بیماران روان‌

نمیدونست باید از کجا شروع کنه ذهنش پر از فکر بود احساس میکرد زنش با مرد همسایه ریخته رو هم.آخه دیروز تو کوچه بهش سلام کرده بود....زده بود تلویزیون و شیشه ها رو خورد کرده بود...

ته اون خیابان یکی براش رمالی کرده بود و گفته بود تو تحت سلطه جن ها شدی و باید اینا رو بخوری تا خوب شی...خوب شدن که چه عرض کنم دیگه احساس عارف بودن میکرد ...می‌گفت من دستام شفا میده...از آسمان به من گفتن تو امام شدی و بنده برگزیده ای...

بچگی هاش رو تعریف کرد که باباش همیشه اونو می‌زده ولی در عوض هوای برادرش رو حسابی داشته...از اینکه رفته توی نظام و عاشق اینه بره گشت تو خیابون و با این کار داره عملا عقده های نادیده گرفته شدن بچگی هاش رو جبران می‌کنه....

ولی اوضاع خیلی خرابه دیگه.حالا داره گریه میکنه چون شوک گرفته و دارو های روان اثر کرده و دیگه می‌دونه زنش دوستش داره و خیانت نکرده بهش...دیگه می‌دونه که برگزیده نیست...ولی دیگه نمیتونه ادم سابق باشه...یه شخصیت بیمار که تا ابد پیشرفت می‌کنه و گاهی بهتر و گاهی بدتر میشه...

در نتیجه نه پای جن در میان بود نه خیانتی در کار...

علم با تمام پیشرفت همچنان در درمان اسکیزوفرنی ناتوان مانده...

mahya B.m ۰ خوشم اومد :)
قاسم صفایی نژاد
عجب. ممنون

زنده باشید

بلاگر کبیر ^_^
وای وای وحشتناک بود...

من که خودم رو نمیتونم یه ثانیه جای اونا بذارم

** سیلاک **
وای چه بد .. واقعا بیماران اعصاب و زوان خیلی گناه دارن دست خودشون نیست طفلکی ها :(

خیلی گناه دارن واقعا نگاه مردمم بهشون بده.

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
موضوعات
طراح قالب : عرفان قدرت گرفته از بلاگ بیان