در این حصار بشکن

  • ۲۲:۴۰

سلام بیان جانم.

دلم برات یه ذره شده بود...

یه چالش بزرگ رو پیش رو داشتم...خیلی بزرگ...به منزله آخرین قدمم.

همه چیز رو دنیام یه شکل دیگه شده.کاملا منطقی...کاملا درست و درمان 

حال خراب این مدت...مریض شدنای پشت سر هم...همش هم عصبی بود...همش... بعد کنکاش های این مدت با دلم و عقلم و خدام...حالا حالم خوب تراز قبله...

یه مشاور میتونه باعث زندگی بخشی به من بشه...یه دوست خوب...یه حاجی از جنس خدا یه رفیق مهربون..

باهام کلی حرف زد..و باعث شد حرفای خدا رو از زبون اون بشنوم..با عقل با منطق با تمام وجود بفهمم که خدا چیه و من چیم...که من توی نظام خلقت دقیقا کجا قرار دارم...

که محیایی که میگفت برای روشنی و زندگی بخشیدن به زندگی دیگران آفریده شده الان چقدر روحش خسته و بیماره...چقدر آهش سینه سوزه و چقدر لبخند همیشگی روی لبش که واقعا از ته قلبشه کمرنگ شده...

که آیه به آیه ی قرآن خودش نمودی از خداست و نمادی از بندگی و عشق خدا به من...

تمام طول روز فکر و فکر و فکر...

خاطرات عشق ..خاطرات آدمهایی  که توی زندگی ما بودن هیچ وقت از بین نمیره...ولی....

محیای مهربون قبل...زخم عمیق و به اندازه ابدیت  پر دردش رو پذیرفت که داره.که تا ابد همراهشه که میشه با وجود غم زخمش هم رشد بیشتری کنه و مث قبل از کنار همه چیز رد شه.روح بزرگش رو آلوده به کینه ای بی ارزش نکنه..

من دفتر پر از غم و اندوه و پر از روزهای از دست رفته عمرم رو برای همیشه بستم و از کنارش برای همیشه گذشتم...برای همیشه...

وقتی که دفترم ۱۲ صفحه پر شد ازین حرف ها.انگار یه بغض خیلی عظیم رو از روی گلوم برداشتن... انگار از قفسی آزاد شدم..رهااااا شدم.... حالا میتونم پر بکشم...

وای که چقدر حالم خوبه...

ولی محیای احساسی که به همه بی دریغ محبت میکرد کمی منطقی شده و دیگه نمیذاره کسی حقش رو بخوره... دیگه نمیذاره بهش توهین شه...جواب بی ادبی رو مث خودشون میده جواب محبت رو با ۱۰۰ برابر محبت بیشتر میده...غم تو نگاه بقیه رو با محبت درمون میکنه.ولی اگه اذیتش کنی زیر پا لهت میکنه.

فعلا مراحل سختی در پیشه...

راستی آیه ای که من رو متحول کرد رو براتون مینویسم:

وَلَنَبْلُوَنَّکُمْ بِشَیْءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَالْجُوعِ وَنَقْصٍ مِنَ الْأَمْوَالِ وَالْأَنْفُسِ وَالثَّمَرَاتِ وَبَشِّرِ الصَّابِرِینَ ﴿۱۵۵﴾
و قطعا شما را به چیزى از [قبیل] ترس و گرسنگى و کاهشى در اموال و جانها و محصولات مى ‏آزماییم و مژده ده شکیبایان را (۱۵۵)
الَّذِینَ إِذَا أَصَابَتْهُمْ مُصِیبَةٌ قَالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ ﴿۱۵۶﴾
[همان] کسانى که چون مصیبتى به آنان برسد مى‏ گویند ما از آن خدا هستیم و به سوى او باز مى‏ گردیم (۱۵۶)
أُولَئِکَ عَلَیْهِمْ صَلَوَاتٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَرَحْمَةٌ وَأُولَئِکَ هُمُ الْمُهْتَدُونَ ﴿۱۵۷﴾
بر ایشان درودها و رحمتى از پروردگارشان [باد] و راه‏یافتگان [هم] خود ایشانند (۱۵۷)

💖💖💖💖💖💖💖💖

  • ۳۰

قدم های لرزان

  • ۲۲:۳۷

سلام و پوزش اولیه که این پست می بایست در مرود قومیت ها می بود.

ولی فعلا ذهنم جمع نمیشه...

این قضیه مهمتره..

تا حال شده یهو احساس کنین یه حرف داره تو ذهنتون خودبه خود تکرار میشه...

دیروز داشتم توی دفتر رنجش هام مینوشتم و تخلیه بار منفی میشدم..که یه جمله توی ذهنم هی تکرار شد..

با ایتها النفس مطمئنه ارجعی الی ربک راضیه مرضیه....

هی تکرار شد هی تکرار شد...هنوزم دارم بهش فکر میکنم

راستش بعضی وقتا میدونم و مطمئنم که یه سری  اتفاقا توی زندگیم بی دلیل نیست..من که عبادت نمیکردم یا در حال ذکر نبودم که این آیه بیاد توی ذهنم..اونم چه آیه ای...

بعد اون یه آیه آخر شب اومد جلو چشمم..یا ایهاالذین آمنوا آمنوا...

دارم همش فکر میکنم و به احوالاتم ربطش میدم..چه آیه های خفنی هم..

یاد خوابم افتادم..پارسال شاید اردیبهشت بود..خواب دیدم یه جایی روی یه سنگ وایسادم و توی آب یه قبر دارم میبینم که یکی گفت قبر امام علیه...بعدش یه صدایی بهم گفت توبه کن..

کاملا ذهنم درگیره...یعنی ممکنه منم روزی به آغوش خدا برگردم؟:-(

  • ۵۱

شورانه

  • ۰۱:۱۳

سلام سلاااااااام.

همگی سلام.

امیدوارم خوب خوب باشید.

عارضم خدمت منورتون که مثلا توی تعطیلاتم.هرروز پی یه کار مجبورم برم بیرون.یه روز خرید. یه روز دکتر.یه روز فاتحه.پایان نامه و...

خب هنوز از خریدام مونده ولی فعلا چیزایی که لازم دارم تا حداقل عید رو خریدم...ولی هنوز یه قاب از میم تیم باید بخرم. اونم احتمالا هفته بعد سفارش میدم...یه سری چرم دوزی ها دارم که باید انجام بشه و کلاس یوگا و سه تارم رو هم دارم...

این مدته انقدر دکتر رفتم که نگو...مجبورم خب.مهر شروع بشه تا ۶ ماه دیگه نمیتونم زیاد به فکر خودم باشم..

رفتم آزمایش خون دادم...بعدش رفتم پیش متخصص پوست و آخرین خط  درمان آکنه رو شروع کردم از امروز...راکوتان...خدااییش تمام همکلاسی هام که استفاده کردن بعد ۴ سال هنوز که هنوزه پوستشون آینه س‌.مخصوصا دخترامون

یه سونوگرافی و آزمایش ادرارم دارم که ببینم سنگی یا شن ندارم...واسه اعصاب هم دکتر رفتم...مونده فقط فردا که برم واسه سینوزیتم..😂😂دهن هر چی پزشک رو صاف کردم. 

از امروز هم همکاریم با دکتر نوابی جیگر واسه انجام پایان نامه شروع شد.خیلی خوشحالم واقعا.

از یه طرف نمرات تمام بخش هام به طور صعودی داره بالا میره..از یه طرف وقت اضافه میارم واسه فیلم دیدن و رمان خوندن.امروز خانومه میگفت تو انقدر درسات سنگینه میرسی واقعا فیلم ببینی؟گفتم کجاشو دیدی؟رمانم میرسم بخونم..تازه یادم رفت بگم چقدر حوصله کارای هنری دارم و انجام میدم.اینجوری میشه بدون اینکه غرور داشته باشی و از رو تکبر حرف بزنی به بقیه بگی که الکی از کمبود وقت ناله نکن...از من که سرت شلوغ تر نیست😂

ولی یه چیزی اذیتم میکنه..اینکه ازین مدت کم استراحتم مجبورم اینجوری استفاده .واقعا به ما تعطیلات نیومده...ولی باز خداروشکر 


حالا قسمت بعدی ماجرا...

من با تمام وجودم به چشم زدن ایمان دارم.

وسایلی که میپوشیدم موقع دانشگاه  خیلی گوگولی مگولی بود در نتیجه متاسفانه توی دید بقیه میرفت...مثلا انگشتر فیروزه م.کلا همه تو کفش بودن..بس که ظریف و قشنگ بود.یکی از دوستای دوست من.همش میگفت وااااای محیا خیلی خوشگله وای محیا تو چرا نمیمیری بهم بدیش.واااای .....یه هفته س انگشتر مورد علاقه م رو گم کردم و به شدت کلافه شدم.

روز بعدش نوبت ساعتم بود .ساعت قرمزم رو هم دوست داشت و میگفت خیلی قشنگه .اونم اصلا نمیدونم چی شد که شیشه ش شکست.

حالا همون روز اون یکی ساعتم هم از کار افتاد.بردم باتری انداختم روش.بازم از کار افتاد...

قبلا گفته بود خوشبحال محیا که شکم نداره..الان شکم درآوردم..

جقدر خوبه اصن جوش نمیرنی دیگه...فرداش کل صورتم جوش زد و بعد ۶ ماه هنوز خوب نشده😭

فقط تو دلم گفتم لعنت به اون چشم شورت دختر...

حالا مانتوکه خریدم تا گفت وااااای محیا چقدر قشنگه گفتم بگو ماشالله...

انقدر عصبی شدم سر وسایلم.الکی هم نمیگم فدای سرم.نخیر..چون زحمت کشیدم تا وسایلم رو خریدم...

یادم می مونه که هرکی تعریف کرد از خودم یا وسایلم بگم لاحول و لا قوه الا بالله.هروقت هم از کسی تعریف کردم تو دلم اینو براش بگم...


و قسمت بعدی و پست بعدی:

استارت بخش شیرین قومیت ها که قولشو داده بودم...

قسمت اول: قوم کلهر

  • ۳۵

بی تا

  • ۰۱:۲۷

اصولا هرجایی هر کلامی معنای خاص خودش رو داره.

مثلا امروز دوست دارم یه معنی میده. وقتی خسته ای و حوصله نداری کسی نزدیکت بیاد و یهو مجبوری ابراز علاقه کنی و بگی دوست دارم هم یه معنی میده.

ولی باید توی بیانش هم خاص رفتار کرد.توی بیان جفتش...باید همیشه خاص بود...

خاص زندگی کرد... و خاص مرد...

آرزوی من اینه ...

وقتی به چشم خودت و تنها خودت رفتارات خاص  خودت باشه یعنی از خودت راضی بودی و هستی...

اینجوری این نگاه تو به زندگی توی چشمای دیگرانهم تلالو پیدا میکنه و بزرگ و بزرگتر میشه .اخرش میرسه روزی که میبینی اطرافت پر از موج های مثبتی شده که تو رو تقویت میکنن .عشق رو تو یه نفره میتونی بین همه تقسیم کنی...پس تلاش کن که عاشق خودت باشی  تا دنیا هم عاشق تو و خاص بودنت بشه...

  • ۳۶

عیدترین عید هستی

  • ۰۹:۱۵

چه بگویم که از وصف تو ناتوانم..

تو کیستی؟؟؟کیستی که سرنای مردانگیت همه جا دمیده شده...

کیستی که آوازه جوانمردی هایت در گوشم طنین افکنده

ای کسی که در خرابه های کوفه پی یتیمان میرفتی که نکند سری گریان بر بالین مادر بگذارند...

ای که قلبت به بزرگی تمام روزهای عمر من و ما  وسعت دارد

آقاترین آقای هستی...کیستی تو؟

مظلوم ترین مظلومان ...ای زخم خورده جهالت نارفیقان

زمانی که در خیبر را گشودی جز یاعلی چه گفتی؟روزی که فرقت را شکافتند جز یا علی چه گفتی؟

یا علی گفتی و عشق آغاز شد...

عشق تو را از قلبم نمیتوانم بزدایم‌‌‌..دلیل بیراه نرفتن های من شاید حب تو بود بس که دلم را پر از عشقت کرده ای بگو بمیر فنا خواهم شد...

هرچند...

بخدا که در دو عالم اثر از فنا نماند...

چو علی گرفته باشد در چشمه بقا را...

تویی که باورهای مرا درباره مردانگی تغییر دادی..تویی که سمبل بهترین مرد برایم شدی...تویی که به من فهماندی که مرد بودن را هرکسی شایسته نیست...مرد بودن یعنی مثال تو بودن...یعنی مرد بودن...

باورش چون کنم که من به اندازه یه ژن از وجود تو را به ارث برده ام.

باید به این اتفاق مغرور باشم؟یا غمگین؟ که ردی از جسم و روحت در من است بار تحملش بسی سنگین تر از توانم شده.من خوب نیستم و تو مظهر خوبی...این جاست که میفهمم با تمام حقارتم باز هم دوستم داری و رهایم نکرده ای..بازهم حب فرزند گریبانت را گرفته که کودکان دلبندت را رها نمیکنی..

ای کاش شاهزاده سوار بر اسب رویاهام شبیه تو باشد..

دوستت دارم ای بزرگترین مرد زندگی من...

  • ۲۷

پست اول از اولین روز تعطیلات من

  • ۲۳:۳۵

یوهوووووووووو

سلااااااام دوستای گلم.دلم براتون تنگ شده بود.خیلی زیاد خیلی خیلی.ولی فکر کنم نیاز داشتم به این مدت سکوت.

کوهی از انرژی در خدمتتون حضور داره.

راستش من برعکس خیلی آدمهای دیگه که تابستون رو عشق و حال کردن.تازه اولین روز تعطیلات تابستونه ما امروز بود البته به مدت ۱۵ روز.بعدش روز از نو و روزی از نو...دوباره بخش و...

انقدر کارهای خوب کردم...

انقدر اتفاقات خوب افتاده که نگووووو.

حالم عالیه...البته منهای اون تلاطم های روحی که بعضی وقتا سراغم میاد...

خدایا مرسییییی....که عشقو آفریدی....اوکیییی.اوکییی...اوکیییی😂

پست های بعدی درمورد انچه گذشت خواهم گفت...فعلا یکم استراحت کنم.بعد میرسم خدمتتون...

📣📣📣دوستون دارم

  • ۲۶

گلیه

  • ۰۳:۰۷

امروز کمی گلیه کردم..

دوتا از بچه هامون نامزد کردن باهم.از ترم سه باهم بودن‌.الان ترم نهیم‌.کات میکردن...برمیگشتن...اخرش هم ازدواج ...

چند تا دیگه هم داریم...اونام به نوبت...

اینا که هم با طرف بودن هم واسه دست  گرمی با بقیه ...به عشقشون رسیدن..‌

من کلا باید زجر بکشم...چرا هیچکس یادم نداد مث بقیه زنها باشم...مث اون زنه باشم...چرا یادم ندادن بد باشم که الان روز به روز افسرده تر نشم...دختر شادی که از دیوار راست بالا میرفت کجا..دختر بی حوصله و عصبی الان کجا.‌‌‌همه چیزم رو بردن...دیگه چیزی واسه از دست دادن ندارم...یعنی چیزی نمونده که بخوام به کسی  بدم...تموم شدم...تمومم کردن...

بد بودن خوبیش اینه که بهترین روزهای جوانی و۲۲ تا ۲۴ سالگیت با اشک و شب بیداری و بالش خیس از اشک سر نمیشه...

لعنتی

  • ۱۲۳

نازک آرای...

  • ۰۶:۳۲

آییییی آییییی

این چه وضعشه...امروز کلی غصه خوردم...از صبح بگم که چی شد...

خب جونم بگه براتون که ما تو حیاط پشه بند می بندیم و تو حیاط می خوابیم .غصه بخورید ای کسایی که نمیتونید تو حیاط بخوابید😛😛

صبح اومدم صبحونه خوردم و بازم رفتن تو حیاط...آیییی خداا از لانه یاکریم جوجه ش افتاده بود رو زمین و مرده بود...انقدر گنااااه داشت...

تازه چند روز پیش جوجه خوشگلم که خودشم بزرگش کردم و شبیه پنگوئن بود مریض شد مرد. شکمش سفت شده بود..انقدر گریه کردم برااااش.اون ۴ تا بقیه هم دادم  بابام برد.

بعد حالم بهم خورد ظهر و تا مرحله بیمارستان داشتن منو میبردن که خداروشکر خودش شفای عاجل  داد: -))

درس خوندم و کمی خرخونی کردم تاااا عصری آهنگ گوش دادم و کمی رقص..بعد بستنی خوروووون.از گلهای خوشگلم هم کلی عکس گرفتم و واسه سوپروایزرمون که گفت عکس گلهات رو بفرست فرستادم و کلی ذوق کرد براشون💞💞

مامانم اومد خونه یکی از دوستاش برام مایع لواشک  درست کرده بود..منم همممممشو خوردم...ترکیدم خوووو.

شبم که رفتم واسه خواب پشه بند ببندم دیدم یه جوجه دیگه سقوط کرده.کلی گریه کردم..همش تقصیر این مارمولک های ایکبیریه...فردا نسل همشون رو منقرض میکنم بذار فققفقط....آشغالها😠

ولی پیشنهاد میکنم زیاد عاطفی نباشید.همیشه مظلوم واقع میشید.و واسه همه چیز خیلی غصه میخورید.مث من که حتی واسه مردن جوجه گریه میکنم

..همین خیلی بده

مث من نباشین....

  • ۴۵

به دیدارم بیا هرشب

  • ۰۱:۳۷

به دیدارم بیا هر شب، در این تنهایی ِ تنها و تاریک ِ خدا مانند

دلم تنگ است

بیا ای روشن، ای روشن‌تر از لبخند

شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهی‌ها

دلم تنگ است

بیا بنگر، چه غمگین و غریبانه

در این ایوان سرپوشیده، وین تالاب مالامال
دلی خوش کرده‌ام با این پرستوها و ماهی‌ها
و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی
بیا ای همگناه ِ من درین برزخ
بهشتم نیز و هم دوزخ
به دیدارم بیا، ای همگناه، ای مهربان با من
که اینان زود می‌پوشند رو در خواب‌های بی گناهی‌ها
و من می‌مانم و بیداد بی خوابی
در این ایوان سرپوشیدهٔ متروک
شب افتاده ست و در تالاب ِ من دیری ست
که در خوابند آن نیلوفر آبی و ماهی‌ها، پرستوها
بیا امشب که بس تاریک و تن‌هایم
بیا ای روشنی، اما بپوشان روی
که می‌ترسم ترا خورشید پندارند
و می‌ترسم همه از خواب برخیزند
و می‌ترسم همه از خواب برخیزند
و می‌ترسم که چشم از خواب بردارند
نمی‌خواهم ببیند هیچ کس ما را
نمی‌خواهم بداند هیچ کس ما را
و نیلوفر که سر بر می‌کشد از آب
پرستوها که با پرواز و با آواز
و ماهی‌ها که با آن رقص غوغایی
نمی‌خواهم بفهمانند بیدارند
شب افتاده ست و من تنها و تاریکم
و در ایوان و در تالاب من دیری ست در خوابند
پرستوها و ماهی‌ها و آن نیلوفر آبی
بیا ای مهربان با من!
بیا ای یاد مهتابی
شعری از اخوان ثالث
خیلی به دلم نشست..مث همه شعرهاش...عاشقشم واقعا

زایمان طبیعی

  • ۰۱:۴۸

سلام

دوستای گلم

نمیدونم تا بحال به این فکر کردید که چجوری به دنیا اومدید و پروسه زایمان و به دنیا اومدنتون چجوری بوده...

ولی من امروز انقدر بهش فکر کردم...

امروز توی زایشگاه دو تا زائو بودن که ما وضع حملشون رو دیدیم.ساعت ها درد کشیدن و داد زدن و گریه کردن.تا سر بچه بیاد توی لگن و پروسه زایمانشون تاااازه شروع شد...بوی خون باعث میشد بدتر عق بزنم...بچه ها که به دنیا میومدن بدنشون کبود بود بس که بهشون فشار اومده بود...

اون خانوم ها داشتن مادر میشدن...جفتشون هم دختر😍😍انیس مادر و دلسوز پدر و محرم راز برادر...

وای از دیدن بچه هاشون تمااااام وجودم لذت میشد دوست داشتم اون بچه مال من بود..جلو هم گروهی هام همش قربون صدقشون میرفتم..آفریده خدا...عجب آفرینشی... خدایا تو خیلی بزرگی..

مادرها تا بچشون به دنیا میومد آروم میشدن...داشتن بخیه میخوردن بازم خییییلی درد داشتن ولی تا صدای آروم سرفه یا گریه بچشون رو میشنیدن برمیگشتن سمت صدا...سوگند...بریال...اسم دخترای به دنیا اومده ی امروز بود...

همش فکر کردم به اینکه چرا مادر شدن انقدر سخته. واسه همینه که بهشت زیر پای مادراس..درد زایمان برابر با شکستن همزمان ۷۰ استخوان باهمه.پس باید اجر دردی ایچنینی برای تولد مخلوق خداوند هم بهشت باشه...

بدی قضیه اینجاست که قدرشون رو نمیدونیم...با گذر زمان فراموش می کنیم که نطفه ای بیشتر نبودیم...توی رحم مادر زندگی کردیم...نه ماه از وجودش کم شد و به وجود ما اضافه شد تا بزرگ و بزرگ تر شدیم و شکل گرفتیم‌..پوکی استخوان گرفت و درد کمر گرفت و دندوناش پوسید..بخاطر تولد ما...روز به روز عشقش به ما بیشتر شد و حاضر نبود خار به پامون بره...از دنیا سلامتی ما رو میخواست...

ولی ما بچه ها...یادمون رفت...بعضی ها مادرشون رو بردن سرای سالمندان..بعضی ها مادرشون رو فراموش کردن...حاضر نشدن یه روز پرستاری از مادری کنن که روزها و سالها از بچه هاش پرستاری کرده...

ولی یه سمت دیگه قضیه...مادری که درد زایمان رو چشیده ولی بچه هاش رو وقتی بزرگ شدن بخاطر خودخواهی خودش اذیت میکنه...به اینم  فکر کردم...من به دنیاشون آوردم...مال منن...پس کسی نمیتونه تصاحبشون کنه‌..من میگم با کی بیان با کی برن‌..من میگم با کی ازدواج کنن...من میگم که فقط من مهمم و لاغیر...

امروز وقتی اومدم خونه..به مامانم گفتم چی دیدم...گفتم مامان چی کشیدی تا منو به دنیا آوردی...اونم بچه ۴ کیلویی...الان میفهمم چه زجری کشیدی...

اینم از ماجرای امروز من‌.‌.

به نظرم شمام روی این قضیه فکر کنید جای تامل عمیقی داره...

  • ۵۶
۱ ۲ ۳ . . . ۵ ۶ ۷
Designed By Erfan Powered by Bayan