تردید

  • ۱۴:۰۶

صبح با صدای زنگ تلفن خونه از خواب پریدم...وایسادم تا مامان گوشی رو برداره..دیدم خبری نیست...رفتم سمت گوشی و دیدم شماره ناشناسه..دیگه جواب ندادم..تا اومدم بخوابم دوباره زنگ خورد...تلفن رو که برداشتم یه خانومی پشت خط بود..صداش برام آشنا بود ولی یادم نمیومد کجا شنیدم

.گفتم خب حتما از دوستای مامانه...

ولی یهو یخ کردم...یادم اومد کجا شنیدم...آخه چرا دوباره زنگ زدن؟؟؟اصلا چرا گوشی رو برداشتم...با مامان کار داشت و منم خیلی سریع حرفم رو تموم کردم و خداحافظی...

تلفن رو که گذاشتم همش داشتم فکر میکردم چرا انقدر اصرار ...چرا انقدر پافشاری میکنه...کاملا خواب از سرم پرید دیگه.کمی عصبی شدم...

خیلی جسور و باشهامته و پای خواسته هاش مصمم میمونه..ولی...من تنهاییم رو بیشتر از هر چیزی دوست دارم...

وقتی مامان اومد گفتم بهش و ازش خواستم زنگ نزنه..تقریبا ۱۲ بود که دوباره زنگ زد..

بازم همون حرفای قبلی و منم ازین ور با ایما و اشاره میگفتم اینو بگو..اونو بگو...که نیان.

اولین بار زمانی بود که رفتم شهری دیگه...اونجا استرس خیلی شدیدی بهم وارد شد و سریع رفتم بیمارستان نزدیک دانشکده .حالم بهم خورده بود و تب شدیدی داشتم.رزیدنت اورژانس اومد و تا فهمید همکاریم و من تنهام یک لحظه ازم غافل نمیشد..می رفت و میومد و میگفت دکتر کوچولو خوبی؟منم خنده م گرفته بود به حرفش..بعد که یکم بهتر شدم نصیحتاش شروع شد...تو دختری چرا این مسیر رو تنها اومدی اگه خدای نکرده مشکلی پیش میومد خانواده نگران میشدن و این مسیر تحصیلی خیلی سخته و نباید کم بیاری و از الان انقدر حرص میخوری آخرش کچل و زشت میشی و...😆

ازون تیپ شخصیت ها بود که دیگران براش مهمن...یه پسری رو آورده بودن که اقدام به خودکشی کرده بود ولی سریع رسیده بودن بهش و جلوش رو گرفته بودن..اونم داشت نصیحت میکرد و هی میگفت داداشمون چطوره حالش...

وقتی خواستم از اورژانس بیام همش میگفت دختر به خانواده خبر بده..و..

منم گفتم آخه چرا نگرانشون کنم..خوبم که‌‌‌‌..گفت چه دل بزرگی داری...تنها..تو شهر غریب...یکم اشک تو چشام جمع شد ولی سریع خودم رو جمع کردم.ناسلامتی من محیا بودم...نباید ضعف نشون میدادم..تشکر کردم خیلی و اومدم به سمت شهرم و برای مامان تعریف کردم چی شده..

 فردای اون روز نزدیک های ظهر بود گوشیم زنگ خورد .داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم...گفتم از رو برگه شمارمو پیدا کردین؟گفت آره خیلی نگران شدم و طاقت نیاوردم و رفتم فضولی سر برگه ها.بازم تشکر کردم.

چند باری بعد اون باهاش توی تلگرام حرف زده بودم و اصلا و ابدا احتمال نمیدادم که نظری داره.‌..مث بقیه فکر میکردم فقط احساس راحتی میکنه باهام..‌ازش واسه پزشک بهتر شدن میپرسیدم از خاطرات اینترنی و دوران طرح میگفت..میگفت که چطوری قبول شده..چی شده که رزیدنت شده..کجا طرح بوده و...

حالا کمی و بیش میدونستم که واسه سال های بعدم چه کار کنم و دیگه برام این راه مبهم نبود..‌

ولی خب بازم نگاهم دوستانه بود.. اون شم دخترانه ای که داشتم چند باری حدس زده بود و من هم مث همیشه خیلی راحت نادیدش گرفتم و بهش اجازه ی پر و بال دادن ندادم...


یکی دوبار هم اومده بود دانشکده اینجا واسه کارهای اداری و نقل و انتقالات و این حرفا .و منم با گیجی تمام روز قبلش گفته بودم فردا باید برم دانشکده .اونم الان که فکر میکنم اومدن یهوییش به دانشکده و اینکه بخواد من رو ببینه کمی مشکوک بوده.ولی خب من نمیدونم چرا آدم نمیشم و احساس میکنم  همه مثل من نیت پاکی دارن.البته هیچ وقت به طور مشخص حرفی نزده بود و خیلی هم با ادب بود.در کمال حیرت تمام تحقیقات بومی و محلی و قبیله ای و دانشکده ای رو هم کرده بود.بعدها فهمیدم حتی مادرش هم منو دیده  و پسندیده😐😐

اولین باری که مادرش تماس گرفت خونمون خیلی ناراحت شدم و تقریبا بغض کردم...احساس ناامنی کردم..احساس کردم چقدر تنهام..چرا همه آدمایی که سمتم میان نیتی دارن..چرا به چشم انسان بهم نگاه نمیکنن.و زدم زیر گریه..مامانم تند شد و گفت چته؟؟خلاف شرع که نکرده‌‌...دیده مناسبی پیشنهاد داده.تازه انقدر باشخصیته خودشم بهت نگفته مادرش رو اول  فرستاده نه مث اونیکی که موش و گربه بازی میکرد..‌.دخترای مردم آرزوی این مدل خواستگاری رو دارن...تو چته؟؟؟چرا همه رو رد میکنی؟چرا لگد به بختت میزنی؟فقط گفتم دیگه نمیخوام بشکنم...نمیخوام چیزی تکرار شه...نمیخوام بازیچه بشم..‌اینو که گفتم مامانم پابه پای من گریه کرد و گفت میدونم اذیتت کردن و جسارت کردن ولی توام خالی از اشتباه نبودی‌‌‌..خدا دخترای من رو بخاطر پاکی و نجابتشون دوست داره و مث دوتا شوهرخواهرات مطمینم شوهر توام سرش به تنش می ارزه..‌گفت داشتن دخترای من لیاقت میخواد...خود حضرت فاطمه شماها رو حفظ میکنه و نمیخواد نسلتون ضایع شه...بهش گفتم بگو جواب دخترم منفیه.گفت بابا ما که هنوز تحقیقم نکردیم باید تحقیق کنیم بعد به بد و خوب بودنش گیر بدیم.قاطع گفتم نه و بنده خدا مادرم بعد شورا تشکیل دادن با خواهرام و بابام زنگ زد و جوابم رو گفت..

بهم پیام داد و گفت نظرتون خیلی محترمه ولی من شده ۱۰۰ بار میام و میرم شاید تغییری توی نظرتون پیش اومد..گفتم دکتر من فکر نمیکردم شما با این قصد این مدته بامن حرف میزدید‌ گفت آره صرفا یه همکار و همشهری که احساس میکردم نباید بیخیالش شد اونم توی غربت و دوستانه برخورد کردم.ولی بعد دو ماه یقین پیدا کردم نجیب تر و پاکتر از شما پیدا نمیکنم‌‌‌..‌..گفتم شما منو نمیشناسی پس چطور قضاوت به پاکی و نجابتم میکنی؟گفت اولا چشمای پاک و معصومت گواه همه چیز بود برام و نتونستم نگاه پر از شیطنت و درعین حال معصومت رو ازون روز توی بیمارستان فراموش کنم و دوما من پسر ۱۸ ساله نیستم که اشتباهی واسه تشکیل زندگی مشترک کنم و میدونم ازدواج شوخی نیست واسه همین اول تمام تحقیقاتم رو کردم بعدش پیشنهادش رو به مادرم دادم و اونم خوشحال شد.الان هم چون احساسم تغییر کرده دیگه مزاحمتون نمیشم که چت کنم یا چیزی.ولی بدونید من برای به دست آوردن چیزای باارزش خیلی پشتکار دارم..

این آخرین حرفای من و ایشون بود

چند روز بعد مادرش دوباره تماس گرفت و بازم همون جواب..

و دیروز زنگ تلفن و اصرار برای صحبت حضوری..همچنان ناراضیم..و گفتم دوست ندارم که کسی بیاد خونمون.هرررررکسی میخواد باشه.چه آشنا چه غریبه...

کاملا سردرگم و گیج تو این برزخ گیر افتادم.تنها نیازی که الان در خوردم احسای میکنم داشتن آرامش روانیه همین..

خدای خوبم توکل به خودت




  • ۶۱
Morteza jahani
سلام موافق به تبادل لینک هستین؟؟
اگه اره لینکم کنین.بعدش خبرم کنین تا لینکتون کنم.ممنون
کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
Designed By Erfan Powered by Bayan