فکر کردم که شاید لازمه تعریف عشق رو برای خودم کمی بیشتر باز کنم.دنیایی بر پایه شهوت با تصور من از عشق سازگاری نداره.عشق چیزیه که زوال پیدا نمی کنه و به مرور دچار خمودی و پژمردگی نمیشه.ادای عاشقانگی با خود عاشقانگی خیلی فرق داره و ما توی دنیایی هستیم که حتی پسر بچه 6 ساله هم میتونه بخوبی ادای عاشقانه ها رو برای دختر همسایه که از بچگی همبازیش بوده دربیاره.عشق خیلی پیچیده نیست فقط به قلبی زلال و باطنی یکرنگ با ظاهر نیاز داره.

عشق رو نباید در گذشته خلاصه کرد.عشقی که فقط نقشی از خاطره به خودش بگیره دیگه عشق نیست.نمایی از عشقه و خیالی.نیازی نیست زمان بگذره تا عشق شکل بگیره.از بین رفتنی در کار نیست.خستگی در کار نیست...عدم تحمل مشکلات در کار نیست..و اینطور میشه تعریف کرد که عشق همیشه هست فقط کافیه ما خودمون رو همجهت با مسیر رود خروشانش قرار بدیم...

من:

بدون مدیریت به احساسات به سوی نابودی میرم...گریه کردن برای لنگیدن پای جوجه و مریضی سگ و بچه سندرم داونی و غم بچه های هم سن و سال خودم و دوستام از من روحی فوق العاده شکننده می سازه.که توان ادامه دادن مسیر رو نداشته باشه.نیاز به انرژی و توانی فوق العاده آسمانی دارم تا بتونم به این روحیه رنگ و جهتی مشخص بدم.

نیاز به ارتباط تنگاتنگی با خداوند و برگشت به سمتش دارم.کسی که وقتی تنها بودم تنهام نذاشت.خیلی جاها آبروم رو حفظ کرد.خطر رو از من دور کرد. زخمهای روحم رو التیام بخشید و راه رو از بیراه بهم نشان داد.این من بودم که سردرگمی و گلایه هام رو به درگاه خدا بردم و خیلی باهاش سرسنگین بودم.چرا که سادگی خودم رو به قسمت و خواستن خداوند ربط داده بودم.خدا همه جا کنارم بوده و هست و...

داره بازم بهم میگه که عزیزم مخلوق تنها و مهربانم دوستت دارم و به جبران تمام روزهایی که ناخواسته سختی کشیدی بهترین ها را برایت رقم خواهم زد.عزیزدلکم نگران نباش و قلبت را از کدورت ها پاک کن و خالصانه به سوی تنهاترین تنهای هستی برگرد که تو نیز جز من کسی را نخواهی داشت...