بعد از تمام سالهای که گذشت...غم توی وجودم موج میزنه.شاید هم سوالی باشه که همیشه ذهنم رو درگیر می‌کنه .من کجای دنیای خدا وایسادم...به کجا قرار برسم...این حجم ازسختی و فکر و خیال و عذاب روحی برای روح لطیف من واقعا لازمه...این همه آدم توی دنیای من میان و میرن و من تا کمک بهشون نکنم آروم نمی‌گیرم.یکبار برعکسش اتفاق نیفتاد.یکبار نشدکسی که دل شکسته ش رو من التیام میدادم.دستی به سرم بکشه بگه رفیقم من هستم غمی نداشته باش.همیشه قربانی هوس و نیاز و خواسته های دیگران بودم..از خانواده بگیر تا دوست....گلایه کردن دیگه باهام سازگاری نداره.دیگه میریزم تو خودم.همه چیزرو...از نارفیقی تا غیبت بقیه که به گوشم میرسه...از تهمتایی که قبلاً بهم زدن تا تحقیرهایی که شدم...آدم های زیادی تو زندگیم بودن...نمی‌دونم چرا بودن چون هیچ زیبایی به دنیای اطرافم اضافه نکرده..بجز انرژی های منفی و غم و غصه هاشون..سرم از فشار تفکرات در حال انفجارهای.مث هر ماه...

من نمی‌دونم که خدا چرابا من سر ناسازگاری داره...گناهی نداشتم...ولی خدایا قبول کن که زجری که به من دادی باعث شد قلبم سخت بشه به آدمات...باعث شد منی که قبلاً بدی رو با خوبی جواب میدادم.الان اگه اذیتم کنن طرف رو میسوزونم.اینجوری پیش خودم میگم میتونم از حق خودم دفاع کنم...مشاورا میگن حالت دوم من نرمال تره تا اولی که فنا شدم بخاطر دیگران...الان به تمام آدمها به چشم منفعت طلبهای بی عاطفه نگاه میکنم.حس بدغربت بین بقیه رو دارم.تو دنیای پارتی و دورهمی مختلط و این حرفا نیستم...تودنیای دخترا و سرک کشیدن تو زندگی بقیه هم نیستم.مشکل اینجاس این جامعه خوبی رو قبول نمیکنه و تا همرنگشون نشی ولت نمیکنه...سردر نمیارم که چرا تمام روز من باید در ارتباط با نحوه برداشت دیگران از رفتارم هدر بره...دنیا خیلی پست شده .پس چرا من خودم رو عذاب بدم بخاطر پستی هاش وآدمهایی که صبح تا شب تورو قضاوت میکنن.

کتاب میخونم واین بهم انرژی مضاعف میده...ولی واقعا احساس میکنم جای خالی عشق توی زندگی آدم مثل من به شدت بیداد می‌کنه.منی که بقول دکتر داوری جونم تو باید کسی رو شریک خودت کنی که دریای محبتی که توی وجودت هست رو بتونه درک کنه و متقابلاً مث تو باشه...عشق دیگه برام مقدس ترین کار هستی معنا پیدا کرده.بیش از قبل...چیزی که روح رو کامل ترازقبل کنه.یه محرک بزرگ برای پیشرفت من و قدم های استوار با تکیه به کوهی پرعظمت به سمت خوشبختی بینهایت...

واقعا عشق چیه؟

عشق یعنی وقتی دلت میگیره لبخندش آرومت کنه.وقتی گریه می‌کنه قلبت از حرکت وایسه.غمش غم تو باشه شادیش شادت کنه.بجنگه تا توی رفاه باشی.پول نداشته باشه ولی دارقالی رو راه بندازه...عشق یعنی گریه کنی و پاهات رو ببوسه.یعنی بخندی و صورتش از هم بازشه...عشق یعنی هرروزصبح تا چشماشو باز می‌کنه از خواب اول به تو پیام بده صب بخیر بگه...یعنی تو شرایط سخت بتونی بهش تکیه کنی...یعنی آغوش پر محبتش سیرابت کنه و آرامش بهت بده...بوسه های پر از نجابتش مستت کنه.دستای گنده و بی ریختش دستات رو توی خودش قایم کنه.همش کاری کنه بخندی...طاقت اشکتو نداشته باشه...همش دنبال بهانه باشه کنارت بیاد...عشق یعنی وقتی سرشو روی پاهات می‌ذاره و چشماشو می‌بنده دستتو توی موهاش فرو کنی و نازش کنی و آرامش وجودت رو توی وجودش بکاری..عشق یعنی سرکلاس فکرکنه نفهمیدی ولی همش برگرده نگات کنه.هر چی با بقیه حرف میزنه حواسش به توام باشه.طوری سرکلاس بخوابه که صورتش روسمت توبگیره تا همش نگات کنه تا وقتی یهو متوجه میشی خودشوبزنه اون راه که حواسم بهت نیست...از کنارش رد میشی نگات نکنه ...نکنه یه موقع دل تو هوایی بشه و پر بکشه سمتش...ایران بیاره و از کنارش رد شی و حس کنی تا آخر مسیر نگاهش دنبالت بوده...گرمی نگاهش وقتی پشت سرت میشینه و زل میزنه بهت رو حس کنی و دممممممم نزنی....خیلی سخته.

برای من همه چیز از بین رفته.شاید بخاطر علاقه زیادم به اونی که تنهام گذاشته باشه شایدم بخاطر خستگی بیش از حد روحی ناشی از بی پاسخ موندن صداقت و محبتم.

سه ماه تمام مجبور شدم باهاش همگروه باشم.با خودم عهد بستم که بهش نگاه هم نکنم و واقعا موفق شدم.بودنش رو فراموش کرده بودم و غرق در تفکرات و عوالم خودم بودم...با اینکه هر روز میدیدمش و فاصله مون کمتر از قبل بود ولی من که دختر هفت خطی نبودم که بخوام کرم بریزم .البته خیلی راحت میشد کرم ریخت ولی من دختر این کارا نیستم...چیزی که خراب شد خراب شده... نیازی به سبک کردن خودم نمی‌دیدم.احساس میکردم فوق العاده سرد و بی روح و بی احساس شدم...خدایا یعنی این من بودم؟؟؟؟همونی که هر شب گریه و زاری میکرد؟حالا اینقدر راحت از کنارش رد شدم؟؟؟؟البته البته منم شم دخترانم رو  هنوز حفظ کردم و گیج نبودم و هم چیز رو متوجه می‌شدم ولی دیگه....یه تحول عظیم میخواست..مسخره س ولی تمام روزهایی که این سالها گذشت توی فکرم گذشت و هربار که دیدمش انگار نه انگار که دیشب داشتم واسه همین آدم گریه میکردم...کاملا ناخودآگاه بی تفاوت بودم...شاید بخاطر اینکه اون فردی که من باهاش بودم برای من فوق العاده دوست داشتنی و شیرین بود ولی اینکه هر روز میدیدم بجز شباهت ظاهری با آدم سابق هیچ لایه ای از وجودش با من سنخیت نداشت.ناگفته نماند نورانیت سابق رو هم نداشت و معلوم بود واقعا عوض شده..یه طرز خاصی از منطقی بودن رو داشتم..دیگه هیچ پیام و ایمیلی طی این یکسال نفرستادم و این باعث شد اعصابم آروم باشه...خب که چی؟؟گیرم پیام دادم و تحقیرش کردم...البته قبلا قصدم فقط آرام کردن طغیان درونیم بود ولی الان دیگه طغیانی نیست.میشه گفت همون پیام های که میدادم از فشارروحیم کم میکردن و جنبه خوبش این بوده.ولی خب مسلما طرف مقابل و زجرکش میکنن بهرحال منم زخمی بودم و فقط به صورتش  و جسمش چنگ مینداختم.شاید چون دروغ و نامردی توی وجودش دیده بودم و به نظرم لایق تحقیر و شماتت بود.ولی خب با فکر کردن  به اینکه مجبور شده ولم کنه و من با حرفام شکنجه ش دادم خیلی دلم میگیره، تازه با اینکه می‌دونم احتمال دومی نزدیک به صفره..

اگه زمانی دوباره عاشق شدم دیگه با این همه تجربه تلخ از پس تمام لحظاتش برمیام.

واقعا منم که هنوز تحمل میکنم؟

روزگار غریبی ست نازنین....

خاطرات کلافه م می‌کنه.یعنی میگم کاشکی میشد مغزم رو فرمت کنم یه ویندوز جدید نصب کنم...الان همش آلارم میده که نات ایناف مموری اسپیس...

بعضی وقتا میگم همه چیز دروغه...دنیا دروغه..یه توهمی از وجود داشتن...