بععععله.

همچنان دستم در حال سوزش و ترشح و درد می باشد  و نتونستم بخش برم..

امرور فقط سر کلاس تیوری رفتم و اومدم خونه بانداژش رو با نرمال سالین باز کردم و دستم خونش دراومد...

دردم میکرد ناجور..

دلمم از تنهایی و غریبی بین بقیه گرفته بود و تا تنها شدم تو خونه....آیییییییی گریه کردم...آییییی گریه کردم...

همش اینو گوش دادم و گریستم-> شب آخر با منی

دوستم میگفت حسسساااااابی بین بچه ها تنهات کرد و خودشم تنهات گذاشت و رفت تا یهو  با سر بخوری زمین...خدا براش نسازه....گفتم الان بگم آمین؟

امروز یکی احوالم رو پرسید واسه  دستم که اصن انتظار نداشتم احوالی بپرسه دیگه...راستش خوشحال نشدم..گفتم این همونه که پشت سرم اونجوری حرف زد؟الان من خوشحال بشم که یادم بوده یا ناراحت...

۵ شنبه حال دااااغون...زنگ زده بهم دلتنگی کردن منم اصن نگفتم دستم سوخته..دلیلی نداشت بگمم..ازون اصراااار واسه اینکه همو ببینیم‌‌ باهات حرف دارم...از من انکار که درس دارم و فلانه و بهمانه...

. دلم میسوزه...برای اون...برای خودم...برای اون که نمیدونم الان چه حالی داره...اصن زنگ میزنه میخواد حالش خوب شه؟میخواد بگه خوبم؟وقتی باهاش حرف میزنم به چی فکر میکنه و یهو آه میکشه...

بعضی وقتا نمیدونم چجوری بگم بهش بیخیال شه...خاک بر سرم کنن‌‌ با این همه دل آشوبم...

امروز رگ غیرت ساداتیم بجوش اومد شدییید...

راننده از وضع کارش ناراحت بود به حضرت محمد حرف زد...

انقدر ناراحت شدددم که گفتم الانه در رو باز کنم بپرم بیرون از ماشینش.‌ تمام مدت فقط گفتم خدایا زودتر برسم ازین ماشین پیاده شم..

جالبناک ترین نکته ش میدونید چی بود...یارو تسبیح دستش بود.

الان هوا در حال بارش تگرگه...دل آسمون قلمبه شده فک کنم...