تازه فهمیده بودیم که بیماریش لاعلاجه. خیلی بد گریه میکرد واقعا سخته گریه های مردی رودیدن .مخصوصا اگه اون مرد رو عاشقانه دوست داشته باشی. من بودم و شونه های نحیف خودم و بار غمی که تحملش سخت بود ولی باید فبول میکردم. 22سالم بود سنی نداشتم توی ذهنم یه شاهزاده سوار بر اسب قرار بود بیاد ولی حالا... روزگار چه توی آستینش داشت من نمیدونستم. دستاش میلرزیدو این قطرات اشکی بود که سرازیر شده  بود. دستام کوچیک بود واسه نوازش صورت مردونه ش. دختری که تا دیروز فقط ناز باباش و داداشش رو میکشید ولی فقط خواهر بود الان سنگ صبور و مرهم درد کسی شده بود که تا چند ماه پیش غریبه بود. بین راهروهای بیمارستان بی هدف راه میرفتیم و فکر کردم که  چقدر این بیمارستان دلگیره.شاید قبلا هم دلگیر بوده و من نمیدونستم.کلافه بودم و منتظر جواب. روی صندلی های سرد و آهنی نشستیم. کنارهم با روحیه ای ویران شده و افکاری پاره پاره. چشماش تا به حال انقدر دردناک نبود غم چشماش خبر از دل آشوبی که داشت میداد دستای سردشو گرفتم تا با گرمای وجود خودم گرمش کنم اشک امون نمیداد. ضربه مهلکی خورده بودیم اون روز. خسته ازهمه جا و پناه آورده بودیم به دستای همدیگه. دستشو که گرفتم با نگاه تشکرآمیز و مهربونش نگاهم کرد فکر میکنم موفق شدم. برای من فنا شدنی بزرگ توی راه بود...

کارمون تموم شده بود و رفتم . گوشیم چند باری زنگ خورد معلوم بود میخواد چیزی بگه جواب دادم ولی صدای گریه فقط اومد. میخواست چیزی بگه. من دیگه طاقتم تموم شده بود. تحمل شنیدن همه چیز رو داشتم. شروع کرد حرف زدن توام با گریه که حرفی توی دلمه ولی گریه امونمو بریده و داره خفم میکنه بهش فکر میکنم دیوونه میشم. فکر نمیکردم کسی رو توی زندگیم بیش از تو دوست داشته باشم ولی حالا هیچی دیگه ندارم. فقط تویی که تمام زندگی منی  پاکی و معصومیت نگاهت و لبخندهای دلنشینت تنها امید من بودن به ادامه زندگی. من میدونم نمیتونم هیچ وقت طعم خوشبختی رو بچشم من میدونم همیشه باید توی گرفتاری باشم. دیگه من چطور میتونم بیام خواستگاری تو وقتی دیگه مو ندارم و لاغر شدم توی خیابون کنارت راه برم که باعث شرمندگیت یشم؟ چرا ازدواج نمیکنی تا خوشبخت شدنت رو تا وقتی زنده م ببینم؟ غم نمیدونم چیه ولی وقتی حرفاش تموم شده غم تنها چیزی بود که تا عمق وجودم رفت و قسم خوردم تا لحظه ای که هستیم تنهاش نذارم. کاری که فقط برخاسته از قلب عاشق من بود. کاری پر از تنهایی و سختی.و من تنهاترین دختر دنیا بودم و عجب توانی برای من لازم بود خدایا...


این نوشته ها رو شاید در آینده ای نه چندان دور به رمان تبدیل کنم.واسه من دیگه هیچ نشدنی وجود نداره.