م 16 شد..از بقیه کمتر..چون تیوری هم مشکل داره و نمیرسم بخونم.جالبه که بچه ها تمام سیدی های پارسیان و ازم گرفتن و نگاه کردن و نمرشون از من بیشتر شد.ولی من خودم چون نرسیدم سیدیهام رو نگاه کنم کمتر شدم...نمیدونم چرا ولی زیاد برام مهم نیست نمره م چند شده...در عوض کلی از بقیه جلوترم تو بحث کارای عملی...از اکو گرفتن و ساعتها تو اتاق اکو بودن تا کشیک رفتن و بررسی خفن تمااااام نوارهای قلب بیمارستان و شرح حال ها تا آنژیوگرافی رفتن و کلی اطلاعات جمع کردن...راضیم از خودم..خدام ازم راضی باشه :-)
راستی گفتم خدا...خدایا تو با منی...خدا کنه منم با تو باشم....ای خدا خودی بنما...
پیج اینستاگرامم 2000 فالوور داره و ازینکه دارم پیشرفت میکنم خوشحالم
مقاله هام رو هم دارم انجام میدم و بررسی میکنم ..و یه عااالمه دانش جدید.
کتاب 12 ستون موفقیت نوشته جیم ران رو دارم میخونم...پیشنهاد میکنم بخونید...
من 100 هدفم رو روی برگه مینویسم و امیدوارم با برنامه به هممممممشون برسم...
اینم از آنچه گذشت...خوشحالم ..مث وقتی هیچی نداری ولی احساس پیشرفت کردن رو داری میبینی و لمس میکنی....ای خدا جونم مخلصیم شدید

  • ۲۱
۱ ۲ ۳
Designed By Erfan Powered by Bayan