زایمان طبیعی

  • ۰۱:۴۸

سلام

دوستای گلم

نمیدونم تا بحال به این فکر کردید که چجوری به دنیا اومدید و پروسه زایمان و به دنیا اومدنتون چجوری بوده...

ولی من امروز انقدر بهش فکر کردم...

امروز توی زایشگاه دو تا زائو بودن که ما وضع حملشون رو دیدیم.ساعت ها درد کشیدن و داد زدن و گریه کردن.تا سر بچه بیاد توی لگن و پروسه زایمانشون تاااازه شروع شد...بوی خون باعث میشد بدتر عق بزنم...بچه ها که به دنیا میومدن بدنشون کبود بود بس که بهشون فشار اومده بود...

اون خانوم ها داشتن مادر میشدن...جفتشون هم دختر😍😍انیس مادر و دلسوز پدر و محرم راز برادر...

وای از دیدن بچه هاشون تمااااام وجودم لذت میشد دوست داشتم اون بچه مال من بود..جلو هم گروهی هام همش قربون صدقشون میرفتم..آفریده خدا...عجب آفرینشی... خدایا تو خیلی بزرگی..

مادرها تا بچشون به دنیا میومد آروم میشدن...داشتن بخیه میخوردن بازم خییییلی درد داشتن ولی تا صدای آروم سرفه یا گریه بچشون رو میشنیدن برمیگشتن سمت صدا...سوگند...بریال...اسم دخترای به دنیا اومده ی امروز بود...

همش فکر کردم به اینکه چرا مادر شدن انقدر سخته. واسه همینه که بهشت زیر پای مادراس..درد زایمان برابر با شکستن همزمان ۷۰ استخوان باهمه.پس باید اجر دردی ایچنینی برای تولد مخلوق خداوند هم بهشت باشه...

بدی قضیه اینجاست که قدرشون رو نمیدونیم...با گذر زمان فراموش می کنیم که نطفه ای بیشتر نبودیم...توی رحم مادر زندگی کردیم...نه ماه از وجودش کم شد و به وجود ما اضافه شد تا بزرگ و بزرگ تر شدیم و شکل گرفتیم‌..پوکی استخوان گرفت و درد کمر گرفت و دندوناش پوسید..بخاطر تولد ما...روز به روز عشقش به ما بیشتر شد و حاضر نبود خار به پامون بره...از دنیا سلامتی ما رو میخواست...

ولی ما بچه ها...یادمون رفت...بعضی ها مادرشون رو بردن سرای سالمندان..بعضی ها مادرشون رو فراموش کردن...حاضر نشدن یه روز پرستاری از مادری کنن که روزها و سالها از بچه هاش پرستاری کرده...

ولی یه سمت دیگه قضیه...مادری که درد زایمان رو چشیده ولی بچه هاش رو وقتی بزرگ شدن بخاطر خودخواهی خودش اذیت میکنه...به اینم  فکر کردم...من به دنیاشون آوردم...مال منن...پس کسی نمیتونه تصاحبشون کنه‌..من میگم با کی بیان با کی برن‌..من میگم با کی ازدواج کنن...من میگم که فقط من مهمم و لاغیر...

امروز وقتی اومدم خونه..به مامانم گفتم چی دیدم...گفتم مامان چی کشیدی تا منو به دنیا آوردی...اونم بچه ۴ کیلویی...الان میفهمم چه زجری کشیدی...

اینم از ماجرای امروز من‌.‌.

به نظرم شمام روی این قضیه فکر کنید جای تامل عمیقی داره...

  • ۶۱
Va hid
بله خوب ناسپاسی نسبت به مادر خیلی چیز بدیه ،تلنگر شما هم واقعا خوب بود.تشکر بابت مطلب خوبتون.
مادر هام خوب قلب بزرگی دارن و راحت بچه هاشون رو میبخشن.
ممنون امیدوارم مفید بوده باشه.🌹
فِ. شین.
واقعن بهشت زیر پای مادراس (((:
واقعا💖💖
گل بهار ..
واقعا میگن تا ادم خودش مادر نشه نمیفهمه ... 
مادر گنج خیلی بزرگیه ...خیلی خیلی بزرگ :)
دقیقا همینطوره‌...البته من هنوز مادر نشدم ولی واقعا حس میکنم مادر شدن خیلی سخته‌
خدا همه مادر ها رو حفظ کنه
قاسم صفایی نژاد
درسته مادر شدن خیلی چیز عجیب و غریبی هست اما یه نکته دیگه هم هست راجع به پدر. آدم تا پدر نشه هم نمیدونه پدرش چقدر و چه مدلی دوسش داره و چه فداکاری‌هایی حاضره براش بکنه
پدر ها هم همیشه مظلوم روابط عاطفی بودن و هستن...
شاید عشقی بیشت از حد رو داشته باشن ولی ابهت مردونه و اخم همیشگی اجازه نمیده خود واقعیشون رو که پر از محبته رو نشون بدن.
علیـ ــر ضــا
#بهشت ☺
:-)
( ک) شباهنگ
 دو سال پیش ..
یک سال تمام از مادرم به تنهایی مراقبت
کردم مادری که فراموشی نزدیک گرفته بود
 هیچ جا نرفتم فقط برای خرید از خونه بیرون
میرفتم تا روز آخر پهلوی او بودم حتی وقتی
در کما بود من انگشتان پای او را میمالیدم و با حرف میزدم 
 او با ریتم خاصی با انگشتان پا جواب مرا میداد
 :(((
ای وااااای .خدا رحمتشون کنه.خدا صب بده بهتون و اجر مراقبت از مادرتون رو بهتون بده...دعای خیرشون بدرقه راهتون.
خیلی ناراحت شدم.خدا رحمت کنه:-((
کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
Designed By Erfan Powered by Bayan