قوی زیبا

  • ۲۳:۴۱

بگویید بر گورم بنویسند:

زندگی را دوست داشت، ولی آن را نشناخت

مهربان بود ولی مهر نورزید

طبیعت را دوست داشت ولی از آن لذت نبرد

در آبگیر قلبش جنب و جوش بود ولی کسی بدان راه نیافت

در زندگی احساس تنهایی می نمود ولی دل به کسی نداد

خلاصه بنویسید:

زنده بودن را برای زندگی دوست داشت...

💟 چه متنی بود...واقعا درد داشت روحش..

💟خاطرات بچگی هام مغزم رو پر آهنگ کرده...وقتی که سیدی اومده بود و کنار تلویزیون پر کیف سیدی بود...اونم نه آهنگ های الکی...فریدون فروغی..فرهاد...ابی..هایده...داریوش...اندی و کوروس ...لیلا...منصور...

چقدر دلم همون اون حال و هوا رو میخواد...بشینم همش آهنگ گوش بدم و ادای خواننده ها رو دربیارم و احساس کنم خیلی صدام خوبه...آهنگ هایی که توی وجودم ریشه دوونده ن...چقدر سخته بزرگ شدن...

دوست دارم بازم با آهنگ های نوال الزغبی شاااااد بشم و کلی دیوونه بازی دربیارم .دلم بازم حمیدحمیدی و ابرو و شیرین زبون ریحان میخواد...دلم بازم ناز نکن ناز نکن کوروس رو میخواد که همش ادای اون رقص مضحکشون رو دربیارم😢😢

چقدر قلبم درد داره....

غصه ها چه بد شدن...دلها چقدر بدی تعفن میدن...چرا همه بدن..چرا درمیان جمعم ولی تنهام...

هیچ آدمی مث من نیس...دنیا بر پایه خودخواهی و هفت خطی و ریا و شهوت و پول بنا شده...همه اونایی که از ارزش های اخلاقی هم دم میزنن از همه بدترن..آخه چرا هیچکی مث من نیس....چرا از صدای خنده بچه ها کسی ذوق نمیکنه...چرا کسی نمیدونه محبت بخدااااا پشتش منفعتش نیست...چرا اینجا همه چیزش وارونه س...

احساس میکنم زودتر از موعدش میمیرم...مخصوصا از وقتی کارت اهدا عضوم رو تقریبا ۹ ماه پیش گرفتم...یکی از دوستام همیشه بهم میگفت تو رو میبینم یاد خودم میوفتم...وقتی اهدا عضو کرد قلبم با تماااااام وجود گرفت...

شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد..فریبنده زاد و فریبا بمیرد...

خدایا فقط مرگی این مدلی نصیبم کن به بزرگی جدم قسمت میدم...😢😢

راه های رسیدن به هدف جان

  • ۰۰:۴۲

سلام بر شما همراهان جان

هدف هام کمی بوی چالش پذیری پیدا کردن‌‌‌...یعنی یجوری میگن دادااااش دهنت اولش آسفالته میگم خدا جون به دادم برس.

یه اصلی میگه من واسه اینکه ۱ بار موفق بشم باید قبلش ۱۰۰بار شکست بخورم..بعضی وقتها میگم اووووف چقدر سخته...ولی خوبیش اینه فراز و نشیب داره...خوبیش اینه همه چیزش درهمه...قشنگی اینکه زندگیم کااااملا یکنواخت باشه اصن چیه...فکر میکنم فرق من با همکلاسی هام چیه...اونا اصن میفهمن سختی چیه میفهمی غم چیه میفهمن مشکل چیه میفهمن پای دارقالی نشستن و چرم دوختن و تدریس و غمخوار بودن و محبت چیه...میفهمن همت چیه...جادوی دعا چیه...

دوست دارم کاملا بی حاشیه باشم..کاملا تو آفساید ماجرا باشم...کاری به کسی نداشته باشم ولی رشد کنم و رشد کنم و رشد کنم...

قراره چند تا هدف رو تعریف کنم واسه خودم..بعدش راه های رسیدن بهشون  رو مشخص کنم.و تلاش کنم به دستشون بیارم و انجامشون بدم‌...اول از همه چیدمان وظایف هفتگی برای هدف ماه میشه..بعدش مدیریت وبلاگ و اینستاها و کانال هام...

۳ تا کانال و ۳ تا پیج اینستا دارم که مربوط به ۳ حوزه متفاوت شخصیتی منه...

تمام تلاشم اینه معرفی خوبی ازشون داشته باشم...مطالب مفیدی بذارم و بازده رو بالا ببرم...چندین فایده دارن... اولا کار بیهوده ای نیستن...دوما اینکه به اون جنبه اصلی زندگیم هم مرتبطن.و از همه مهمتر هم باعث رشد خودم میشه هم باعث افزایش اطلاعات دیگران.

ایشالا بتونم کاری کنم که فردی رو نجات بدم یا شادش کنم..

نیاز شدیدی به این دارم که بیش از قبل برنامه هامو طبقه بندی کنم و بدون برنامه حتی قدمی هم برندارم.خودم که دارم اثرات برنامه ریزی رو روی زندگیم میبینم.حالا بیشتر هم بشه چه بهتر..

چیز دیگه که خیلی مهمه برام‌..اینکه درس بخونم.‌‌فکرش رو میکنم واقعا خیلی وقتم هدر میره...میشه ازش نهاااایت استقاده رو کرد .واقعا میگن وقت طلاس بیراه نگفتن.

خدای مهربانم هدف رو کمی پررنگ تر کن برام...مرسی بابت بودن همیشگیت خدای من 

  • ۱۳

سوهال دارم که صحیح است آیا؟؟؟

  • ۲۳:۴۶

آقا من یک فقره سوهال دارم

دیدین بعضیا عشقون موش و‌گربه بازیه

دیدین احساس خفنی و باهوشی شدیدی دارن..دیدین فکرمیکنن کهما گوشامون از جنس مخمل میباشه...آخه چرا؟؟؟طرف میاد به ۱۰۰ نام وایمیل و وبلاگ کامنت میذاره..بعد حواسش به این نیس بعددو سال وبلاگ داشتن دیگه زیر و بم وب دستمونه...خب گل من...اونا عوض شد...آی پی و سیستم عامل گوشیت رو بذارم کجای دلم ..

بابا باهووش زرنگ خفن.. بابا خدای ارتباطات.

🐜🐜🐜🐜🐜🐜🐜🐜🐜🐜🐜🐜🐜🐜🐜🐜🐜🐜🐜🐜🐜🐜🐜🐜🐜🐜🐜

خب پس از گلایه ها می‌رسیم به بحث خوش ماجرا

راسی یادم رفت سلاااام 

تا حالا شده ریسک کنید؟

تا حالا شده از رفتن راهی پرخطر و به ثمر نشستنش لذت ببرید؟

شده برید و نرسید؟شده شکست رو با تک تک سلولهای بدن لمس کنید؟آخرش شما بردید یا باختید؟اگه ببازی چیکار میکنی؟با سر میخوری زمین؟

اصن هدفی داری؟چه کارایی کردی بهشون برسی؟

من هدفم رودارم ...مشکل کمی توی امکاناته...ولی دنبال این هم نیستم کسی برام امکانات جورکنه..یا میسازم یا میبازم....

شعار جدیدم اینه...یا ساختن یا باختن...

هدفام رو واسه سال بعد نوشتم و با احتمال ۱۰۰٪ بهشون میرسم...

تا زمان چیدن اون چارت اصلی هم روش نمیکنم براتون.دلتون بسوووووزه...

از انرژی هام میخوام استفاده کنم تا کل دنیا رو با خودم همسوکنم...نه خودم رو با کل دنیا...میخوام فانما یقول له کن فیکون رو حس کنم....

خب دیگه شعار بسه..ولی خب من تلاشم رو میکنم....شماهم ۵ کار مثبت گذشته و۵ کار مثبت برنامه ریزی شده واسه آینده روواسه خودتون رو برگه بنویسین...

شبتون پر از آغوش پر آرامش خدای مهربونمون

  • ۱۳

معجزه شرقی

  • ۰۵:۲۴

ترانه معجزه شرقی
حجم: 4.38 مگابایت

خواننده و آهنگساز: منوچهر طاهرزاده 

با تو این ثانیه ها معنی تکرار نبودن

باور آئینه ها جرات انکار نبودن

 

بودنت معجزه ی شرقی باران و عطش

تو نبودی ، روز و شب این همه تب دار نبودن

 

تو نه سحری تو نه جادو نه سرابی میدونم

تو نه آغاز یه رویا نه یه خوابی میدونم

 

تو همون آیت و نوری توی شبهای سیاه

توی آوار تباهی تو امیدی تو پناه

 

گر چه هنوزم فاصله ها خورشید رو از من میگیره

اما نذار این شب زده باز تو تن ظلمت بمیره

 

ثانیه ها ثانیه ها وسعت فریاد منه

کاری بکن کاری بکن فرصت میلاد منه

 

با تموم خستگی هام با همه دلبستگی هام

با تموم خستگی هام با همه دلبستگی هام

 

لب خاموشم تو رو چون شعری واسه فریاد کم میاره

تو کویر تشنه روح من بگو باز بارون بباره

اینم ازون آهنگ های بسیاااااار قشنگه که خاطره انگیزه برام.اینم خیلی دقت پیش گوش میدادیم.البته خواهری میذاشت آهنگاشو...دوباره که شنیدمش کلی ذوق کردم...گوش بدین حتما

اضغاث احلام دیدن

  • ۱۰:۱۲

سلامُ علیکم

خوابام پر از ترس و وحشته پر از دیدن آدمایی که همش اذیتم میکنن و من باهاشون مهربونم...

خوابام پر بدی کردن دیگران شده...

کاشکی خواب نمیدیدم.کاشکی ناخودآگاهم آروم بگیره..

خواب دیدم سر کلاس راند قلب بودیم و یکی طبق معمول همیشه داشت اذیتم میکرد ..دستم رو گرفت و بوسید و گفت محیایی منو ببخش دارم دیوونه میشم میدونم باهات بد کردم میدونم جواب خوبی هاتو با بدی دادم بعدش کلی گریه کرد...بعد که نازش کردم...یهو وحشی شد...اخم کرد و رفت عقب و شروع کرد حرفای بد زدن..منم افتادم گریه و رفتم...

یه تیکه دیگه خوابم نشسته بود سر جای من و میدونستم اون مرده ولی همش میخواست بگه من زنده م..من اینجام..

خواب دیدم لبه پرتگاه یه زنی وایساده و ازم عاجزانه کمک میخواد و منم دلم میسوخت براش ولی یکی دستم رو کشید و گفت چرا واسه خودت هیچ ارزشی قایل نیستی یادت رفته این باهات چیکار کرد...بعد باد شدییییدی اومد و چادرش رو باد برد و  انداخت وسسسط دره...خودشم انگار نمیتونست حرف بزنه و هی با ایما و سر و صدا کمک میخواست و انگار لال بود....از دهنش داشت خون میومد...رفتم جلوتر دیدم زبونش رو بریدن...

چقدر خواب بدی بود...چقدر وحشتناک بود...

کاشکی مغزم پااااااااک پاک شه.هیچی توش نمونه...هیچی...فقط درسام بمونه توش...

یعنی میشه دیگه خواب نبینم...

  • ۱۷

روزهای بودن خواهری کنارم

  • ۲۱:۳۰

جمعه خواهری اومد اینجا و دیگه دیروز واسه شام رفتیم خونه اون یکی آباج و واسه خواب اومد خونه خودمون البته بدون عمو سجاد جان😛

خلاصه  هررررر چی خریده بودم نشونش دادم و هی گفتم اینو خریدم اونو رنگ کردم.کلی واسه تو حیاط و گلدونا ذوق کرد و قراره واسه ش دستبند و اینا درست کنم...بعدش تل سر پارچه ای هام رو که خیلی دوسشون داشتم نشونش دادم  و با کلی ادای گربه شرک رو درآوردن گفت برای من...گفتم ببر باشه‌.لنگه اون چراغ قرمز نفتی خودم رو هم بهش دادم.اون آبیه.

بعدش نشستیم جیک جیک کردن تااااا ساعت ۲ نصفه شب و انقددددددر خندیدیم اشکمون سرازیر شده بود.بعدشم خوابیدیم .

صب رفتم کلاس و ناهار اومدم دیدم اووووه چقدر مهمان داریم‌‌‌..دایی هام و آباج هام...ناهارم که دلمه بود..آخ جوووون...پارمین جونم اومد و تا تل خواهری  رو دید اونم گفت محیااا منم میخوام...گفتم باش ببرش دیگه هیچی تل برام نموند.انقدرم گوگولی بودن خدابیامرزها..باید برم اون مغازهه اگه داشت دوباره بخرم.خوبیه موی کوتاه اینه میشه تل بزنی و گیر بزنی و یه شونه کنی موهاتو..بعدش بری جلو آینه واسه خودت کلی ذوق کنی..البته گذاشتم بلند شه موهام..ببینم با موی بلند چجوریا میشه‌‌‌ با کش

یه مدتی که  تحت فشار روحی بودم این چند ساله هیچی از موهام نمونده بود و همیشه احساس بدی داشتم‌مخصوصا وقتی  یکی دم به دقیقه یه مشکلی که داری رو بزرگ کنه و بخواد به رخت بکشه.‌.الان که هم موهام هم صورتم جون گرفته از خودم راضی ام.

دبیرستان که بودم و خواهری پارمین رو باردار بود میومد موهامو چهل گیسی میبافت و از بالای سرم میبستش‌‌‌‌....خیلی قشنگ میشد‌‌‌..بعدش میرفتم باشگاه و من و یکی از دوستام دوتایی با موی بافته شده بدو بدو میکردیم..‌الان میخوام بذارم موهام بلند شه و بدمش آباج برام چهل گیس ببافه...

             💖     ::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::     💖

ازینکه خدا خیلی چیزا بهم داده ازش خیلی ممنونم‌..

چیزایی که زمانی آرزو بودن برام ولی الان همه رو دارم...

چیزایی که همیشه داشتم و الانم دارم..

چیزایی که میتونم داشته باشم و با تلاشم به دستشون میارم..

خدای خوبم رفیق مهربون من واسه بودنت ازت ممنونم. یه قلب گنده برای خدای خودم.

  • ۱۸

سلاااااام بچگونه

  • ۲۰:۴۷

سلام و شب بخیر

واااااای که چقدر خسته شدم این دو روزه.طی یه پروژه نفس گییییییر رفتم رنگ و قلمو خریدم وووو...اول بسم الله به جون گلدون گلهای خونه افتادم..هرچی گلدون  قدیمی و رنگ و رو رفته بود رنگ کردم..قرمز...آبی...صورتی...سبز و...پوست دستم دیگه معلوم نبود فقط رنگ بود که چسبیده بود به دستم .

 کمی که خشک شدن رفتم خرید و کلی وسایل خریدم که چند تا گردن بند و دستبند ازون خوشگلاش درست کنم...بعدش هم که دو عدد دمبل واسه نرمش تو خونه خریدم ...میخوام بزنم تو خط تناسب اندام و شکم شش تیکه واینا...اییی چه چندشی بشم!!!!

اومدم خونه کل خونه رو بوی رنگ برداشته بود..انقدر خوب بوووووود.

امروز صبح بلند شدم و همه گلدون ها  روگذاشتم سر جاشون و رنگ و بردم تو حیاط و راند دوم شیت بازی شروع شد...

۳ تا لاستیک قدیمی ماشین که تو حیاط بود رو آوردم رنگشون کردم...قرمز...آبی...زرد...قراره بذارمشون تو حیاط یا گل بکارم توشون یا سبزی...بعدش رفتم و جاکفشی که یکمی قدیمی شده بود رو آوردم و آبی کردم.. چند تا پایه واسه گلدونام رنگ کردم...این رنگ سفید دستم بود هی گفتم حیفه بذار ببینم کجاها لازمه رنگ شه...خلاصه رفتم و در حیاط رو رنگ کردم!!!... گذاشتمشون تا خشک بشن و عصری یه سری رنگشون کردم .دیگه موندم این رنگهای اضافی رو چیکار کنم...هیچی دیگه افتادم به جون سنگ های توی حیاط و داربستها... 😆😆😆

 انقدر جوگیر شده بودم یه ذره دیگه اضافه میومد بقیه شو باید میگرفتم سرم...

خیییییییلی خوشگل شده تو حیاط و توی پاسیو...شبیه خونه های ترکی شده که هرجاش یه رنگه...انقدر خوشم میاد ازشون...

البته هنوز تموم نشده کارم...

فقط مونده برم گل  و بذر بگیرم...


چهارشنبه پارمین خانوم رو بردم مدرسه...و یکمی فیلش یاد هندوستان کرد و منم رفتم سر کلاس باهاش.به حدییییییی سرکلاسشون خوب بود اصن دلم نمیومد برم خونه.امتحان املا داشتن هیچی زیر دستشون نبود هی غر میزدن اجازه خانوم ما برگمون سر میخوره..اجازه خانوم برگمون افتاد...اجازه خانوم ما جا موندیم...بعد معلمشون گفت بچه ها واسه امتحانای بعدی با خودتون تخته شاسی بیارین که بذارین زیر دستتون و انقدر اذیت نشین..

املا رو که نوشتن پارمینم ۲۰ شد ومنم تو دلم گفتم حتما براش جایزه میگیرم.. زنگ تفریح همکلاسی هاش دورم جمع شده بودن و میگفتن پارمین خوش بحالت چه خاله خوبی داری...

خلاصه منم حسابی جو گیر شده بودم و خداحافظی کردم و مثلا رفتم خونه...رفتم واسه هر ۸ تاشون تخته شاسی خوشگل خریدم و بردم در کلاس و دادم به پارمین که به همشون بده...

دیگه اومدم خونه و ازینکه یه زنگ سر کلاس بچه کوچولوها بودم کلی ذوق تو وجودم بود.دیگه عصرشم پارمین زنگ زد و گفت محیا دوستام همش گفتن خییلی از خاله ت تشکر کن ..مث اینکه حسابی ذوق زده شده بودن و خوشحال.

...

مامان پارمین کلی بهم حرف زد که چرا برا همشون جایره خریدی و خرج اضافی چرا میکنی ..ولی من هنوزم ته دلم از کاری که کردم خوشحاله...همین که بچه ها بخندن و شاد باشن کافیه....پول هم برمیگرده‌...مهم لذت بردن از چیزای قشنگ دتیاس...چه چیزی قشنگ تر از شادی بچه ها..💖💖

  • ۱۶

دنیای رنگی رنگی

  • ۱۲:۰۴

سلام و ظهر بخیر

به شدت در حال مطالعه میباشم ولی یهو یادم اومد قرار بوده عکس رنگی رنگی هامو بذارم توی بلاگ.

یهو رفتم هرچی جینگولی داشتم ریختم روی میزم تا مثلااااا خوشگل بشه...

اینا وسایل پر استفاده من موقع در خوندن هستن

پلنر تحصیلی رنگی رنگی که فقط اهداف و برنامه ریزی درسیم رو توش مینویسم

پلنر رنگی رنگی که برنامه ماهیانه و هفتگی و روزانه رو مینویسم و خیلی سعی میکنم بهشون پایبند باشم مثلا ورزش کنم اولویت هام رو درست انجام بدم .خرج و مخارجم رو مدیریت کنم و...

نیایش های رنگی رنگی...که وقتی میخوام با خدا درد و دل کنم و توش واسه کسی دعا کنم و از آیه های رنگی بنویسم یا حرفی خصوصی بزنم با خدا...

یه خودکار رنگی رنگی و بوک مارک های رنگی رنگی.

پیکسل رنگی رنگی...پر از معنی واسه منه ها...ولی میگن عیبه بزنی به لباست...مهربونی هزینه ای نداره...دوسش دارم

یه سری برچسب گل گلی لپ تاپم گرفتم که یکم ناهمگون بود و با قیچی تنظیمش کردم...

ساعت خوشگلم..همش تیک تاک میکنه میره رو اعصابم!!!!

منگنه و پانچ و کاغذ یادداشت و ماژیک و خودکارام رو همش باید بذارم کنار خودم که فرت و فرت ازشون استفاده کنم.

و همونطور که در سمت چپ و بالای تصویر مشاهد میکنید یه جامدادی سفالی هست که اون مربوط به دوران دبیرستانه که کلاس سفالگری میرفتم...یادگاری دوران نوجوونیه😆

اون وسطام یه چراغ نازنازی هست که خیییییلی دوسش دارم...یاد مامان بزرگم میوفتم نگاش میکنم..نمیدونم اصن مامان بزرگم ازینا داشته یا نه ولی کلا یاد اون میوفتم...

ازون بچه هایی بودم که همیشه دوست داشتن عینک داشته باشن..خب تا ۱۹ سالگی هم عینکی نبودم...ولی الان یا لنز میذارم یا عینک...از عوارض درس خوندن زیاد و غیر اصولی...

این میز مشقامه خوبیش اینه ولو نمیشم رو زمین موقع درس خوندن...

شاید خیلی از ساعات روزم که درسم نمیخونم پشت این میز فقط به فکر کردن میگذره...

اینام دلخوشی های رنگی رنگی منن.شاید واسه خیلیا مسخره باشن یا بچگونه ...ولی من فقط به اون بچه ی درونم گوش میدم نه دختر فرسوده ی ظاهری...

اینجوری روحم بوی شادی و انگیزه میگیره....احساس میکنم میشه با یه چراغ نفتی کوچولو شاد شد...با چند تا گیر کاغذ رنگی ذوق کرد

..یا میشه با یه ورق پر از نوشته هایی پر از ماژیک رنگی شده لبخندی بچگونه زد...

دلخوشی ها کم نیست...😊

  • ۱۲

آهنگ دونی ۱

  • ۱۵:۵۴
سلام
امروز استارت بخش جدید وبلاگم رو زدم‌.
یعنی آهنگ جونی هام رو بذارم 
البته من زیاد سمت آهنگ های خواننده های جدید نمیرم ولی خب آهنگاشون رو گوش میدم ولی همچنان آهنگ های مورد علاقه م همون قدیمی هاس...
اولین آهنگ که چند رور پیش توی تلویزیون داد و دوباره یاد خاطراتم افتادم
آهنگ پر احساس پاییز  منوچهر طاهرزاده بود.
وقتی آهنگو گوش میدم واقعا پاییز و حال و هوای ابری و گرفته و برگ ریزون و و نم نمک های بارون یادم میاد...
آهنگ پر احساس و خیلی قشنگ..
کوچ غمناک پرستو های شاد
در غروبی پر ملال و بی صدا
خبر عریونی باغ ها رو داد
پاییز اومد این ور پرچین باغ
تا بچینه برگ و بال شاخه ها
کسی از گل ها نمی گیره سراغ
کسی از گل ها نمی گیره سراغ

بیا در سوک دلگیر گل سرخ
بخونیم شعری از دیوان گریه
من و تو ، زاده ی فصل خزانیم
دو تن پرورده ی دامان گریه
شده ابری ، تو فضای سینه مون
قصه ی بی غمگساری های ما
می دونم پایان نداره بعد از این
قصه ی بی برگ و باری های ما

بیا در سوک دلگیر گل صبح
بخونیم شعری از دیوان گریه
من و تو ، زاده ی فصل خزانیم
دو تن پرورده ی دامان گریه
پاییزه ، پاییز عریون
من و تو ، خسته و گریون
پاییزه ، پاییز عریون
من و تو ، خسته و گریون



خونه ۲×۱

  • ۱۱:۵۴

دیروز بعد مدتها اهل بیت😆 رو راضی کردم بریم سرخاک..

بار دومه که توی این چند ماهه رفتم.خیلی آرامش بخشه... یاد مرگ و آخر مسیر زندگی خیلی آدم رو بیدار میکنه...

مزار شهدا رو تنهایی رفتم و فاتحه خوندم.

یه روزی منم همینجا منزل آخرم میشه..خدا کنه کوله بارم خالی نباشه..

مرگ من روزی فراخواهد رسید...


  • ۱۹
۱ ۲
Designed By Erfan Powered by Bayan