خوشی های من و چشم بقیه

  • ۰۱:۵۴

سلام به همگی با قلبی شکسته ی امروز😢

امروز کلی اتفاق افتاد

امروز تقریبا ساعت ۴ یهو آباجم گفت محیا حاضر شو بریم گردش...خلاصه منم بدوبدو حاضر شدم و هنوز معلوم نبود کجا قرار بریم و بعد از بحث توی مسیر..یهو سر از جوانرود در آوردیم...

واقعا هواش عااااااالی و محشر بود...آدم حال میکرد نفس بکشه...

توی یه مسیر پیچ در پیچ سر هر خونه و قصابی که اونجا بود یه گوسفند سر بریده بودن و کاملا پاک شده و تر وتمیز واسه فروش گذاشته بودن..

دیگه عمو پرویزم رفت گوشت خرید و کمی جلوتر ذغال هم خرید...ما رو گذاشت توی بازار و خودش هم رفت واسه نان خریدن..

منم ازونجا واسه کلاس یوگام یه لباس خریدم و مریم و پارمین هم همینطور

بعد دیگه سوار ماشین شدیم و آب معدنی و  وسایلم خریدیم و گفتن بریم کجا...منم گفتم خب بریم همونجایی که ازش گوشت خریدیم. خلاصه رفتیم اونجا وبساط رو کنار آب پهن کردیم و تا گوشتها رو سیخ بزنن منم رفتم با پارمین توی آب ولی انققققدر آب سرد بود سریع آمدیم بیرون و عکس گرفتیم به جاش..نزدیک غروب هم بود هم آب سرد بود هم تا غذا خوردیم تاریک شد..بعد از غذای خوشمزه و خوردن چای آتیشی راه افتادیم به سمت خونه و ۱۰ رسیدیم...و منم گفتم عکسش قشنگه ؛بذارم پروفایلم

منم فرداش که دیگه الانی که دارم پست میذارم میشه امروز ،کنفرانس داشتم... که کنسل شد..

بابام پای لباسشویی بود و مامانم در حال ریختن چای منم پای لپ تاپ و نوشتن  پاورپوینت واسه فردا ..که نمیدونم چی شد اصن یهو آتیش گرفتم...مامانم حواسش نبود...سینی چای رو روم برعکس کرد.

لباسمم آستینش بلند بود...پوست دست راستم بلند شد و از شدت درد و سوزش  مردم دیگه..بابامم عصبانی شده بود که چرا مامان بنده خدام روی دخترش چای ریخته...منم فقط داشتم گریه میکردم از شدت درد و به خودم می پیچیدم و بابام هی آب سرد میریخت رو دستم .پامم سریع تاول زد...

نمیدونم بگم خدایا شکرت..چون اگه اون لحظه سرم رو میاوردم بالا و مامانم رو نگاه میکردم الان صورتم جزغاله شده بود...

ازون ور همش تو دلم غر میزنم که خوشی به من نیومده...تا توی دلم احساس خوشحالی  و خوشبختی میکنم سریع همه چی بهم میریزه..

منم همش از درد به خودم پیچیدم و بنده خدا مامانم ازخودش رفته بود و هی با گریه میگفتم عیب نداره مهم نیست چیزی نشده...

اینم از دست بیچاره م..

خودم میدونستم سوختگیش سطحی نیست...ولی جرات نداشتم بگم بریم بیمارستان..گفتم دوباره بابام عصبانیتش تشدید میشه‌‌‌‌...

تا الان ۳ تا مسکن خوردم و یه عالمه پماد زدم ‌‌ و زیر آب سرد گرفتمش...

اصن پوستش له شد...

کل بازوم رو گرفته و منم همش غصه میخورم که جاش نمونه...خیلی برام مهمه...فردا قراره برم دکتر...خوبیم اینه زیاد پیگیری میکنم مشکلاتم رو...

🚫🚫🚫

خیلی ناراحتم...ازینکه جلوی چشم افتادم...همیشه خوشی هام سریعا پودر میشه‌‌‌..همیشه چشم دیگران دنبال زندگیمه‌‌‌.نمیدونم آخه چرا اینجوری میشه...چرا باید کاری کنم که بفهمن من خیلی  خوشبختم و الان تو دلم پر از آرامشه

تا الان این توی چشم افتادن و اینکه بقیه فهمیدن من الان خوشم...فقط خوشی هام رو گرفته.

اون ازون موقع  که بهترین عشق دنیا رو در حال تجربه بودم و انقدر همه حسادت کردن و انقدر همه دوست داشتن مث ما باشن که خدام همشو ازمون گرفت...

اینم از الان که مقصر خودمم.که همه میفهمن چقدر دارم پیشرفت میکنم‌‌ چقدر توانایی خدا بهم داده..چقدر خوشحال و شاد و خوشبختم..اینکه خودم کاملا لمسش میکنم که بقیه منتظر پستای اینستا میمونن ببینن دوباره چه حرکت خفنی زدم..فرداش سنگینی نگاه پرحسادتشون رو حس میکنم...

همه بهم میگن محیا خیلی بدافتادی جلوی چشم..کیه که گوش بده..

واقعا باید صدقه بذارم کنار و نذر کنم‌‌...

موندم چطور میشه بعد هر خنده آدم غمی باشه...

واقعا ناراحتم...

دیگه باید محو بشم‌.‌...

خدایا آخر و عاقبت این زندگیم رو بخیر کن.


من تا یاد بگیرم عکس چپکی نگیرم واسه گذاشتن توی وبلاگ پیر میشم.‌.

  • ۳۴

دیار خوش نیشان...کرمانشاه....

  • ۱۸:۱۰

شهر زیبا روی من‌...

روزهای تلخم را بخاطر داری؟روزهایی که زیر بارانت رو به سوی  آسمانت میکردم و آه میکشیدم؟

روزهایی که قلب چهل پاره ام تنها در هوای تو آرام میشد و درختانت نوازشم میکردند  تا مرهم زخم های قلبم باشند؟تو نبودی و نفس هایت من چه میشدم؟...

روزهایی که کنار درختان پر بارت یاد روزهای گذشته می کردم و افسوس میخوردم...

کودکی و نوجوانی و جوانیم در کنار تو گذشت...شهر جفا دیده وزخم خورده من...

روزهایی که عاشقانه در حال و هوای بچگی هایم در باغ های خوش آب و هوایت پرسه میزدم‌ . روزهایی که از ته دل میخندیدم و روی زمینت راه میرفتم و غمی نداشتم...روزهایی که آرزویم این بود که بهترین پزشک شوم تا تنها به تو خدمت کنم و نامت را زنده کنم.‌.

شهر پر محبت من.. شهر مهمان دوست و پهلوان پرورم..شهر مظلوم و پر باورم...

شهری که کوه هایت زخم خورده ی عشقی آتشین بود و نشدنی هایت دلنشین...

راستی پس از من تو چه میشوی؟ دلم شورت را می زند...

خاکت دامنگیر بود.‌.این را همه میدانستند....

خاکت روح داشت و این را من میدانم‌‌‌‌...که چه شدتا روح یافت‌‌.‌..جای قدم های زوار مظلوم نینوا...جای قدم های مبارزان جان برکف..همانهایی که کشته شدند تا من باشم همانهایی که جان را ندید گرفتند و دفاع کردند تا من و تو باشیم...جای قدم های شیرمردان و زنان کورد...زنانی که پابه پای مردانشان ...مردانگی را در قالب زنیّت خودشان ثابت کردند...

شهر من...زیبایت را چگونه توصیف کنم؟؟؟

از طاق بستان و بیستونت...از قصه شیرین و فرهادت...از گوردخمه ها و معابدت...از پاوه و اوراماناتت؟از لباس های فاخر کوردی زنان و مردانت؟از کجا بگویم که سرتاپا زیبایی و تواضعی؟

چگونه تحمل کنم این همه ظلم در حقت را....این همه جفا و ندیده شدن هایت را...پناهگاه مردم عراق و لر و کورد و لک و ترک و جاف بودی....از تمام استان های مجاورت به تو پناه آوردند چرا که در تو  زندگی بهتر بود. اما...شکستند و خوردند و بردند و جنایت ها کردند و همه را به نام تو نوشتند و مردمت...

چه کنم که من هم از تو یادت گرفته ام و از مولایم که ظلم در حقم را سکوت کنم تا شرافتم و اصالتم را چیزی لکه دار نکند...چه کنم که خوبی تو مرا خوب کرد و مظلومی تو مرا رام...

دوستت دارم تنهاترین شهر پر داغ ایران...

  • ۳۱

گلستان من

  • ۰۱:۴۲

سلام کنید به درختچه ی من😀😀

اینا درخت پرتقال قراره بشن...خون دل خوردم تا جوونه زدن اب قند خوردن و بهشون کود دادم و آبیاریشون کردم تا شدن این تو دوماه.

ببینم چقدر مراقبت میخوادو میشه اصن تبدیلش کرد به بنسای...

حالا تلاشم رو میکنم واسه من نشد نداره...

گلهام مث بچه هام میمونن‌.حیف نمیرسم بیشتر ازین بهشون برسم‌.

وگرنه خوشگلترشون میکردم...

دوتاشون رو وقتی کاشتم خییییلی بی رمق شدن...برگاشون وا رفت و داشتم پژمرده میشدن...انقدر بهشون رسیدم الان جون گرفتن بچه هام...حس خوبی  وقتی تونستم بهترشون کنم...

واقعا احساس میکنم محبت رو میفهمن...به هرکدوم بیشتر توجه میکنم بیشتر رشد میکنه...

چندتاشون جاشون خیلی تنگه..باید گلدان جدید براشون بگیرم..

یه چند تام گل رو وقتی بذرشون رو کاشتم...سبز نشدن...نمیدونم چرا...

الان فقط فلفل زینتی هام جوانه زدن‌‌...با ختمی...

تو حیاطم با این همه بارندگی به موقع ولی هنوز چیزی سبز نشده.احساس میکنم خاک تو حیاطمون به درد لای جرز دیوارم نمیخوره...باید با ماشین آباجم برم خاک بخرم..


 

فردا صبح به مقصد کوه قراره بریم...هوا که عالیه‌‌...تا ببینیم چجوری پیش میره‌‌.عکسم میذاریم که رویت کنید شمام.

  • ۳۶

دنیای این روزای من

  • ۱۸:۴۴

هر روز 

دلمشغولی 

یه گوشی 

یه پیغام

یه دفتر و خودکار...

یه روپوش...

یه آهنگ

یه هندزفری 

 یه بالش محرم اشک های شبانه ..

آخرش نابودیه...

میرم تا ببینم چیه تهش....

  • ۳۶

دختر نازنین من...

  • ۰۲:۱۱

به به سلام...شب نصفه ای بخیر..

بیخوابی و بدخوابی من هم آخرش کار دستم میده..مخصوصا با این سردردهای لعنتی...بازم خدارحم کرده که دارو اصن نمیخورم...وگرنه الان مغزم منفجر شده بود...

تایم جدید یوگا و حفظ ازین هفته شروع میشه.‌‌..کلاس های سه تارم همینطور...

راستی گلیلیلیلیلیبی واسه خودم.اول مقاله ای که کار کردم با استادم چاپ شد..

نیاز مبرم مجددی به حجامت دارم.‌واقعا حالم رو خوب  میکنه پوستمم شفاف میکنه...برم ۴شنبه یا ۵ شنبه انجام بدم.فقط یکم باید مراقب باشم چون محیط بیمارستان کثیفه..مریض نشم بمیرم..

امروز دلم گرفته بود...دلم صورت  نرم و قشنگ دخترم رو میخواست که بغلش کنم ببوسمش...بوش کنم...گرمای تنش آرومم کنه...براش لالایی بگم و توی دستام بخوابه...بعضی  توی خواب با خودش لبخندی بزنه...دون دون های ریز روی گونه هاش رو ببوسم .لباش رو نگاه...هنوزم تو خواب داره شیر میخوره...

چند ثانیه پلکش یکم باز میشه و میبنده.‌‌..بازم لالایی قشنگی براش میخونم...

دستای کوچولو و نازش رو بوس میکنم....وای چه احساسی قشنگتر ازین نمیشه...چقدر دلم بوی تن بچه خودم رومیخواد...چقدر دلم ماچ کردن  پشت گردنش رو میخواد...چقدر دلم قهقهه های از ته دلش رو میخواد...اون یه ذره موی کوچولوشم با دست بدم کنار...براش شونه نمیکنم...پوست سرش نازکه زخم میشه سرش...دردش بجونم...عزیز مامان..

اصلا دیوونه نشدم...نه....دلم آرامش میخواد...همین..

خدایا شکرت که سالمم و هیج مشکلی ندارم واسه نی نی...ولی اگه زمانی برسه بخوام  بچه دار شم و نشم...اونوقت دیوونه میشم.‌‌.‌.😢

دختر نازم....

۲ سال پیش قبل اینکه کتاب نامه به کودکی که هرگز زاده نشد رو  بخونم قرار بود واس دل  خودم درد و دل کنم با بچه خیالیم.

الان دیگه بهتر میتونم براش بنویسم‌...منِ تنها توی دنیای وحشی آدم بزرگا....با یه نی نی پاک و معصوم...

غم میون دوتا چشمون قشنگ...

  • ۰۱:۱۹

غم میون دوتاچشمون قشنگت لونه کرده

سال بلوا

  • ۰۴:۳۶


*پشت سر هر مرد بزرگی یک زن ایستاده اما پشت سر هیچ زنی ،هرگز مردی نیست...

سلااام

کتابی فوق العاده بود ..واقعا محشر ..اصن محو خواندش بودم...وقتی تموم شد یه روز کامل طول  کشید تا مغزم جمع  و جور شه.بیچاره نوشافرین...با تمام وجودم درکش میکردم..بیچاره حسینا...بیچاره ها...



*گفت:"میدانی اولین بوسه جهان چطور کشف شد؟"
گفت در زمان های بسیار قدیم زن و مردی پینه دوز یک روز به هنگام کار بوسه را کشف کردند.مرد دست هایش به کار بود،تکه نخی را با دندان کند،به زنش گفت بیا این را از لبم بردار و بینداز.زن هم دست هاش به سوزن و وصله بود.آمد که نخ را از لب های مرد بردارد،دید دستش بند است،گفت چکار کنم.ناچار با لب برداشت،شیرین بود.ادامه دادند...

الانم استارت خوندن شلغم میوه بهشته رو زدم‌...


دوست دارم یه آهنگ بذارم ازون آهنگ های مورد علاقه م‌.‌...

علی زندوکیلی

مهربان خدای خوب من

  • ۰۳:۲۷

سلام  و دو صد سلام.

پر حرفی های من مجددا شروع شده..فکر کنم رابطه مستقیم داره با ساعت ۲ بامداد :-)

امشب به کلیپ رو لوود میکنم حتتتتما نگاش کنین...پر از آراااااامشه محضه دوماهه هر وقت گوشش میدم احساس سبکی میکنم.. آرامش محض_دکترفرهنگ

اونایی که قبلا عکس مراحل اولی فرشم رو توی وبلاگ قبلی دیدن الان میخوام کامل شده ش رو نشونتون بدم

این فرش منه...فرشی پر از اتفاقات مختلف...نگاش میکنم خیییلی ذوق میکنم ولی وحشتناک عصبی میشم از اینکه جلو چشمام باشه.به نظر شماهام خیلی قشنگه.نه؟؟؟؟

.یاد روزایی میوفتم که پای دار قالی میشستم...قراربود زودی  ببافمش ...فروخته بشه...پولش بشه مرهم زخم یه زندگی...سرمایه از یکی دیگه بود و کار از من.تازه سرمایه که چه عرض کنم...همش قرض ...پولش قرار بود اولین قدم واسه رسیدن به زندگی مشترک بشه.آی حالم از دیدنش بهم میخوره دیگه...تا مدتها بهش دستم نمیزدم...نفرت انگیز بود...الان مث یه تیکه اضافه تو خونه س.نفروختمش.‌‌..ولی نمیخوام تو خونم.بمونه و میدم بفروشنش برام...ازین غلط های مفتم دیگه نمیکنم.که الکی از خودم مایه بذارم وقتی از هیچی مطمین نیستم.

برای خودم قراره یه تابلو  فرش وان یکاد ببافم.فقط برای خودم.فقط...

تا همه آثار دور و برم پاک بشه من جون به سر میشم بخدا...

یه چیزی هنوز تو وسایلم هست که باید هرچه زودتر دل بکنم و بندازمش دور...دو تار مو...وای که چقدر سخته...اصن میبینمش همه چیز  از جلوی چشمام رد میشه.

هیچ وقت فراموشی نداشتم.همیشه همه چیز یادم بود...تولدش یادم بود ولی غریبه ای بیشتر نبود برام...۵/۱۵ یادم بود...ولی غریبه ای بیشتر نبود برام...

حال خوبش رو میدونستم کیه...بدش رو میدونستم..

چقدر نگاه بقیه دنبالمون بود...

سعی میکردم دوسش داشته باشم با تمام کاستی هایی که داشت و به روش نیاوردم تا بزرگ بشه...

خودم رو سرکوب میکردم تا اون دیده شه...

همیشه اون بود وقتی حرفمون میشد بخاطر اشتباهاش مجبور میشد معذرت خواهی کنه...

دعواهامون بیشتر از چند ساعت نبود.

.ولی مامانش گند زد به همه چی..

پسرایی که باهاشون درارتباط بودم یه چیزی میگفتن...: ببین دختر از من که جنس خودم رو بیشتر میشناسم به تو نصیحت؛پسرا اگه دختری رو بخوان  دنیا رو  بهم میریزن تا به دستش بیارن..

خودت رو گول نزن اون دلش جایی گیر بوده و خودش بهم زده..فقط مادرش رو انداخته جلو...یعنی حتی ارزش اینم نداشتی خودش بیاد و ازت معذرت خواهی کنه...

راست میگن...

ما دنیاهامون فرق داشت..

من پاک و وفاداربودم اون دمدمی و چشم هیز‌‌‌‌...من محبتم فورانی بود همیشه...اون برعکس من...

من میجنگیدم اون تماشا میکردببینه کی میسوزیم تو آتیش خودخواهی مامانش..

من یاد گرفته بودم پای قسمی که باهاش خوردم و یا علی که گفتم بمونم.‌.اون برعکس بود‌..اصن قسم خوردن براش نقل و نبات بود...مث دست گذاشتنش روی قرآن که سیگار نکشه ولی کشید...

میگن مردها رو موقع سختی بشناس ...

نمیدونم اون موقع دلش پیش کی بود...اون موقع که هرچی قسمش میدادم بریم تروخدا کافی شاپی حداقل ،بهونه میاورد ..نمیدونم الان با کی میره کافی شاپ...واسه ش داره چیکارا میکنه...نمیدونم به چند نفر تا الان گفته دوست دارم...تو تنها عشقی که تجربه کردم. شاید قبل منم کسی بوده و من نمیدونستم...

حسرت یه نگاه پر محبتش توی ولنتاین و روز دختر و روز زن روی دلم موند...

نمیدونم الان واسه کی مجبوره کادو بخره تا اجازه بدن باهاشون بتونه حرف بزنه...

حسرت برخورد مودبانه رو دلم  موند نمیدونم الان مجبوره به کی احترام بذاره...

آخه همه دخترا برعکس منن. رس طرف رو میکشن و در صورتی بهش اجازه همکلامی میدن که هرکاری میگن انجام بده...من اصن میگفتم باهم خوبیم.گور بابای بقیه چیزها...

نمیدونم بهش میگه بومه نذرت...میگه دردته گیانم...میگه کره دااااوت...یا محبوره تهرانی غلیظ حرف بزنه...

نمیدونم امشب کدوم پارتیه یا بغل کدوم دختره.خدایا شکرت که من خوب بودم.بعضی وقتا بازسازی میکنم اون صحنه ای که میگفت رفته پارتی و شماره داده به دخترا و مخشون رو زده و ..اون لحظه جالب انگیز ترین لحظه س... 

نمیدونم اصن ابراز علاقه هاش چه هدفی پشتش بوده.

تا مدتها میگفتم نهههه مجبورش کردن...نمیخواد اذیت شم واسه همین نمیاد سمتم...نه هنوزم  دوسم داره...ولی وقتی اجازه ش دست مامانشه..نه اون محبتاش همیشه خاص بوده برام و واقعا وقتی میگفته حد خدا دوست دارم راست بوده و سه خدا دارم اول خدا...بعد تو بعد مادرم.....ولی الان برمیگردم  گذشته میگم خاااااک برسرت محیا...چقدر دروغ شنیدی و نفهمیدی‌..

میگم چقدر احمق د خر و نفهم بودی نمیدونستی قراره شیره  وجودتم بکشه و بره...

نمیدونم مرده  یا زنده..نمیدونم هست یا نیست...

نمیدونم اصن زن داره یا نداره..مامانش مرده یا زنده س‌‌‌...

میدونم ولی.. که هر سال ۵/۱۵ سر خاکش باید گل بذارم...

نمیدونم اگه روزی طبق قانون  زمین گرده و دنیا دار مکافاته..همو ببینیم چه حالی میشه..نمیدونم اگه واسه دخترش همین قضیه پیش بیادو همین بلا رو سر دخترش بیارن چه حالی میشه...

نمیدونم الان داره ناز کیو میکشه تا بهش ....

نمیدونم بمیره خوشحال میشم یا  گریه میکنم.

فقط دعا میکنم زودتر از شهرم بره...

بودنش توی این فضا  نفسام  رو میگیره. هواشو سنگین میکنه...

روحش خیییییییلی سنگین و کدره...نمیخوام امواج منفی توی محیطی که دارم  کار میکنم باشه...

یکی مث دکتر که چیکارا میکنه که به دستم بیاره...شرایط روحی و اخلاقی  و اجتماعی عالی و موقعیت  اقتصادی معقول...

با قیافه جاافتاده و خانواده درست درمون که سلامتن.

مقایسه خیلی بده...ولی من مقایسه کردم و دیدم چقدر خطا رفتم.

کاشکی محیای خوب و ساده خودم برگرده....ولی دیگه برنمیگرده...

کاشکی بمیره که عشق من رو کشت...کاشکی زودتر بمیره که منو عشقم رو از هم جداا کرد.آخه عن آقا من کاریت نداشتم چرا خودت رو چسبوندی بهم...چرا کاری کردی وابسته ت شم...

کاشکی این حمید بمیره

  • ۵۲

فدای آقای مهربانم

  • ۰۲:۲۴

سلام آقای خوبم..

آقا فدای خودت و حرمت..

آقا دلم برا بهشت حرمت تنگ شده..چیکار کردی بوی بهشتت دیوونه م کرده‌‌..

چیکار کردی باهام آقای خراسان...

زندگیم و جوانیم فدای خودت و خانوادت...

یه نظری یه نظر بهم کن یا رضا...

دار و ندارم رو میدم فقط یه روز خادمیت رو بکنم...

آقا حرمت تنها جایی بود که احساس امنیتو آرامش داشتم...آقا دارالحجه بوی بهشت میداد...صحن رضات بوی خدا میداد.

یا رضا چه کردی که تا اسمت میاد اشکم سرازیر میشه.

آقای خوبی ها 

یا غریب الغربای خراسان منو به مشهدالرضات دعوت کن...بخدا دلم لک زده واسه حرمت...

نظر لطفی بهم بکن...یه بار زیارتت کنم..چی میشه‌‌‌...

بخدا از همیشه بیشتر به حرمت نیاز دارم‌‌.بخدا از همه بیشتر یه حضورت نیاز دارم...

یا رضا صدامو میشنوی؟؟؟

حالم خراب دیدن دوباره مشهدالرضاته...

آقا ما رو بطلب.دیگه طاقت دوریتو ندارم...

آقا دلتنگتم...

آقا دردام زیاده ..قلبم هنوز آروم نشده هنوز شکستگی هاش خوب نشده..هنوز داغش تازه س ...بخدااا خورد شدم...بیا و تسکین دردام شو...بیا و دستگیری کن ازم.‌‌...یا رضا یه نظر...یه نظر به من حقیر کن...

آقای مهربانم

لایق وصل تو که من نیستم اذن به یک لحظه نگاهم بده....رضاجان...😭😭😭

کیف جدید و لاکچری من

  • ۰۱:۳۷

سلام سلااااام.

امیدوارم تعطیلات خوش گذشته  باشه بهتون.

منم کلی خوش گذرونی کردم و امروز نشستم و کیفم رو تموم کردم و فقط یه کوچولوش مونده.

اصولا من آدمی بسیاااار خفن و باکلاس و هنرمند استم.

تازگیام دچار خوش شیفتگی ظاهری شدم😆😆😆😆

اینم عکس کیف خوشگلم

.

  • ۵۴
Designed By Erfan Powered by Bayan