حکایت دلتنگی

  • ۲۰:۰۷

یه روزی میرسه  که هیج حسی نداری نه به خودت نه به آدم های اطرافت...

بودن یا نبودن هیچ کی برات فرقی نداره...زن یا مرد فرقی نداره...دختر یا پسرش مهم نیست..هم کلاسی باشه یا همسایه..دوست یا غربیه...همشون برات میشن یه تیکه از روزت بدون اینکه هیچ ارتباط عاطفی باهاشون برقرار کنی...

یه حصار بلند و آهنی...

اینا به معنای گوشه گیری میتونه باشه یا به معنای سری که به سنگ نارفیقی دیگران خورده و دیگه چیزی نداره که دیگران بخوان ازش بکنن...تهی از هر نوع عاطفه ای نسبت به آدم ها...

 امان از روزی که دلت نسبت به بقیه احساسی نداشته باشه ولی فقط برای بچه های معلول و فقیر و مریض های بیمارستان و حیوانات دلسوزی کنی و برات مهم باشن...اون روز میفهمی پاک ترین قلب ها رو عاجزترین آدم های دنیا و بی زبان ترین موجودات هستی دارن ..اونوقت رابطه قلبی باهاشون برقرار میکنی و دیگه تهمت و دروغ و خیانت و نامردی دنیای آدم ها برات بی ارزش میشه و به چشمت حقیر...

تمام این حرفا التیام دلتنگی های خودم بوده و هست...تنها چیزهایی که زخم های عمیقی که روزگار روی وجودم حک کرده رو باهاشون التیام میدم و روحم آروم میشه...

  • ۱۵
کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
موضوعات
Designed By Erfan Powered by Bayan