شهر زیبا روی من‌...

روزهای تلخم را بخاطر داری؟روزهایی که زیر بارانت رو به سوی  آسمانت میکردم و آه میکشیدم؟

روزهایی که قلب چهل پاره ام تنها در هوای تو آرام میشد و درختانت نوازشم میکردند  تا مرهم زخم های قلبم باشند؟تو نبودی و نفس هایت من چه میشدم؟...

روزهایی که کنار درختان پر بارت یاد روزهای گذشته می کردم و افسوس میخوردم...

کودکی و نوجوانی و جوانیم در کنار تو گذشت...شهر جفا دیده وزخم خورده من...

روزهایی که عاشقانه در حال و هوای بچگی هایم در باغ های خوش آب و هوایت پرسه میزدم‌ . روزهایی که از ته دل میخندیدم و روی زمینت راه میرفتم و غمی نداشتم...روزهایی که آرزویم این بود که بهترین پزشک شوم تا تنها به تو خدمت کنم و نامت را زنده کنم.‌.

شهر پر محبت من.. شهر مهمان دوست و پهلوان پرورم..شهر مظلوم و پر باورم...

شهری که کوه هایت زخم خورده ی عشقی آتشین بود و نشدنی هایت دلنشین...

راستی پس از من تو چه میشوی؟ دلم شورت را می زند...

خاکت دامنگیر بود.‌.این را همه میدانستند....

خاکت روح داشت و این را من میدانم‌‌‌‌...که چه شدتا روح یافت‌‌.‌..جای قدم های زوار مظلوم نینوا...جای قدم های مبارزان جان برکف..همانهایی که کشته شدند تا من باشم همانهایی که جان را ندید گرفتند و دفاع کردند تا من و تو باشیم...جای قدم های شیرمردان و زنان کورد...زنانی که پابه پای مردانشان ...مردانگی را در قالب زنیّت خودشان ثابت کردند...

شهر من...زیبایت را چگونه توصیف کنم؟؟؟

از طاق بستان و بیستونت...از قصه شیرین و فرهادت...از گوردخمه ها و معابدت...از پاوه و اوراماناتت؟از لباس های فاخر کوردی زنان و مردانت؟از کجا بگویم که سرتاپا زیبایی و تواضعی؟

چگونه تحمل کنم این همه ظلم در حقت را....این همه جفا و ندیده شدن هایت را...پناهگاه مردم عراق و لر و کورد و لک و ترک و جاف بودی....از تمام استان های مجاورت به تو پناه آوردند چرا که در تو  زندگی بهتر بود. اما...شکستند و خوردند و بردند و جنایت ها کردند و همه را به نام تو نوشتند و مردمت...

چه کنم که من هم از تو یادت گرفته ام و از مولایم که ظلم در حقم را سکوت کنم تا شرافتم و اصالتم را چیزی لکه دار نکند...چه کنم که خوبی تو مرا خوب کرد و مظلومی تو مرا رام...

دوستت دارم تنهاترین شهر پر داغ ایران...