و خدایی که همین نزدیکی است...

ببین گل من‌‌‌..چیه؟؟؟چرا انقدر زور میزنی واسه چیزی که قراره ۲ ماه دیگه رخ بده...هیچ وقت شرایط یکسان نیست و هر شرایطی اولویت هاش فرق داره...یه جا اولویت اول آرامشه...یه جا درس... یه جا خانواده...یه جا شغل و درآمد..

احساس میکنم بیش از حد توکل کردم به اون زنده ای که نمیمیره...یه سری افکار مزاحم دارم ولی اصل فکرام آخرش میرسه به اینکه خدا تنها رفیق خوبیه که دارم..میگن میخوای یه آدم رو بشناسی از رو رفقاش حدس بزن چجوریه...خب الان رفیق فابریک های خدا رو باید بشناسم...مهربونن همشون...بخشنده ن.. راستگو و صادقن...ذاتشون پاکه..همینه خدا با اهل بیت پیامبر انقدر رفیق بوده..‌من که نمیدونم چطور میشه با خدا بود و پادشاهی کرد...فقط یه چیزی میدونم خدا پاکه و بنده های پاکش رو خیلی دوست داره...

یه سری چیزا هست که خیلی بهشون فک میکنم.خیلی ...
لازمه محبت کنم به دیگران؟ لازمه دوسشون داشته باشم؟ لازمه خوش اخلاق باشم ؟ لازمه صبوری کنم و دم نزم؟
از یه ور میگم آخه چرا باید در حق کسی که بهم بدی میکنه محبت کنم یا دل بسوزونم...از یه ور نمیتونم که بی تفاوت باشم..
شاید این یه نقطه ضعفه..شاید از دید دیگران اینکه من محبت میکنم یا حتی بقیه محبت میکنن بهشون..نیاز دارن که محبت کنن..نه اصلا..همه آدم ها اتفاقا دوست دارن محبت بیشتری دریافت کنن..نه اینکه محبتشون بی جواب باشه و یک طرفه...
ولی یه سری چیزا قابل تغییر نیست و من این غیر قابل تغییر بودن رو دوست دارم...
یه سری چیزا به آدم لذت میده..
یه سری چیزا به آدم امید میده و آرامش..
مث عشق..مث مهربونی..مث نیکی کردن ...مث وقتایی که میشی سنگ صبور بقیه و احساس رازدار بودن میکنی..
اساس باورها و شخصیت و اعتقادات ما ثابته..ممکنه در گذر زمان و سختی و نامهربونی روزگار دچار سردرگمی شه .ولی وقتی یه آغوش پر محبت یه دوست رو میبینه..بازم سر وکله ی همون بچه شیطون و مهربونه پیداش میشه ...


مگه من چقدر جوونم؟تا کی میتونم از این سن نهایت استفاده رو ببرم؟همین حالا رو وقت هست... دوست دارم جوونی کنم..چرا بعدا مث مامان باباهامون حسرت بخورم؟الان دوست دارم همونی باشم که میخوام..همونی که میتونم باشم..همین که بقیه رو آزار ندم و به کارام برسم کافیه..
مثلا به خودم بیشتر اهمیت بدم...
انقدر خودم رو نادیده گرفتم که یه دیگه از یه جا به بعد بریدم ...کم آوردم..
خانواده ...دوست...همه...
یکم نیاز به تجدید قوا داشتم که بتونم مث سابق قوی باشم..
جوونی میگن سن بدیه...ولی من این حس رو بهش ندارم..میشه همه چیز رو یاد گرفت میشه پیشرفت کرد ..میشه به اون نهااااایتش رسید...
دوره تجربه های پر از پرتگاه و پر از دلهره و هراس..
دوره جوون بودن و پیر شدن از درون..نمیخوام پیر بشم..اونم تو این سن..
این مرحله رو دارم مث همه جوونا می گذرونم...
مرحله انتقال از دنیای بچگونه و پر شر و شور و شیطنت به دنیای آدم بزرگا با کوله باری از تجربه و موفقیت و ناامیدی و شکست و دلهره و اشتیاق...کوله باری از مهر و محبت و صداقت..
البته دوست ندارم جز آدم بزرگا باشم..دوست دارم یکی باشم مث شازده کوچولو..از جنس پاکی و سادگی..
نه از جنس حساب و کتاب و بغض و کینه..

فقط یه چیز خوشحالم میکنه...اونم اینکه تو تمام این مدت 24 سال..چیزی نتونست تغییر بدی در وجودم بده...
خوشحالم ازینکه کنارمی..خدای مهربون و رفیق روزای تنهایی خودم..

mahya B.m ۲
کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
موضوعات
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان