سلاااااام بچگونه

  • ۲۰:۴۷

سلام و شب بخیر

واااااای که چقدر خسته شدم این دو روزه.طی یه پروژه نفس گییییییر رفتم رنگ و قلمو خریدم وووو...اول بسم الله به جون گلدون گلهای خونه افتادم..هرچی گلدون  قدیمی و رنگ و رو رفته بود رنگ کردم..قرمز...آبی...صورتی...سبز و...پوست دستم دیگه معلوم نبود فقط رنگ بود که چسبیده بود به دستم .

 کمی که خشک شدن رفتم خرید و کلی وسایل خریدم که چند تا گردن بند و دستبند ازون خوشگلاش درست کنم...بعدش هم که دو عدد دمبل واسه نرمش تو خونه خریدم ...میخوام بزنم تو خط تناسب اندام و شکم شش تیکه واینا...اییی چه چندشی بشم!!!!

اومدم خونه کل خونه رو بوی رنگ برداشته بود..انقدر خوب بوووووود.

امروز صبح بلند شدم و همه گلدون ها  روگذاشتم سر جاشون و رنگ و بردم تو حیاط و راند دوم شیت بازی شروع شد...

۳ تا لاستیک قدیمی ماشین که تو حیاط بود رو آوردم رنگشون کردم...قرمز...آبی...زرد...قراره بذارمشون تو حیاط یا گل بکارم توشون یا سبزی...بعدش رفتم و جاکفشی که یکمی قدیمی شده بود رو آوردم و آبی کردم.. چند تا پایه واسه گلدونام رنگ کردم...این رنگ سفید دستم بود هی گفتم حیفه بذار ببینم کجاها لازمه رنگ شه...خلاصه رفتم و در حیاط رو رنگ کردم!!!... گذاشتمشون تا خشک بشن و عصری یه سری رنگشون کردم .دیگه موندم این رنگهای اضافی رو چیکار کنم...هیچی دیگه افتادم به جون سنگ های توی حیاط و داربستها... 😆😆😆

 انقدر جوگیر شده بودم یه ذره دیگه اضافه میومد بقیه شو باید میگرفتم سرم...

خیییییییلی خوشگل شده تو حیاط و توی پاسیو...شبیه خونه های ترکی شده که هرجاش یه رنگه...انقدر خوشم میاد ازشون...

البته هنوز تموم نشده کارم...

فقط مونده برم گل  و بذر بگیرم...


چهارشنبه پارمین خانوم رو بردم مدرسه...و یکمی فیلش یاد هندوستان کرد و منم رفتم سر کلاس باهاش.به حدییییییی سرکلاسشون خوب بود اصن دلم نمیومد برم خونه.امتحان املا داشتن هیچی زیر دستشون نبود هی غر میزدن اجازه خانوم ما برگمون سر میخوره..اجازه خانوم برگمون افتاد...اجازه خانوم ما جا موندیم...بعد معلمشون گفت بچه ها واسه امتحانای بعدی با خودتون تخته شاسی بیارین که بذارین زیر دستتون و انقدر اذیت نشین..

املا رو که نوشتن پارمینم ۲۰ شد ومنم تو دلم گفتم حتما براش جایزه میگیرم.. زنگ تفریح همکلاسی هاش دورم جمع شده بودن و میگفتن پارمین خوش بحالت چه خاله خوبی داری...

خلاصه منم حسابی جو گیر شده بودم و خداحافظی کردم و مثلا رفتم خونه...رفتم واسه هر ۸ تاشون تخته شاسی خوشگل خریدم و بردم در کلاس و دادم به پارمین که به همشون بده...

دیگه اومدم خونه و ازینکه یه زنگ سر کلاس بچه کوچولوها بودم کلی ذوق تو وجودم بود.دیگه عصرشم پارمین زنگ زد و گفت محیا دوستام همش گفتن خییلی از خاله ت تشکر کن ..مث اینکه حسابی ذوق زده شده بودن و خوشحال.

...

مامان پارمین کلی بهم حرف زد که چرا برا همشون جایره خریدی و خرج اضافی چرا میکنی ..ولی من هنوزم ته دلم از کاری که کردم خوشحاله...همین که بچه ها بخندن و شاد باشن کافیه....پول هم برمیگرده‌...مهم لذت بردن از چیزای قشنگ دتیاس...چه چیزی قشنگ تر از شادی بچه ها..💖💖

  • ۶۰
بلاگر کبیر ^_^
بعد دو روز بد بد چقدر پستت خوب بود و زندگی بخش...💞
بد بد؟؟؟؟چی شده میگه؟تو که انقدر پر انرژی پست قبلیتو گذاشتی و مام خوشحال بودیم از شادیت؟🤔🤔🤔گلی بخند... بد بد نبوده.شاید بد بوده فقط😉
بلاگر کبیر ^_^
منظورم حادثه ی پلاسکو بود عزیز دلم ...
آهااا
منم خییییییلی ناراحت شدم.واقعا دلم آتیش گرفت براشون..خیلی مظلومانه مردن..
کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
Designed By Erfan Powered by Bayan